درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت قساوت و شقاوت

شیخ صدوق علیه الرحمه به سند معتبر از عبدالله بزاز نیشابوری روایت كرده كه گفت: در میان من و حمید بن قحطبه طوسی معامله ای بود. در سالی به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنید در همان روز ورود، مرا طلبید پیش از آن كه جامه های سفر را تغییر دهم و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارك رمضان بود.

 

چون بر او وارد شدم، دیدم حمید در خانه ای نشسته است كه نهر آبی در میان آن جاری است. چون سلام كردم و نشستم، آفتابه و لگن آوردند. دسته ای خود را شست و مرا نیز امر كرد كه دسته ای خود را بشویم. آن گاه خوان طعام او را حاضر كردند. از خاطر من محو شده بود كه ماه رمضان است و من روزه دارم. چون دست به جانب طعام بردم روزه را به خاطر آوردم، دست كشیدم.

حمید گفت: چرا طعام نمی خوری؟

گفتم: ماه مبارك رمضان است و من بیمار نیستم علتی و مرضی ندارم كه موجب افطار باشد، آن پلید گفت: من نیز علتی ندارم و بدنم صحیح است. این بگفت و بگریست.

چون از خوردن طعام فارغ شد گفتم: ایّها الامیر( ای امیر!) سبب گریه شما چه بود؟

گفت: سببش آن است كه در وقتی كه هارون در طوس بود، شبی از شب ها در میان شب مرا طلبید، چون به نزد او رفتم، دیدم شمعی به نزد او می سوزد و شمشیر برهنه نزد او گذاشته است و خادمی پیش او ایستاده. چون مرا دید گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضری؟

گفتم: به جان و مال تو را مطیع و فرمانبردارم. پس ساعتی سر به زیر افكند. آن گاه مرا رخصت برگشتن داد. چون برگشتم باز پیك او به طلب من آمد و این مرتبه ترسیدم و گفتم: انالله و انا الیه راجعون، گویا اراده قتل مرا كرده. چون بر او داخل شدم، باز پرسید كه چه گونه است اطاعت تو نسبت به من؟

گفتنم: فرمانبرداری می كنم به جان و مال و فرزند و عیال.

پس تبسمی كرد. باز مرا رخصت بازگشتن داد. همین كه داخل خانه خود شدم، دیگر بار رسول او آمد و مرا به نزد او برد. چون بر او وارد شدم سخن سابق را تكرار كرد. این دفعه من جواب گفتم: اطاعت می كنم تو را به جان و مال و فرزند و دین خود.

رشید چون این جواب را شنید، بخندید و گفت: این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم تو را بدان امر می كند بجای آر.  پس خادم شمشیر را به دست من داد و مرا به خانه ای برد كه در آن خانه مقفّل بود. خادم در یكی از آنها را گشود. در آن حجره بیست نفر دیدم از پیران و جوانان و كودكان كه گیسوان داشتند و در بند و زنجیر بودند و همگی از فرزندان علی(ع) و فاطمه (س) بودند.

آن خادم گفت: خلیفه تو را امر كرده است كه اینان را گردن زنی. پس یك یك را بیرون می آورد و من در كنار آن چاه ایستاده بودم و آنان را گردن می زدم. تا آن كه تمام آنان را كشتم. پس سرها و تنهای ایشان را در آن چاه افكند و حجره دیگر را گشود. در آن حجره نیز بیست نفر از اولاد علی (ع) و فاطمه زهرا(س) مقیم بودند.

خادم گفت: خلیفه امر كرده كه اینان را نیز مقتول سازی. پس یك یك را من گردن می زدم و او سرها و بدنها را در چاه می افكند.

پس در حجره سوم را گشود. در آن حجره نیز بیست نفر از سادات علوی و فاطمی محبوس و در قید و بند بودند و گیسوها كه علامت سیادت بود داشتند. خادم گفت: خلیفه امر كرده كه اینان را هم گردن بزنی. پس یك یك را بیرون آورد و من آنها را گردن زدم؛ تا از قتل نوزده تن اینان بپرداختم. چون نفر بیستم را آورد مرد پیری بود. پیرمرد گفت: دستت بریده باد ای ملعون! نزد رسول خدا(ص) وقتی از تو بپرسد برای چه شصت تن از اولاد مرا مظلوم و بی گناه بكشتی  چه پاسخ خواهی داد و چه عذری خواهی آورد؟

من چون این سخن را شنیدم بر خود لرزیدم. پس خادم نزد من آمد و بانگ بر من زد.  ناچار آن سید علوی پیر را به قتل رساندم و بدن های همه را در چاه افكندم.

حال می اندیشم، من كه شصت تن از اولاد رسول خدا (ص) را مظلوم و بی تقصیر كشته ام  نماز و روزه، مرا چه فایده بخشد؟ یقین دارم كه پیوسته در جهنم خواهم بود.





نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: حكایت قساوت و شقاوت، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات