درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت گفتگوى پدر با پسر در مورد سفر موفقیت آمیز - قسمت دوم


همین كه ریش و گریبان كشتیبان به دست جوان پهلوان افتاد، او را به طرف خود كشید، و بدون گذشت آنچه توانست او را كتك زد، رفیق كشتیبان از كشتى بیرون آمد تا از كشتیبان حمایت كند، ولى بر اثر ضربات جوان پهلوان، پا به فرار گذاشت، سرانجام چاره اى ندیدند جز اینكه با مصالحه و سازش پهلوان رفتار كنند، با او آشتى كردند، چنانكه گفته اند:

كل مداراة صدقة

هر نرمخویى همچون صدقه (بر طرف كننده بلا )است

از پهلوان عذر خواهى كردند:

چو پرخاش بینى تحمل بیار

كه سهلى ببندد در كار زار

به شیرین زبانى و لطف و خوشى
توانى كه پیلى به مویى كشى

كشتیبان از جوان پهلوان، عذرخواهى كرد و از روى ظاهر و دورویى، سر و چشمش را بوسید، آنگاه سوار كشتى شدند، و حركت نمودند، تا اینكه كشتى به نزدیك ستونى از ساختمان هاى یونان رسید و در میان آب ایستاد، كشتیبان خطاب به سرنشینان كشتى چنین اعلام كرد: به كشتى نقصى رسیده است، یكى از شما كه از همه دلاورتر است، باید بر بالاى این ستون برود و زمام كشتى را بگیرد و نگه دارد، تا كشتى را تعمیر كنیم.

جوان پهلوان كه به دلاورى خود مغرور و غافل بود، آزار به كشتیبان را فراموش كرد، همان گونه كه حكیمان فرزانه گفته اند:

هر كه را رنجى به دل رسانیدى، اگر در پشت سر آن، صد گونه آسایش به او برسانى، از مجازات آن یك رنجش ایمن مباش، كه سرانجام پیكان از زخم خارج گردد، ولى آزار در دل بماند.

چو خوش گفت بكتاش با خیل تاش

چو دشمن خراشیدى ایمن مباش

مشو ایمن كه تنگ دل گردى

چون ز دستت دلى به تنگ آید

سنگ بر باره حصار مزن

كه بود از حصار سنگ آید

جوان پهلوان، آنقدر زمام كشتى را به بازوى پرتوانش پیچید و بر بالاى ستون رفت كه كشتیبان زمام را پاره كرد و كشتى را به حركت در آورد، آن جوان بیچاره در بالاى ستون، تنها، حیران و سرگردان ماند، یكى دو روز با این سختى و ناراحتى شدید به سر آورد، روز سوم خواب او را فرا گرفت، و او در حال خواب به آب دریا درغلتید و پس از یك شبانه روز، امواج آب او را به ساحل انداخت، او هنوز نمرده بود و رمقى در جان داشت، از برگ و ریشه گیاهان خورد و اندكى نیرو گرفت و سپس از آنجا سر به بیابان نهاد و همچمنان راه مى پیمود، تا اینكه تشنه و ناتوان به سر چاهى رسید، گروهى در بیابان نزد او آمدند، اندكى پول به صاحب چاه دادند و از آب چاه آشامیدند، آن جوان پهلوان پولى نداشت، هرچه التماس كرد تا به او آب بدهند ندادند، و به او رحم نكردند، او به آنها یورش برد تا آب را با زور از آنها را بر زمین كوبید، ولى چون آنها چند نفر بودند، به او حمله كرده و او را محكم زدند و مجروح ساختند.

پشه چو پر شد بزند پیل را

با همه تندى و صلابت كه او است

مورچگان را چو بود اتفاق

شیر ژیان را بدرانند پوست

آن جوان بینوا، ناچار به دنبال كاروانى افتاد و از آنجا رفت، كاروانیان شبانگاه به محلى رسیدند كه در آنجا دزدان خطرناك بسیار بودند، جوان پهلوان دید كاروانیان از ترس دزد، لرزه بر اندام شده اند، و خود را در معرض هلاكت مى بینند، به آنها گفت: هیچ نباشید كه من به تنهایى پنجاه نفر از دزدها را از پاى در مى آورم دیگران هم با من همیارى كنند.

كاروانیان از لاف و گزاف او، آرامش یافتند و دلشان قوى شد و از همراهى او شادمان شدند و لازم دانستند كه آب و غذا به آن جوان پهلوان بدهند.

آن پهلوان كه بر اثر آسیب هاى راه ، كوفته و ناتوان شده بود، با خوردن غذا و نوشیدن آب، جان گرفت و نیرومند شد، و سپس خوابید.

پیرمردى جهان دیده، در میان كاروان بود، به كاروانیان گفت: اى یاران! من در مورد این جوان پهلوان ناشناس كه همراه ما آمده، بیمناكم تا آنجا كه ترس من از این شخص، بیشتر از ترس از دزدان است، چنانكه در داستان ها آمده:

عربى داراى مقدارى پول شده بود، شب از نگرانى و وحشت رهزنان، خوابش نمى برد، یكى از دوستانش را نزد خود آورد، تا به همراهى او، از وحشت تنهایى رهیده شود، چند شب همراه او بود، به طورى كه دوستش ‍ بر پول هاى او اطلاع یافت، آن پول ها را دزدید و با خود برد و از آنجا دور شد، صبح كه شد، مردم آن عرب را گریان دیدند، از او پرسیدند: چرا گریه مى كنى؟ مگر پولهایت را دزد برد؟

عرب گفت: نه به خدا، بلكه دوستم آن پول ها را برد.

هرگز ایمن ز مار ننشستم

كه بدانستم آنچه خصلت او است

زخم دندان دشمنى بتر است

كه نماید به چشم مردم دوست

چه مى دانید؟ شاید این شخص هم كه به عنوان زیرك و تیزرو و پهلوان در میان ما خود را جا زده، دزد باشد، تا در فرصت مناسب یاران خود را خبر كند و همه ما را تار و مار كنند، بنابراین مصلحت این است كه این مرد را هنگامى كه خوابید، تنها بگذاریم و كاروان را حركت دهیم.

افراد كاروان تدبیر و پیشنهاد پیرمرد را ستودند، ترس و هراس نسبت به آن پهلوان ناشناس پیدا كردند، از این رو هنگامى كه خوابیده بود، كاروان را به حركت در آورده و رفتند.

پهلوان آنگاه كه نور خورشید به شانه اش رسیده بود بیدار شد و فهمید كاروان رفته و او تنها در بیابان مانده است. بیچاره هر چه به جستجو پرداخت كسى را نیافت، تشنه و بینوا، خود را در خطر هلاكت یافت.

درشتى كند با غریبان كسى

كه نابود باشد به غربت بسى

آن پهلوان مسكین و بینوا در این حال بود كه ناگاه شاهزاده اى براى شكار از لشگرش دور شده بود و به آنجا آمد، شاهزاده وقتى كه از بیچارگى آن پهلوان با خبر شد پرسید: كیستى و از كجا آمده اى؟

پهلوان همه ماجرا را براى شاهزاده تعریف كرد، دل شاهزاده به حال او سوخت، به او رحم كرد و او را به شهر و دیارش رسانید، پهلوان نزد پدر آمد و آنچه از رنج ها و سختی ها كه در این سفر پرخطر دیده بود، از ماجراى كشتى و ظلم كشتیبان و روستاییان در كنار چاه و نیرنگ كاروانیان را براى پدر تعریف كرد.

پدر گفت: اى پسر! مگر هنگام سفر، به تو نگفتم كه: دست دلیرى و پنجه شیرى تهیدستان بر اثر نادارى بسته است.

چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور

جوى زر بهتر از پنجاه من زور

پهلوان گفت: اى پدر! همانا تا رنج نبرى، گنج نخواهى برد و تا جان را به خاطر نیفكنى، بر دشمن پیروز نگردى و تا دانه ها را در زمین پراكنده نسازى، خرمن به دست نیاورى، آیا نمى بینى به خاطر تحمل رنج اندكى، چه مقدار راحتى و آسایش كسب كردم؟ و بر اثر نیشى كه خوردم چقدر عسل آوردم؟

گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد

در طلب كاهلى نشاید كرد

غواص اگر اندیشه كند كام نهنگ

هرگز نكند در گرانمایه به چنگ

سنگ آسیاى زیرین بى حركت است، از این رو ناگزیر باید بار سنگین سنگ بالا و بار آسیا را تحمل نماید، تا محصول كارش به نتیجه برسد.

چو خورد شیر شرزه در بن غار؟

باز افتاده را چه قوت بود

تا تو در خانه صید خواهى كرد

دست و پایت چو عنكبوت بود

پدر گفت: اى پسر! این بار، دست اقبال به سراغت آمد و از خطر سفر، در امان ماندى، كه شاهزاده از روى اتفاق به تو رسید و تو را نجات داد، ولى چنین اتفاقى به ندرت رخ مى دهد و نمى توان براساس اتفاق نادر حكم نمود، به تو هشدار مى دهم كه به طمع امور نادر، بار دیگر چنبره حرص و آز نیفتى.

صیاد نه هر بار شگالى ببرد

افتد كه یكى روز پلنگى بخورد

چنانكه گویند: یكى از شاهان ایران انگشترى داشت كه نگینى گرانبها بر آن بود، با چند نفر یاران خاص براى تفریح و مصلاى شیراز رفت، دستور داد آن انگشترش را بر فراز گنبد عضد نصب نمودند، تا هر كسى تیر از درون حلقه انگشتر بگذراند، انگشتر مال او باشد.

اتفاقا چهار صد نفر از تیراندازان زبردست كه در خدمت آن شاه بودند، براى بردن آن جایزه، به طرف آن انگشتر تیر افكندند ولى تیر هیچ یك از آنها به هدف نرسید. اما كودكى كه بر بام كاروان سرایى، با تیر كمان خود بازى مى كرد، باد صبا تیر او را از درون حلقه انگشتر رد كرد، تیر او به هدف رسید، شاه آن انگشتر را به اضافه جوایز گرانبهاى دیگر به آن كودك داد، سپس آن كودك تیر و كمان خود را سوزانید، از او پرسیدند: چرا تیر و كمانت را سوزانیدى؟

در پاسخ گفت: تا رونق و شكوه و هنرنمایى نخستین، باقى بماند. مبادا در مورد دیگر، آن تیر و كمان، خطا روند و سرشكسته گردم.

گه بود از حكیم روشن رایى

بر نیاید درست تدبیرى

گاه باشد كه كودكى نادان

به غلط بر هدف زند تیرى

به این ترتیب سعدى در نقل این حكایت طولانى این پند را آموخت كه نباید بى گدار به آب زد، و نباید ردیف كارها را براساس امور تصادفى، تنظیم نمود، بلكه براى به دست آوردن پیروزى و سعادت، باید از وسایل و امور لازم بهره گرفت، تا از رنجها گنج برد، و از نیشها نوش، و گر نه عمر گرانمایه بر باد خواهد رفت و پوچ خواهد شد این پند پدر بود، پسر پهلوان او نیز با آن همه رنج سفر، بر عقیده خود ثابت ماند كه سفر، به خاطر رنجها و چشیدن سرد و گرم روزگار، انسان را پخته و ورزیده مى كند، جهان دیده و با تجربه مى سازد، منافعش ‍ بیش از زیانهایش مى باشد... ولى باید گفت: چه بهتر كه انسان با استفاده از وسایل و شرایط لازم خود را از زیانهاى سفر حفظ كند، از بهره هاى سفر حداكثر استفاده را ببرد.

حكایت هایی از سعدی

 باب سوم - در فضیلت قناعت



نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic