تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

خواب وحشتناك

خوابى كه دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناكى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت: خوابى دیده ام، خواب دیدم مثل اینكه یك شبح چوبین یا یك آدم چوبین، بر یك اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حركت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اكنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان خواب وحشتناك، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ نجات ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ








نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های آموزنده،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

عقیل مهمان على علیه السلام

«عقیل» در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت، در كوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش «حسن بن على» اشاره كرد كه جامه اى به عمویت هدیه كن. امام حسن یك پیراهن و یك ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا كرد. شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل كه خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت، ولى برخلاف انتظار وى، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با كمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است!






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بزنطى

احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى كه خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالاخره بعد از مراسله هاى زیادى كه بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤالاتى كه كرد و جواب هایى كه شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت: «من میل دارم در مواقعى كه مانعى در كار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حكومت اشكالى تولید نمى كند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده كنم».






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان بزنطى، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان مادر و نامادری

پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»

پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولیم دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مادر و نامادری، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بقال و مرد فقیر

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آن را به تنها بقالى روستا مى فروخت.

آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: داستان بقال و مرد فقیر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مار

زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مار رو دوست داشت که هفت فوت یعنی بیشتر از دو متر طولش بود. یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مارو برد پیش دامپزشک. دامپزشک پرسید آیا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شما خودش و جمع میکنه و کش میده؟

خانم گفت: بله، و خیلی برام ناراحت کننده ست که نمیتونم کاری براش انجام بدم.

دامپزشک گفت: مار مریض نیست بلکه داره خودشو آماده میکنه که شما رو بخوره!

مار داره هر روز شما رو اندازه گیری میکنه تا بدونه چقدر باید جا داشته باشه تا شما رو هضم کنه!

 

بعضی آدما خیلی به ما نزدیک میشن به هدف اینکه نابودمون کنن، فقط دنبال فرصت مناسب اند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان کشاورز و روباه

 

کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.

هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب ها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.

مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

روباه شعله ور در مزرعه به این طرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد.

وقتی کینه توز و در پی انتقام باشیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کشاورز و روباه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

هشام و فرزدق

هشام بن عبدالمك، با آنكه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف كعبه، خود را به «حجرالاسود» برساند و با دست خود آن را لمس كند میسر نشد: مردم همه یك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل مى كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.






نوع مطلب :
برچسب ها: داستان هشام و فرزدق، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بند كفش

امام صادق علیه السلام با بعضى از اصحاب براى تسلیت به خانه یكى از خویشاوندان مى رفتند، در بین راه بند كفش امام صادق علیه السلام پاره شد، به طورى كه كفش به پا بند نمى شد. امام كفش را به دست گرفت و پاى برهنه به راه افتاد.








نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان بند كفش، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

وامانده قافله

در تاریكى شب، از دور، صداى جوانى به گوش مى رسید كه استغاثه مى كرد و كمك مى طلبید و مادر جان! مادر جان! مى گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگى خوابیده بود. هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله مى كرد. در این بین، رسول اكرم كه معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حركت مى كرد كه اگر احیانا ضعیف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بى مددكار نماند از دور صداى ناله جوان را شنید، همین كه نزدیك رسید پرسید: «كى هستى؟






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان وامانده قافله، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بازار سیاه

عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش كه «مصادف» نام داشت فرمود: «این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش».

«مصادف» رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان بازار سیاه، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده(545)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت(676)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت آموزنده(549)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده(1091)

سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستانک(1058)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

داستان(1096)

استیو جابز(3)

متن عاشقانه(2)

داستان کوتاه(1099)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(678)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آموزنده(1099)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آرزو(3)

داستان آهنگر(3)

داستان راستان(97)

حکایت کوتاه(677)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های کوتاه(1099)