درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت آمدى، ولى حالا چرا؟

در آغاز جوانى چنانكه پیش آید و مى دانى، به زیبارویى دل بسته بودم و عشق نهانى به او داشتم، زیرا حنجره اى خوش آوا و جمالى چون ماه چهارده داشت.

آنكه نبات عارضش آب حیات مى خورد
 
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى خورد

از روى اتفاق، كارى ناموزون از او دیدم، بدم آمد، پیوند با او را بریدم و دل از مهرش كندم و گفتم:

 برو هر چه مى بایدت پیش گیر
 
سر ما ندارى سر خویش گیر

شنیدم مى رفت و مى گفت:

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد

او به سفرى طولانى رفت، پریشانى فراق او دلم را رنجانید و در روانم اثر تلخى گذاشت.

بازى آى و مرا بكش كه پیشت مردن

خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن

شكر و سپاس خدا را كه پس از مدتى بازگشت، ولى چه بازگشتى؟ كه: حلق خوش آوایش كه گویى حنجره حضرت داوود دگرگون گشته بود، و سرمایه زیباى یوسف نماى او تباه شده و سیب چانه اش (بر اثر روییدن مو) گرد گرفته و از زیباییش كاسته بود، توقع داشت كه از او استقبال گرم كنم، ولى از او كنار كشیدم و گفتم:

 آن روز كه خط شاهدت بود

صاحب نظر از نظر براندى

امروز بیامدى به صلحش

كش ضمه و فتحه بر نشاندى

تازه بهارا! ورقت زرد شد

دیگ منه كآتش ما سرد شد

چند خرامى و تكبر كنى

دولت پارینه تصور كنى؟

پیش كسى رو كه طلبكار تو است

ناز بر آن كن كه خریدار تو است

سبزه در باغ گفته اند خوش است

داند آن كس كه این سخن گوید

یعنى از روى نیكوان خط سبز

دل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گند نازایست

بس كه بر مى كنى و مى روید

گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش

این دولت ایام نكویى به سر آید

گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش

نگذاشتمى تا به قیامت كه برآید

سؤ ال كردم و گفتم : جمال روى تو را

چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشیده است؟

جواب داد ندانم چه بود رویم را

مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است 

آرى دنیا در حال تغییر است، زیبایى چهره در نوجوانى، پس از مدتى با روییدن موى صورت، تغییر مى یابد و چون مورچگان سیاه در كنار هم، صفحه سفید چهره را سیاه مى سازد.

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic