درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت بخل نگون بخت

ثروتمندى پول دوست بقدرى بخیل و دست تنگ بود كه مانند حاتم طائى كه به كرم معروف است، او به بخل معروف بود، ظاهرى آراسته به مال دنیا داشت ولى در باطن گدا صفت بود، تا آنجا كه نان را به بهاى جان، عوض ‍ نمى كرد، و به گربه ابوهریره (گربه معروف ابوهریره یكى از اصحاب پیامبر) لقمه نانى نمى داد، و استخوانى نزد سگ اصحاب كهف نمى انداخت، هیچ كس خانه او را ندیده بود و كنار سفره اش ننشسته بود.

درویش بجز بوى طعامش نشنیدى

مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدى

او در مسیر مسافرتى بسوى مصر، سوار بر كشتى در دریاى مدیترانه حركت مى كرد و آن چنان مغرور بود كه همچو فرعون در پوست غرور نمى گنجید، دریا توفانى شد، او همچون فرعون، كه هنگام غرق شدن دم از ایمان به خدا مى زد به یاد خدا افتاد و خدا خدا مى كرد و دست به دعا برداشته و از خدا در خواست نجات مى نمود.

با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟

شرطه همه وقتى نبود لایق كشتى

دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟

وقت دعا بر خداى، وقت كرم در بغل

آرى حالتى ثابت نداشت، هنگام خطر از خدا مى زد و هنگام رفع خطر غافل مى ماند و بینوایان از ثروت او بى بهره مى ماندند.

از زر و سیم، راحتى برسان

خویشتن هم تمتعى برگیر

وآنگه این خانه كز تو خواهد ماند

خشتى از سیم و خشتى از زرگیر

او به مصر رسید، در مصر، داراى بستگان فقیر و تهیدست بود، او در مصر مرد و همه اموالش به آن تهیدستان رسید، بطورى كه آنها ثروتمند شدند، پس از مرگ او، لباسهاى پاره و وصله دار خود را بیرون آورد و لباسهاى فاخر و گرانبها پوشیدند.

در همان هفته مرگ آن ثروتمند، یكى از آن تهیدستان را كه بر اثر به ارث رسیدن اموال آن ثروتمند به او، پولدار شده بود، دیدم بر اسب چابكى سوار شده و نوكرى پشت سرش عبور مى كند.

وه كه گر مرده باز گردیدى

به میان قبیله و پیوند

رد میراث، سخت تر بودى

وارثان را ز مرگ خویشاوند

بخاطر سابقه آشنایى كه بین من و آن سوار بود، آستین او را گرفتم و گفتم.

بخور، این نیك سیرت سره مرد

كان نگون بخت گرد كرد و نخورد

حكایت هایی از سعدی

 باب سوم - در فضیلت قناعت






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو