تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

سلام یهود

عایشه همسر رسول اكرم در حضور رسول اكرم، نشسته بود كه مردى یهودى وارد شد. هنگام ورود به جاى سلام علیكم گفت: اَلسَّامُ عَلَیكُمْ، یعنى مرگ بر شما!! طولى نكشید كه یكى دیگر وارد شد، او هم به جاى سلام گفت: اَلسّامُ عَلَیكُمْ. معلوم بود كه تصادف نیست، نقشه اى است كه با زبان، رسول اكرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناك شد و فریاد برآورد كه: «مرگ بر خود شما و...».






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در ظله بنى ساعده

شب بود و هوا بارانى و مرطوب. امام صادق تنها و بى خبر از همه كسان خویش، از تاریكى شب و خلوت كوچه استفاده كرده، از خانه بیرون آمد و به طرف «ظله بنى ساعده» روانه شد. از قضا معلى بن خنیس كه از اصحاب و یاران نزدیك امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت، امام را در این تاریكى تنها نگذارم، با چند قدم فاصله كه فقط شبح امام را در آن تاریكى مى دید، آهسته به دنبال امام روان شد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

خواب وحشتناك

خوابى كه دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناكى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت: خوابى دیده ام، خواب دیدم مثل اینكه یك شبح چوبین یا یك آدم چوبین، بر یك اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حركت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اكنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان خواب وحشتناك، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ نجات ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ








نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های آموزنده،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

عقیل مهمان على علیه السلام

«عقیل» در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت، در كوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش «حسن بن على» اشاره كرد كه جامه اى به عمویت هدیه كن. امام حسن یك پیراهن و یك ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا كرد. شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل كه خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت، ولى برخلاف انتظار وى، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با كمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است!






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بزنطى

احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى كه خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالاخره بعد از مراسله هاى زیادى كه بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤالاتى كه كرد و جواب هایى كه شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت: «من میل دارم در مواقعى كه مانعى در كار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حكومت اشكالى تولید نمى كند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده كنم».






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان بزنطى، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان مادر و نامادری

پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»

پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولیم دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مادر و نامادری، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بقال و مرد فقیر

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آن را به تنها بقالى روستا مى فروخت.

آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: داستان بقال و مرد فقیر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مار

زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مار رو دوست داشت که هفت فوت یعنی بیشتر از دو متر طولش بود. یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مارو برد پیش دامپزشک. دامپزشک پرسید آیا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شما خودش و جمع میکنه و کش میده؟

خانم گفت: بله، و خیلی برام ناراحت کننده ست که نمیتونم کاری براش انجام بدم.

دامپزشک گفت: مار مریض نیست بلکه داره خودشو آماده میکنه که شما رو بخوره!

مار داره هر روز شما رو اندازه گیری میکنه تا بدونه چقدر باید جا داشته باشه تا شما رو هضم کنه!

 

بعضی آدما خیلی به ما نزدیک میشن به هدف اینکه نابودمون کنن، فقط دنبال فرصت مناسب اند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان کشاورز و روباه

 

کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.

هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب ها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.

مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

روباه شعله ور در مزرعه به این طرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد.

وقتی کینه توز و در پی انتقام باشیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کشاورز و روباه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

هشام و فرزدق

هشام بن عبدالمك، با آنكه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف كعبه، خود را به «حجرالاسود» برساند و با دست خود آن را لمس كند میسر نشد: مردم همه یك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل مى كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.






نوع مطلب :
برچسب ها: داستان هشام و فرزدق، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بند كفش

امام صادق علیه السلام با بعضى از اصحاب براى تسلیت به خانه یكى از خویشاوندان مى رفتند، در بین راه بند كفش امام صادق علیه السلام پاره شد، به طورى كه كفش به پا بند نمى شد. امام كفش را به دست گرفت و پاى برهنه به راه افتاد.








نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان بند كفش، داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان راستان(97)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

لطیفه های کوتاه(130)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت کوتاه(678)

آزمون های ضمن خدمت(2)

حکایت های آموزنده(546)

کتاب گینس(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

داستان آرزو(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان مرتضی مطهری(98)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت(677)

داستان آموزنده(1099)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه(679)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان(1096)

گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

حکایت آموزنده(550)

داستانک(1058)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

استیو جابز(3)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان کوتاه(1099)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)