درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت صداقت در امانت

 یكی از بازرگانان بصره، هر سال كالاهایی را با  كشتی به هندوستان می برد. در یكی از سال ها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت: این یك خروار مس را با خود به كشتی ببر و هنگامی كه دریا توفانی می شود، آن را به دریا بینداز. تاجر نیز پذیرفت.

 

از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد. وقتی به كشور هند رسید، جوانی آمد و از او پرسید: آیا مس همراه داری؟

تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد. با خود گفت: اكنون كه وصیّت پیرمرد را فراموش كرده ام، خوب است آن را بفروشم و برایش كالایی پرسود خریداری كنم. از این رو، مس ها را به آن جوان فروخت و با پولش، جنسی برای پیرمرد خرید.

چون به بصره بازگشت، احوال پیرمرد را پرسید.

 گفتند: از دنیا رفته و وارثی ندارد، مگر برادرزاده ای كه چون در زمان حیاتش با او ناسازگار بوده، وی را از خود رانده؛ جوان نیز به دیار غربت سفر كــرده است.

بازرگان، كالای پیرمرد را در كیسه ای گذاشت و مٌهر كرد و نام وی را بر آن نوشت تا به وارثش برساند.

روزی بر در ِ دكّان نشسته بود، جوانی از راه رسید و از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟

-  نه.

من همان جوانی هستم كه در كشور هند، از تو یك خروار مس خریدم. در میان آن مس ها، طلای بسیاری پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من مس خریده ام و تصرّف در این طلاها بر من حرام است. اكنون آمده ام تا آنها را به تو باز گردانم.

بازرگان گفت: آن مس از من نبود؛ از پیرمردی از اهالی بصره بود به نام فلان، كه در فلان محلّه زندگی می كرد.

جوان لبخندی زد و خدای را سپاس گزار كرد و گفت: آن پیرمرد، عموی من بود و مقصودش از ریختن اموال به دریا، محروم كردن من از ارث بود، ولی خداوند خواست كه آن اموال به من برسد.

جوان پس از اثبات ادّعای خود، اموال دیگر عمویش را نیز به عنوان میراث، از بازرگان باز پس گرفت.





نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: حكایت صداقت در امانت، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو