لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان گردن بند یاقوت

دختر خردسالی وارد یک مغازه جواهر فروشی شد و به گردن بند یاقوت نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت: «این گردن بند را برای خواهر بزرگم می خواهم. ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته بندی کنید؟»

صاحب مغازه با کمی تردید به دخترک نگاهی کرده و پرسید: «چقدر پول همراه خود داری؟»


دختر، از جیب خود دستمال کوچکی را بیرون آورد و گره های آن را به دقت باز کرد. سپس در حالی که محتویات آن را روی میز می ریخت با هیجان از جواهر فروش پرسید: «این کافی است؟» پولی که او به همراه خود داشت، در واقع مقداری سکه خرد بود.

دخترک ادامه داد: «امروز روز تولد خواهر بزرگم است. می خواهم این گردن بند یاقوت را به عنوان هدیه روز تولد، به او بدهم. پس از فوت مادرمان، خواهر بزرگم، مثل مادر از ما مراقبت می کند. فکر می کنم او این گردن بند را دوست داشته باشد چون رنگ آن، درست همرنگ چشمان اوست.»

صاحب مغازه، گردن بند یاقوتی که دخترک می خواست را آورد و آن را در یک جعبه کوچک قرار داده و با کاغذ کادوی قرمز رنگی بسته بندی نمود. سپس بر روی آن یک روبان سبز چسباند و به دخترک داد و گفت: «وقتی می خواهی از خیابان رد شوی، دقت کن.» دختر کوچک شاد و خندان در حالی که به بالا و پایین می پرید، به سمت خانه روان شد.

شب، هنگامی که جواهر فروش می خواست مغازه اش را تعطیل کند، دختری زیباروی با چشمانی آبی وارد مغازه شد. او یک جعبه کوچک جواهر که بسته بندی آن باز شده بود روی میز قرار داده و پرسید: «این گردن بند از مغازه شما خریداری شده است؟ قیمت آن چقدر است؟»

صاحب مغازه پاسخ داد: «قیمت کالاهای این مغازه، رازی است بین من و خریدار».

دختر زیبارو گفت: «خواهر کوچک من فقط مقداری پول خرد داشت. این گردن بند اصل است و قیمت آن بالاست. پول خواهر من به این گردن بند یاقوت کبود نمی رسد».

صاحب مغازه جعبه جواهر را مجدداً دوباره با دقت بسته بندی کرده و روبان آن را بر روی آن چسباند. سپس آن را به دختر زیبا داده و گفت: «خواهر کوچک شما، در مقایسه با تمامی انسان ها، قیمت بالاتری بابت این گردن بند پرداخته؛ چون او همه دار و ندار خود را برای خرید آن داده است».





داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده,حکایت از فردوسی,حکایت از مولانا,حکایت پیرمرد و سلطان محمود,داستان عبید زاکانی,داستان های آموزنده از مولانا,داستانهای کوتاه مولانا,حکایت حافظ,داستان حلقه ازدواج,حکایت مولوی,حکایتی از عبید زاکانی,طنز های عبید زاکانی,قصه های مولانا,عبید زاکانی,لطیفه های عبید زاکانی,داستان کوتاه لری,داستان کوتاه از مولانا,داستان در مورد حروف الفبا,داستان فضولی,داستان ورزشی,حکایت کوتاه از فردوسی,حکایت ها,داستان خواستن توانستن است,حکایت خراسانی,حكایت های مولانا,داستان تلاش,داستان آب,حکایت های کوتاه,حکایت های کوتاه از عبید زاکانی,داستان کوتاه از سعدی,داستان کوتاه مسئولیت پذیری,داستان رفیق نیمه راه,داستان مسولیت پذیری,داستان معلم و شاگرد,داستان مناعت طبع,داستان لری,داستان های کوتاه مولانا,داستان رفاقت,داستان دزد,داستان در مورد مناعت طبع,داستان درباره مسولیت پذیری,داستان کوتاه عبید زاکانی,داستان کوتاه در مورد تفکر خلاق,داستان کوتاه در مورد شجاعت,داستان کوتاه در مورد فضولی,حکایتی کوتاه از عبید زاکانی,داستان اعتیاد,داستان انفاق,داستان تعهد,داستان خلاقیت، حکایات طنز,





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف گ، 
برچسب ها: داستان گردن بند یاقوت، انواع داستان کوتاه، انواع داستان ها، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های آموزنده(1051)

داستان آرزو(3)

سعدی(149)

داستان آموزنده(1055)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستان های کوتاه(1055)

حکایت های آموزنده(541)

کتاب گینس(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان کوتاه(1055)

داستان استاد و شاگرد(2)

حکایت های کوتاه(668)

گلستان سعدی(149)

داستانک(1016)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان مترسك(2)

داستان مرد و زن(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت آموزنده(544)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت(666)

متن عاشقانه(2)

حکایت کوتاه(667)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان امید(2)

داستان آب كوثر(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده(18)

داستان آخرین آغوش(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آهنگر(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان(1054)