تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - مرتضی مطهری -امام صادق علیه السلام و گروهى از متصّوفه - قسمت دوم

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

امام صادق علیه السلام و گروهى از متصّوفه - قسمت دوم

پدرم امام باقر براى من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است: «همیشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنید، به ترتیب نزدیكى كه هر كه نزدیك تر است مقدم تر است.

علاوه بر همه اینها، در نص قرآن مجید، از روش و مسلك شما نهى مى كند، آنجا كه مى فرماید: «متقین كسانى هستند كه در مقام انفاق و بخشش، نه تندروى مى كنند و نه كندروى، راه اعتدال و میانه را پیش مى گیرند»



در آیات زیادى از قرآن نهى مى كنند از اسراف و تندروى در بذل و بخشش، همان طور كه از بخل و خست نهى مى كند، قرآن براى این كار حد وسط و میانه روى را تعیین كرده است، نه اینكه انسان هر چه دارد به دیگران بخشد و خودش تهى دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدایا به من روزى بده. خداوند این چنین دعایى را هرگز مستجاب نمى كند؛ زیرا پیغمبراكرم فرمود: «خداوند دعاى چند دسته را مستجاب نمى كند:

الف) كسى كه از خداوند بدى براى پدر و مادر خود بخواهد.

ب) كسى كه مالش را به قرض داده، از طرف، شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا این شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره مى خواهد. البته دعاى این آدم مستجاب نمى شود؛ زیرا او به دست خودش راه چاره را از بین برده و مال خویش را بدون سند و گواه به او داده است.

ج) كسى كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد؛ زیرا چاره این كار در دست خود شخص است، او مى تواند اگر واقعا از دست این زن ناراحت است، عقد ازدواج را با طلاق فسخ كند.

د) آدمى كه در خانه خود نشسته و دست روى دست گذاشته و از خداوند روزى مى خواهد، خداوند در جواب این بنده طمع كار جاهل مى گوید:

«بنده من! مگر نه این است كه من راه حركت و جنبش را براى تو باز كرده ام! مگر نه این است كه من اعضا و جوارح صحیح به تو داده ام! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده ام كه ببینى و بشنوى و فكر كنى و حركت نمایى و دست بلند كنى! در خلقت همه اینها هدف و مقصودى در كار بوده. شكر این نعمت ها به این است كه تو اینها را به كار وادارى. بنابراین، من بین تو و خودم حجت را تمام كرده ام كه در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت كنى و بار دوش دیگران نباشى. البته اگر با مشیت كلى من سازگار بود، به تو روزى وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پیدا نكرد، البته تو سعى خود را كرده وظیفه خویش را انجام داده اى و معذور خواهى بود».

ه) كسى كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخشش هاى زیاد، آنها را از بین برده است و بعد دست به دعا برداشته كه خدایا! به من روزى بده، خداوند در جواب او مى گوید:

مگر من به تو روزى فراوان ندادم چرا میانه روى نكردى!

مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش باید میانه روى كرد؟!

مگر من از بذل و بخشش هاى بى حساب نهى نكرده بودم

و كسى كه در باره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چیزى بخواهد كه مستلزم قطع رحم است، (یا كسى كه قطع رحم كرده بخواهد در باره موضوعى دعا كند)

خداوند در قرآن كریم مخصوصا به پیغمبر خویش طرز و روش بخشش را آموخت، زیرا داستانى واقع شد كه مبلغى طلا پیش پیغمبر بود و او مى خواست آنها را به مصرف فقرا برساند و میل نداشت حتى یك شب آن پول در خانه اش بماند، لهذا در یك روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلى پیدا شد و با اصرار از پیغمبر كمك مى خواست، پیغمبر هم چیزى در دست نداشت كه به سائل بدهد، از این رو خیلى ناراحت و غمناك شد. اینجا بود كه آیه قرآن نازل شد و دستور كار را داد، آیه آمد كه:

«نه دست هاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهیدست بمانى و مورد ملامت فقرا واقع شوى»

اینهاست احادیثى كه از پیغمبر رسیده، آیات قرآن هم مضمون این احادیث را تایید مى كند و البته كسانى كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آیات قرآن ایمان دارند.

به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصیتى بكن، گفت یك پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و یك پنجم كم نیست. ابوبكر به یك پنجم مال خویش وصیت كرد و حال آنكه مریض حق دارد در مرض موت تا یك سوم هم وصیت كند. و اگر مى دانست بهتر این است از تمام حق خود استفاده كند، به یك سوم وصیت مى كرد.

سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوا و زهد مى شناسید، سیره و روش آنها هم همین طور بود كه گفتم.

سلمان وقتى كه نصیب سالانه خویش را از بیت المال مى گرفت، به اندازه یك سال مخارج خود كه او را به سال دیگر برساند ذخیره مى كرد. به او گفتند: تو با این همه زهد و تقوا در فكر ذخیره سال هستى شاید همین امروز یا فردا بمیرى و به آخر سال نرسى.

او در جواب گفت: «شاید هم نمردم چرا شما فقط فرض مردن را صحیح مى دانید. یك فرض دیگر هم وجود دارد و آن اینكه زنده بمانم و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوایجى دارم، اى نادانها! شما از این نكته غافلید كه نفس انسان اگر به مقدار كافى وسیله زندگى نداشته باشد، در اطاعت حق كندى و كوتاهى مى كند و نشاط و نیروى خود را در راه حق از دست مى دهد و همین قدر كه به قدر كافى وسیله فراهم شد آرام مى گیرد».

و اما ابوذر، وى چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شیر آنها استفاده مى كرد و احیانا اگر میلى در خود به خوردن گوشت مى دید، یا مهمانى برایش مى رسید، یا دیگران را محتاج مى دید، از گوشت آنها استفاده مى كرد و اگر مى خواست به دیگران بدهد، براى خودش نیز برابر دیگران سهمى منظور مى كرد.

چه كسى از این ها زاهدتر بود؟ پیغمبر در باره آنان چیزها گفت كه همه مى دانید. هیچ گاه این اشخاص تمام دارایى خود را به نام زهد و تقوا از دست ندادند و از این راهى كه شما امروز پیشنهاد مى كنید كه مردم از هر چه دارند صرف نظر و خود و عائله خود را در سختى بگذارند نرفتند.

من به شما رسما این حدیث را كه پدرم از پدر و از اجدادش از رسول خدا نقل كرده اند كنند اخطار مى كنم، رسول خدا فرمود: «عجیب ترین چیزها حالى است كه مؤمن پیدا مى كند كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برایش خیر و سعادت خواهد بود و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برایش خیر و سعادت است».

خیر مؤمن در گروه این نیست كه حتما فقیر و تهیدست باشد؟ خیر مؤمن ناشى از روح ایمان و عقیده اوست؛ زیرا در هر حالى از فقر و تهیدستى یا ثروت و بى نیازى واقع شود، مىداند در این حال وظیفه اى دارد و آن وظیفه را به خوبى انجام مى دهد. این است كه عجیب ترین چیزها حالتى است كه مؤمن به خود مى گیرد كه همه پیشامدها و سختى و سستی ها برایش خیر و سعادت مى شود. نمى دانم همین مقدار كه امروز براى شما گفتم كافى است یا بر آن بیفزایم؟

هیچ مى دانید كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد این بود كه یك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ایستادگى كند و اگر ایستادگى نمى كرد گناه و جرم و تخلف محسوب مى شد، ولى بعد كه امكانات بیشترى پیدا شد،خداوند به لطف و رحمت خود تخفیف بزرگى داد و این قانون را به این نحو تغییر داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ایستادگى كند نه بیشتر.

از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاكم قضائى اسلامى سؤال مى كنم: فرض كنید یكى از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بین است و قاضى حكم مى كند كه نفقه زنت را باید بدهى. در اینجا چه مى كند؟ آیا عذر مى آورد كه بنده زاهد هستم و از متاع دنیا اعراض كرده ام! آیا این عذر موجه است! آیا به عقیده شما حكم قاضى به اینكه باید خرج زنت را بدهى، مطابق حق و عدالت یا آن كه ظلم و جور است اگر بگویید ابن حكم ظلم و ناحق است، یك دروغ واضح گفته اید و به همه اهل اسلام با این تهمت ناروا جور و ستم كرده اید و اگر بگویید حكم قاضى صحیح است، پس عذر شما باطل است و قبول دارید كه طریقه و روش شما باطل است.

مطلب دیگر: مواردى هست كه مسلمان در آن موارد یك سلسله انفاق هاى واجب یا غیر واجب انجام مى دهد؛ مثلاً زكات یا كفاره مى دهد، حالا اگر فرض كنیم معناى زهد اعراض از زندگى و مایحتاج هاى زندگى است و فرض كنیم همه مردم مطابق دلخواه شما «زاهد» شدند، و از زندگى و مایحتاج آن روگرداندند، پس تكلیف كفارات و صدقات واجبه چه مى شود؟ تكلیف زكات هاى واجب كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غیره تعلق مى گیرد چه مى شود؟ مگر نه این است كه این صدقات فرض شده كه تهیدستان زندگى بهترى پیدا كنند و از مواهب زندگى بهره مند شوند! این خود مى رساند كه هدف دین و مقصود از این مقررارت رسیدن به مواهب زندگى و بهره مند شدن از آن است و اگر مقصود و هدف دین فقیر بودن بود و حد اعلاى تربیت دینى این بود كه بشر از متاع این جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بیچارگى زندگى كند، پس فقرا به آن هدف عالى رسیده اند و نمى بایست به آنان چیزى ادده تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند و آنان نیز چون غرق در سعادتند نباید بپذیرند.

اساسا اگر حقیقت این است كه شما مى گویید شایسته نیست كه كسى مالى را در كف نگاه دارد، باید هر چه به دستش مى رسد همه را ببخشد و دیگر محلى براى زكات باقى نمى ماند.

پس معلوم شد كه شما بسیار طریقه زشت و خطرناكى را پیش گرفته اید و به سوى بدمسلكى مردم را دعوت مى كنید. راهى كه مى روید و مردم دیگر را هم به آن مى خوانید، ناشى از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و سنت پیغمبر و از حادیث پیغمبر است. اینها احادیثى نیست كه قابل تشكیك باشد، احادیثى است كه قرآن به صحت آنها گواهى مى دهد. ولى شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست در نیاید رد مى كنید و این خود نادانى دیگرى است. شما در معانى آیات قرآن و نكته هاى لطیف و شگفت انگیزى كه از آن استفاده مى شود تدبر نمى كنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمى دانید. امر و نهى را تشخیص نمى دهید.

جواب مرا راجع به قصه سلیمان بن داوود بدهید كه از خداوند ملكى را مسئلت كرد كه براى كسى بالاتر از آن میسر نباشد. خداوند هم چنان ملكى به او داد. البته سلیمان جز حق نمى خواست. نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مؤمنى این را بر سلیمان عیب نگرفت كه چرا چنین ملكى را در دنیا خواسته. همچنین است داوود پیغمبر كه قبل از سلیمان بود و همچنین است داستان یوسف كه به پادشاه رسما مى گوید: «خزانه دارى را به من بده كه من هم امینم و هم داناى كار». بعد كارش به جایى رسید كه امور كشوردارى مصر تا حدود یمن به او سپرده شد و از اطراف و اكناف در اثر قحطى كه پیش آمد مى آمدند و آذوقه مى خریدند و برمى گشتند و البته نه یوسف میل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن این كار را بر یوسف عیب گرفت.

همچنین است قصه ذوالقرنین كه بنده اى بود كه خدا را دوست مى داشت و خدا نیز او را دوست مى داشت. اسباب جهان در اختیارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.

اى گروه! از این راه ناصواب دست بردارید. از آنچه خدا امر و نهى كرده تجاوز نكنید و از پیش خود دستور نتراشید. در مسائلى كه نمى دانید مداخله نكنید. علم آن مسائل را از اهلش بخواهید. در صدد باشید كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسید. این براى شما بهتر و آسانتر و از نادانى دورتر است. جهالت را رها كنید كه طرفدار جهالت زیاد است، به خلاف دانش كه طرفداران كمى دارد. خداوند فرمود: «بالاتر از هر صاحب دانشى، دانشمندى است».



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(58)

داستان های آموزنده شهید مطهری(40)

حکایت های آموزنده(544)

داستان های کوتاه و آموزنده(58)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت کوتاه(675)

لطیفه های کوتاه(129)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان های کوتاه(1075)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان مرتضی مطهری(58)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت(674)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان آب كوثر(2)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده(18)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(58)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان آرزو(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1069)

حکایت های کوتاه(676)

کتاب گینس(2)

داستان آموزنده(1075)

رابطه زن و مرد(2)

داستان(1074)

داستان آهنگر(3)

گلستان سعدی(149)

حکایت آموزنده(548)

داستان کوتاه(1075)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)

داستان راستان مرتضی مطهری(58)

داستانک(1036)

داستان اثبات عشق(2)

داستان راستان(57)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سعدی(149)