تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

دعای مستجاب

خدایا مرا به خاندانم برنگردان! این جمله ای بود که هند، زن عمروبن الجموح، پس از آنکه شوهرش مسلح شد و برای شرکت در جنگ احد راه افتاد، از زبان شوهرش شنید. این اولین بار بود که عمروبن الجموح با مسلمانان در جهاد شرکت می کرد. تا آن وقت شرکت نکرده بود، زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می لنگید و مطابق حکم صریح قرآن مجید، بر آدم کور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد واجب نیست. او هر چند خود شخصا در جهاد شرکت نمی کرد، اما چهار شیر پسر داشت که همواره در رکاب رسول اکرم حاضر بودند، و هیچکس گمان نمی کرد و انتظار نداشت که عمرو با عذر شرعی که دارد، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند، سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود.

خویشاوندان عمرو همین که از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند، گفتند: اولا تو شرعا معذوری، ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری که با پیغمبر حرکت کرده اند، لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی! گفت: به همان دلیل که فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند من هم دارم. عجب! آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه پیش شماها بمانم. ابدا ممکن نیست. خویشاوندان عمرو از او دست بر نداشتند و دائما یکی پس از دیگری می آمدند که او را منصرف کنند.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

پیام سعد

ماجرای پر انقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید. مسلمانان با آنکه در آغاز کار با یک حمله سنگین و مبارزه جوانمردانه گروهی از دلاوران مشرکین قریش را به خاک افکندند، و آنان را وادار به فرار کردند، اما در اثر غفلت و تخلف عده ای از سربازان طولی نکشید که اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگیر شدند و گروه زیادی کشته دادند. اگر مقاومت شخص رسول اکرم و عده معدودی نبود، کار مسلمانان یکسره شده بود. اما آنها در آخر توانستند قوای خود را جمع و جور کنند و جلو شکست نهایی را بگیرند. چیزی که بیشتر سبب شد مسلمانان روحیه خویش را ببازند، شایعه دروغی بود مبنی بر کشته شدن رسول اکرم. این شایعه روحیه مسلمانان را ضعیف کرد، و بر عکس به مشرکین قریش جرئت و نیرو بخشید. ولی قریش همین که فهمیدند این شایعه دروغ است و رسول اکرم زنده است، همان مقدار پیروزی را مغتنم شمرده به سوی مکه حرکت کردند. مسلمانان گروهی کشته شدند و گروهی مجروح روی زمین افتاده بودند و گروه زیادی دهشتزده پراکنده شده بودند. جمعیت اندکی نیز در کنار رسول اکرم باقی مانده بود.

آنها که مجروح روی زمین افتاده بودند، و هم آنان که پراکنده شده فرار کرده بودند، هیچ نمی دانستند عاقبت کار به کجا کشیده و آیا رسول اکرم شخصا زنده است یا مرده؟ در این میان مردی از مسلمانان فراری، از کنار یکی از مجروحین، به نام سعد بن ربیع - که دوازده زخم کاری برداشته بود - عبور کرد و به او گفت: از قراری که شنیده ام پیغمبر کشته شده است! سعد گفت: اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی - حیات در او بود. به او گفت: پیغمبر مرا فرستاده خبر تو را برایش ببرم که زنده ای یا مرده؟ سعد گفت: سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو، سعد از مردگان است، زیرا چند لحظه ای بیشتر از زندگی او باقی نمانده است، و بگو سعد گفت: خداوند به تو بهترین پاداشها که سزاوار یک پیغمبر است بدهد آنگاه گفت این پیام را هم از طرف من به انصار و یاران پیغمبر ابلاغ کن، بگو سعد می گوید: عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید. هنوز مرد انصاری از کنار سعد بن ربیع دور نشده بود که سعد جان به جان آفرین تسلیم کرد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

پیر و کودکان

پیرمردی مشغول وضو بود، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی دانست. امام حسن و امام حسین (ع) که در آن هنگام طفل بودند، وضو گرفتن پیرمرد را دیدند. جای تردید نبود، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است، باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد، اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی تو صحیح نیست، گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او می شود، برای همیشه خاطره تلخی از وضو خواهد داشت. بعلاوه از کجا که او این تذکر را برای خود تحقیر تلقی نکند، و یکباره روی دنده لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود. این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند. در ابتدا با یکدیگر به مباحثه پرداختند، و پیرمرد می شنید. یکی گفت: وضوی من از وضوی تو کاملتر است. دیگری گفت: وضوی من از وضوی تو کاملتر است. بعد توافق کردند که در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حکمیت کند. هر دو طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیرمرد گرفتند. پیرمرد تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است.

و به فراست مقصود اصلی دو طفل را دریافت و سخت تحت تأثیر محبت بی شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت. گفت: وضوی شما صحیح و کامل است. من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را نمی دانم. به حکم محبتی که بر امت جد خود دارید، مرا متنبه ساختید. متشکرم.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

حرف بقال ها

در زمانی که علی بن موسی الرضا علیه السلام از طرف مأمون به خراسان احضار شده، و اجبارا با شرائط خاصی ولایت عهد مأمون را پذیرفته بود، زید النار برادر امام نیز در خراسان بود. زید به واسطه داعیه ای که داشت و انقلابی که در مدینه بر پا کرده بود، مورد خشم و غضب مأمون قرار گرفته بود. اما مأمون که آن ایام سیاستش اقتضا می کرد که حرمت و حشمت امام رضا را حفظ کند، به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش زید صرف نظر کرد. روزی در یک مجلس عام، عده زیادی شرکت داشتند و امام رضا (ع) برای آنها صحبت می کرد از آن سو زید، عده ای از اهل مجلس را متوجه خود کرده بود و برای آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر، و اینکه آنان وضع استثنائی دارند، داد سخن می داد، و مرتب می گفت: ما خانواده چنین، ما خانواده چنان. امام متوجه گفتار زید شد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مهمان قاضی

مردی به عنوان یک مهمان عادی، بر علی علیه السلام وارد شد. روزها در خانه آن حضرت مهمان بود، اما او یک مهمان عادی نبود. چیزی در دل داشت که ابتدا اظهار نمی کرد. حقیقت این بود که این مرد، اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت، و منتظر بود طرف حاضر شود، و دعوا در محضر علی (ع) طرح گردد. تا روزی که خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاکمه را عنوان کرد. علی فرمود: - پس تو فعلا طرف دعوا هستی؟ - بلی یا امیرالمؤمنین. - خیلی معذرت می خواهم، از امروز دیگر نمی توانم از تو، به عنوان مهمان، پذیرایی کنم، زیرا پیغمبر اکرم فرموده است: هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است، قاضی حق ندارد یکی از متخاصمین را ضیافت کند، مگر آنکه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایت آموزنده(551)

متن عاشقانه(2)

داستان آموزنده(1103)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستانهای آموزنده(18)

کتاب گینس(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت کوتاه(679)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه(679)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت های آموزنده(546)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آهنگر(3)

داستان کوتاه(1103)

حکایت(678)

سعدی(149)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

دوره ضمن خدمت(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستانک(1062)

گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

لطیفه های کوتاه(130)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان راستان(125)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان(1100)

داستان های کوتاه(1103)

داستان های آموزنده(1095)

داستان مسئولیت پذیری(12)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)