تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان آتش بر فراز کوه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آتش بر فراز کوه

مردم حبشه می‌گویند که در روزگار قدیم در شهر« آدیس‌آبابا» جوانی بود به نام «آرحا». این جوانک اصلاَ اهل« کوراج» بود و وقتی از ده به شهر آمده بود به خدمت تاجر متمولی به نام« هاپتوم هاسی» در‌آمده بود. « هاپتوم هاسی» چنان ثروتمند بود که می‌توانست هر چه را که دل بخواهد با پول بخرد. این مرد غالباَ هم حوصله‌اش سر می‌رفت زیرا هر چه عیش و عشرت در دنیا وجود داشت آزموده بود و دیگر در این دنیا هیچ تنعم و طرب تازه‌ای نبود که خاطر او را به خود مشغول بدارد. یک شب سرد زمستانی که بادهای سخت در جلگه می‌وزید هاپتوم به نوکرش« آرحا» فرمان داد که هیزم بیاورد و بخاری را آتش بکند. وقتی کار آرحا تمام شد هاپتوم این‌طور گفت: « آدمیزاد در برابر سرما چقدر مقاومت دارد؟ نمی‌دانم آیا کسی می‌تواند یک شب سرد زمستانی از سر شب تا صبح سر قله مرتفع کوه « این‌توتو» در برابر وزش بادهای سخت دوام بیاورد؟ و تا صبح بی‌هیچ پوشش گرم و لباسی همان‌جا بیتوته کند و نمیرد؟»



 آرحا گفت: نمی‌دانم اما آیا این کار احمقانه نیست؟

هاپتوم جواب داد: اگر این زور‌آزمایی در برابر سرما مفت انجام بشود البته احمقانه است. اما من حاضرم سر یک چیز خوبی شرط ببندم. من یقین دارم که هیچ‌کس قادر به چنین کاری نیست.

آرحا گفت: بر عکس من مطمئنم که یک مرد شجاع می‌تواند از شب تا صبح لخت و برهنه سر قله« این‌توتو» بسر ببرد. اما من شخصاَ نمی‌توانم با شما شرط‌‌ بندی کنم زیرا مالک چیزی در این دنیا نیستم.

هاپتوم گفت: خوب ببین چه می‌گویم اگرتو یقین داری که این کار عملی است من با تو شرط می‌بندم. اما تو لازم نیست چیزی مایه بگذاری. اگر توانستی یک شب تا صبح روی صخره‌های قلة « این‌توتو» بدون غذا و آب و پتو و پوشش و آتش بمانی و نمیری من ده جریب زمین زراعتی حاصل‌خیز به تو می‌دهم و بعلاوه یک خانه و یک گله گوسفند هم به تو می‌بخشم.

 آرحا به سختی می‌توانست آنچه را شنیده بود باور بکند. پرسید: واقعاَ چنین کاری خواهید کرد؟

 هاپتوم جواب داد که: من همیشه به وعده‌ هایم وفا می‌کنم.

آرحا گفت: بسیار خوب من فردا شب سر کوه خواهم رفت و در عوض از پس‌فردا مالک زمین خواهم شد و زمین خود را کشت خواهم کرد.

اما دل آرحا بدجوری شور می‌زد. زیرا در آن قله بادهای سخت می‌وزید. صبح زود آرحا به نزد دانشمندی از قبیله خودش رفت و داستان شرط‌‌ بندی را برای او تعریف کرد. آن مرد دانا متفکرانه گوش داد و وقتی تعریف‌های آرحا تمام شد گفت: من به تو کمک می‌کنم. درست مقابل قله« این‌توتو» قله دیگری قرار گرفته است که روز روشن به چشم دیده می‌شود. اما البته میان این دو قله فاصله زیاد است. فردا شب همین که آفتاب غروب کرد من سر قله مقابل می‌روم و آنجا آتش زیادی روشن می‌کنم و تو که بر قله« این‌توتو» ایستاده‌ای این آتش را خواهی دید. تمام شب تو به این آتشی که من برافروخته‌ام چشم بدوز. نگذار یک لحظه چشمانت بهم بیاید و یا تاریکی بر تو مسلط بشود. تو آتش مرا که ببینی به گرمای آن خواهی اندیشید و بعلاوه به فکر من خواهی افتاد. به فکر یک دوست که از سر شب تا صبح بر قله‌ای نشسته و برای تو و به خاطر تو آتشی افروخته و نمی‌گذارد این آتش بمیرد و با این اندیشه‌ها گرمایی در دلت پدید خواهد شد که تاب سرما و بادهای سخت کوهستانی را خواهی برد.

آرحا از پیر دانا تشکر کرد و با دلی شاد به خانه ارباب برگشت و به ارباب گفت که برای اجرای شرط بندی حاضر است. بعد از ظهر هاپتوم او را با یک عده از نوکران قابل اطمینان به سر کوه فرستاد. همین که شب بر کوه مستولی شد آرحا لباس از تن درآورد و لخت و عور سر قله در برابر بادهای سرد ایستاد. اما در آن طرف دره بر سر قله مقابل او چند مایل دورتر آتش دوست افروخته بود و این آتش مانند ستاره‌ای در دل شب سیاه چشمک می‌زد. باد هر لحظه سخت‌تر و شدیدتر می‌شد، از پوست و گوشت او می‌گذشت و مغز استخوان او را به لرزه می‌انداخت.

 تخته سنگی که زیر پای او بود مثل یخ سرد بود. سرما و رطوبت هر لحظه بدن او را بی‌حس می‌کرد. عاقبت به فکرش رسید که دیگر هیچ وقت در تمام عمر گرم نخواهد شد اما چشمش افتاد به آتش درخشان دوست در قله مقابل و بسی دورتر از او و به یاد آورد که در این دنیا دوست پیری دارد که به خاطر او در این شب سیاه و سرد آتش برافروخته است و از این آتش توجه می‌کند تا خاموش نشود و همین دلش را گرم می‌کرد. گاهی مه سرتاسر دره را فرو می‌گرفت و آتش دوست یک لحظه از نظرش ناپدید می‌شد اما او می‌کوشید با نگاه خیره خود پرده مه را بشکافد و به آتش دوست نظر بیفکند. به عطسه و سرفه و لرز افتاد و احساس کرد که همین الان از پا در خواهد آمد. اما آتش آنجا بود و دل او گرم می‌شد. تمام شب همان‌جا ایستاد و به آتش دوست دلخوش کرد و وقتی سحر فرا رسید، لباس پوشید و از کوه سرازیر شد و به« آدیس‌آبابا» برگشت. هاپتوم از دیدن آرحا تعجب کرد. پس شروع به استنطاق کامل از نوکرهایش کرد: آیا تمام شب بی‌آب و بی‌غذا و بی‌پتو و بی‌لباس آنجا ایستاد؟ بله. تمام این شرایط را بجا آورد.

 هاپتوم به آرحا گفت: خوب معلوم است که مردی قوی و شجاع هستی. راستش را بگو چگونه توانستی این کار را بکنی؟

من تمام شب به آتشی که بر سر تپه مقابل افروخته بود چشم دوختم.

چی؟ تو به آتش چشم دوخته بودی؟ پس شرط را باخته‌ای و نوکر من خواهی ماند و من ابداَ زمین و ملکی به تو نخواهم بخشید.

 اما آخر این آتش از من خیلی دور بود. این آتش آن طرف دره روی قله مقابل روشن بود و مرا گرم نمی‌کرد.

 هاپتوم گفت: همان است که گفتم. من به تو زمینی نخواهم بخشید زیرا تو همه شرایط را انجام نداده‌ای. همان آتش تو را نجات داده.

آرحا دل‌شکسته شد و باز پیش یاور قدیمش رفت و آنچه را گذشته بود برای او تعریف کرد. پیر او را راهنمایی کرد که: شکایت نزد قاضی ببرد.

آرحا شکایت به قاضی برد و قاضی هاپتوم را احضار کرد. وقتی هاپتوم واقعه را نقل کرد و نوکرها هم شهادت دادند که آرحا در آن سر دره بر قله مقابل چشم به آتش روشنی داشته است قاضی چنین گفت: تو شرط را باخته‌ای زیرا یکی از شرایط هاپتوم‌ چنین بوده است که تو بی‌آتش بسر ببری.

بار دیگر آرحا به نزد یار دیرینش شتافت و نتیجه حزن‌انگیز محاکمه را برای او گفت و از اینکه محکوم به خدمت چنین مخدومی است شکوه کرد و از اینکه آن همه شجاعت و تحمل را به هیچ گرفته‌اند نالید.

 پیر دانا گفت: نومید مباش. چه بسا گنج‌های دانش که در سینه کوه‌نشینان نهفته است! و چه گره‌ها که به دست آنها گشوده می‌گردد. کاش صد یک عقل و گره‌گشایی کوه‌نشینان را قضات شهر داشتند. این گفت و پا شد و به سراغ مردی به نام« هیلو» رفت که پیری روشن ضمیر و یار آرحا در عهد جوانی او را خدمت کرده بود، دوست دیرین آرحا شرط بندی هاپتوم‌هاسی و رفیقش را برای پیر نیک‌سیرت باز‌ گفت و با او مشورت کرد. هیلو سر به گریبان برد و لحظه‌ای فکر کرد و سپس گفت:« دلواپس نباش- من ترتیب این کار را به دلخواه تو و رفیقت خواهم داد.»

چند روز بعد هیلو عده‌ای از بزرگان شهر را به ضیافتی در سرای خویش دعوت کرد. البته هاپتوم نیز جز مدعوین بود و همچنین قاضی شهر که آرحا را محکوم کرده بود به مهمانی خوانده شده بود. روز ضیافت فرا رسید و مهمانان سوار بر استر‌های زیبا با ساز و برگ‌های گران‌بها از راه رسیدند و غلامان و خادمان با پای پیاده به دنبال آنها. هاپتوم با بیست غلام راه افتاده بود و جاه و جلال او از تمام مهمانان در گذشته بود. یکی از غلامان چتری ابریشمی بالای سر او گرفته بود تا از نور آفتاب در امان باشد و چهار طبّال با سر و صدای زیاد طبالی می‌کردند و حضور او را درضیافت شاهانه هیلو به این وسیله اعلام می‌کردند. مهمان‌ها بر فرش‌های نرم که برای آنها در باغ گسترده بودند جلوس کردند و گرم صحبت با یکدیگر شدند. از مطبخ بوی خوش خوراکها بلند بود. بوی کباب بره، با بوی گندم برشته و بوی خوش کلوچه‌های قیمه‌دار و انواع خورشهای پر ادویه بهم آمیخته بود. بوی این همه طعام شاهانه اشتهای مهمان‌ها را تحریک می‌کرد.

ساعت‌ها گذشت و همه در انتظار سفره بودند که گسترده شود و طعام‌ها بر خوان چیده گردند. اما خبری از غذا نبود و مهمان‌ها از گرسنگی به جان آمده بودند. فقط بوی خوش انواع و اقسام اغذیه از مطبخ به مشام می‌رسید. بعدازظهر شد و بعد عصر شد و نزدیک غروب شد. اما باز خبری از غذا نبود. مهمان‌ها شروع به نجوای با یکدگر کردند. حیرت‌آور بود که آدم محترم و آداب‌دانی مثل هیلو این همه مهمان را به خانه خود بخواند اما طعامی جلوی آنها نگذارد. اما بوی آن همه طعام که از آشپزخانه می‌آمد یک لحظه موقوف نمی‌شد. عاقبت یکی از مهمان‌ها به صدا در آمد و گفت: هیلو چرا با ما اینطور رفتار می‌کنی. چرا ما را به مهمانی خواندی و چرا چیزی به ما تعارف نمی‌کنی؟

 هیلو با قیافه‌ای متعجب روی به مهمانان کرد و گفت: عجبا مگر بوی غذاها را نمی‌شنوید؟

چرا بوی خوراکیها را می‌شنویم. اما بو که آدم را سیر نمی‌کند. بو که غذائیت ندارد؟

 هیلو پرسید: اگر بو غذائیت ندارد آیا آتشی از دوردست گرما خواهد داشت؟ آتشی که حتی به سختی دیده می‌شود؟ اگر آرحا آنگاه که بر سر قله « این‌توتو» ایستاده بود از آتشی که بر سر قله مقابل افروخته بود گرم می‌شده است؟ پس شما هم بایستی از بوهایی که از مطبخ من بلند است سیر شده باشید؟

مردم همه تصدیق کردند و قاضی متوجه شد که چه رأی نادرستی داده است و هاپتوم نیز از شرم سر به زیر انداخت. بعد سر بلند کرد و از هیلو و راهنمائی های مشفقانه او تشکر کرد و اعلام کرد که به عهد خود وفا خواهد کرد و این که « در همین لحظه و در همین جا زمین و خانه و گله‌های گوسفند را به آرحا بخشیدم.» پس هیلو دستور داد که طعام آوردند و ضیافت شروع شد.



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده




نوع مطلب :
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان(1049)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت آموزنده(543)

حکایت های کوتاه(667)

داستانهای آموزنده(18)

داستان های آموزنده(1045)

داستانک(1011)

داستان های کوتاه(1049)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان مرد و زن(2)

داستان اثبات عشق(2)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت کوتاه(666)

داستان آب كوثر(2)

داستان امید(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

متن عاشقانه(2)

داستان آرزو(3)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستان آهنگر(3)

حکایت های آموزنده(540)

گلستان سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

رابطه زن و مرد(2)

داستان لیلی و مجنون(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان مترسك(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت(665)

سخنرانی براد پیت(2)

استیو جابز(3)

داستان آموزنده(1049)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان کوتاه(1049)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانهای کوتاه(38)