تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - حکایت یعقوب لیث

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت یعقوب لیث

یعقوب لیث صفارى شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش این چنین ستم می شود.


سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من یعقوبم و از پی تو آمده ام. بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.

سلطان گفت: اکنون کجاست؟

جواب داد: شاید رفته باشد.

شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:

 هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان یعقوب با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.

پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.

 آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. عرض کرد:

 سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟

سلطان گفت: هر چه هست بیاور.

 مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.

 یعقوب گفت: آن شب که از قصه تو  آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از  آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.


حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی
حکایت از فردوسی,حکایت از مولانا,حکایت پیرمرد و سلطان محمود,داستان عبید زاکانی,داستان های آموزنده از مولانا,داستانهای کوتاه مولانا,حکایت حافظ,داستان حلقه ازدواج,حکایت مولوی,حکایتی از عبید زاکانی,طنز های عبید زاکانی,قصه های مولانا,عبید زاکانی,لطیفه های عبید زاکانی,داستان کوتاه لری,داستان کوتاه از مولانا,داستان در مورد حروف الفبا,داستان فضولی,داستان ورزشی,حکایت کوتاه از فردوسی,حکایت ها,داستان خواستن توانستن است,حکایت خراسانی,حكایت های مولانا,داستان تلاش,داستان آب,حکایت های کوتاه,حکایت های کوتاه از عبید زاکانی





نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: حکایت یعقوب لیث، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت(674)

داستانک(1036)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت آموزنده(548)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(58)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

رابطه زن و مرد(2)

داستان های آموزنده(1069)

داستان آهنگر(3)

گلستان سعدی(149)

کتاب گینس(2)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده(544)

داستان های آموزنده شهید مطهری(40)

داستان(1074)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان راستان(57)

لطیفه های کوتاه(129)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان های کوتاه و آموزنده(58)

داستان آب كوثر(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آموزنده(1075)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان اثبات عشق(2)

داستان کوتاه(1075)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(58)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(58)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های کوتاه(676)

داستانهای کوتاه(38)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت کوتاه(675)

داستان آرزو(3)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(58)

داستان های کوتاه(1075)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)