تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - مرتضی مطهری - مستمند و ثروتمند

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مستمند و ثروتمند

رسول اكرم صلّى الله علیه وآله طبق معمول، در مجلس خود نشسته بود، یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یكى از مسلمانان كه مرد فقیر ژنده پوشى بود از در رسید و طبق سنت اسلامى كه هركس در هر مقامى هست، همین كه وارد مجلسى مى شود باید ببیند هر كجا جاى خالى هست همانجا بنشیند و یك نقطه مخصوص را به عنوان اینكه شان من چنین اقتضا مى كند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه اى جایى خالى یافت، رفت و آنجا نشست. از قضا پهلوى مرد متعین و ثروتمندى قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه هاى خود را جمع كرد و خودش را به كنارى كشید، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت: «ترسیدى كه چیزى از فقر او به تو بچسبد؟!».


نه یا رسول اللّه!

«ترسیدى كه چیزى از ثروت تو به او سرایت كند؟».

نه یا رسول اللّه!

«ترسیدى كه جامه هایت كثیف و آلوده شود؟».

نه یا رسول اللّه!

«پس چرا پهلو تهى كردى و خودت را به كنارى كشیدى؟».

اعتراف مى كنم كه اشتباهى مرتكب شدم و خطا كردم. اكنون به جبران این خطا و به كفاره این گناه حاضرم نیمى از دارایى خودم را به این برادر مسلمان خود كه در باره اش مرتكب اشتباهى شدم ببخشم

مرد ژنده پوش: ولى من حاضر نیستم بپذیرم.

جمعیت: چرا؟

چون مى ترسم روزى مرا هم غرور بگیرد و با یك برادر مسلمان خود آنچنان رفتارى بكنم كه امروز این شخص با من كرد.



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان راستان(96)

سخنرانی براد پیت(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1099)

حکایت های آموزنده(545)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1099)

داستانک(1058)

حکایت(676)

حکایت آموزنده(549)

داستان مسئولیت پذیری(11)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان آهنگر(3)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان آرزو(3)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آموزنده(1099)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان(1096)

حکایت های کوتاه(678)

رابطه زن و مرد(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

حکایت کوتاه(677)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده(18)

کتاب گینس(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان های آموزنده(1091)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان مرتضی مطهری(97)