لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آبدارچی در مایکروسافت

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین مرد جواب داد: اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم.

رئیس هیئت مدیره گفت: متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه.

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده ا‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: من ایمیل ندارم.

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آبدارچی در مایکروسافت، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان اثبات عشق(2)

داستان(1051)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

حکایت آموزنده(543)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان آخرین آغوش(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستان آموزنده(1051)

داستان های آموزنده(1047)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانک(1013)

داستانهای کوتاه(38)

متن عاشقانه(2)

داستان امید(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان آرزو(3)

رابطه زن و مرد(2)

داستان مترسك(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان مرد و زن(2)

استیو جابز(3)

کتاب گینس(2)

لطیفه های کوتاه(124)

حکایت(665)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان آب كوثر(2)

حکایت کوتاه(666)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستانهای آموزنده(18)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آهنگر(3)

داستان کوتاه(1051)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه(667)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده(540)

داستان های کوتاه(1051)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

گلستان سعدی(149)