تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - مرتضی مطهری - پسر حاتم

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

پسر حاتم

قبل از طلوع اسلام و تشکیل یافتن حکومت اسلامی، رسم ملوک الطوایفی در میان اعراب جاری بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبرداری رؤسای خود عادت کرده بودند. و احیانا به آنها باج و خراج می پرداختند. یکی از رؤسا و ملوک الطوایف عرب، سخاوتمند معروف حاتم طائی بود، که رئیس و زعیم قبیله طی به شمار می رفت. بعد از حاتم پسرش عدی جانشین پدر شد، قبیله طی طاعت او را گردن نهادند. عدی سالانه یک چهارم در آمد هر کسی را به عنوان باج و مالیات می گرفت. ریاست و زعامت عدی مصادف شد با ظهور رسول اکرم (ص) و گسترش اسلام. قبیله طی بت پرست بودند، اما خود عدی کیش نصرانی داشت و آن را از مردم خویش پوشیده می داشت. مردم عرب که مسلمان می شدند و با تعلیمات آزادی بخش اسلام آشنایی پیدا می کردند، خواه ناخواه، از زیر بار رؤسا که طاعت خود را بر آنها تحمیل کرده بودند آزاد می شدند.



به همین جهت عدی بن حاتم، مانند همه اشراف و رؤسای دیگر عرب، اسلام را بزرگترین خطر برای خود می دانست و با رسول خدا دشمنی می ورزید. اما کار از کار گذشته بود، مردم فوج فوج به اسلام می گرویدند و کار اسلام و مسلمانی بالا گرفته بود. عدی می دانست که روزی به سراغ او نیز خواهند آمد، و بساط حکومت و آقایی او را بر خواهند چید. به پیشکار مخصوص خویش، که غلامی بود، دستور داد گروهی شتر چاق و راهوار همیشه نزدیک خرگاه او آماده داشته باشد، و هر روز اطلاع پیدا کرد سپاه اسلام نزدیک آمده اند او را خبر کند. یک روز آن غلام آمد و گفت: هر تصمیمی می خواهی بگیری بگیر، که لشکریان اسلام در همین نزدیکی ها هستند.

عدی دستور داد شتران را حاضر کردند، خاندان خود را بر آنها سوار کرد و از اسباب و اثاث آنچه قابل حمل بود بر شترها بار کرد، و به سوی شام که مردم آنجا نیز نصرانی و هم کیش او بودند فرار کرد. اما در اثر شتابزدگی زیاد از حرکت دادن خواهرش سفانه غافل ماند و او در همانجا ماند. سپاه اسلام وقتی رسیدند که خود عدی گریخته بود. سفانه خواهر وی را در شمار اسیران به مدینه بردند، و داستان فرار عدی را برای رسول اکرم نقل کردند. در بیرون مسجد مدینه، یک چهار دیواری بود که دیوارهایی کوتاه داشت. اسیران را در آنجا جای دادند. یک روز رسول اکرم از جلو آن محل می گذشت تا وارد مسجد شود، سفانه که زنی فهمیده و زبان آور بود، از جا حرکت کرد و گفت: پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد. رسول اکرم از وی پرسید: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی بن حاتم. فرمود: همانکه از خدا و رسول او فرار کرده است؟! رسول اکرم این جمله را گفت و بی درنگ از آنجا گذشت. روز دیگر آمد از آنجا بگذرد باز سفانه از جا حرکت کرد و عین جمله روز پیش را تکرار کرد. رسول اکرم نیز عین سخن روز پیش را به او گفت. این روز هم تقاضای سفانه بی نتیجه ماند.

روز سوم که رسول اکرم آمد از آنجا عبور کند، سفانه دیگر امید زیادی نداشت تقاضایش پذیرفته شود، تصمیم گرفت حرفی نزند اما جوانی که پشت سر پیغمبر حرکت می کرد به او با اشاره فهماند که حرکت کند و تقاضای خویش را تکرار نماید. سفانه حرکت کرد و مانند روزهای پیش گفت: پدر از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار خدا بر تو منت بگذارد. رسول اکرم فرمود: بسیار خوب، منتظرم افراد مورد اعتمادی پیدا شوند، تو را همراه آنها به میان قبیله ات بفرستم. اگر اطلاع یافتی که همچو اشخاصی به مدینه آمده اند مرا خبر کن. سفانه از اشخاصی که آنجا بودند پرسید، آن شخصی که پشت سر پیغمبر حرکت می کرد و به من اشاره کرد حرکت کنم و تقاضای خویش را تجدید نمایم کی است؟ گفتند او علی بن ابی طالب است. پس از چندی سفانه به پیغمبر خبر داد که گروهی مورد اعتماد از قبیله ما به مدینه آمده اند، مرا همراه اینها بفرست. رسول اکرم جامه ای نو و مبلغی خرجی و یک مرکب به او داد، و او همراه آن جمعیت حرکت کرد و به شام نزد برادرش رفت. تا چشم سفانه به عدی افتاد زبان به ملامت گشود و گفت: تو زن و فرزند خویش را بردی و مرا که یادگار پدرت بودم فراموش کردی؟! عدی از وی معذرت خواست.

و چون سفانه زن فهمیده ای بود، عدی در کار خود با وی مشورت کرد، به او گفت: به نظر تو که محمد را از نزدیک دیده ای صلاح من در چیست؟ آیا بروم نزد او و به او ملحق شوم، یا همچنان از او کناره گیری کنم. سفانه گفت: به عقیده من، خوب است به او ملحق شوی، اگر او واقعا پیغمبر خداست زهی سعادت و شرافت برای تو، و اگر هم پیغمبر نیست و سر ملک داری دارد، باز هم تو در آنجا که از یمن زیاد دور نیست، با شخصیتی که در میان مردم یمن داری، خوار نخواهی شد و عزت و شوکت خود را از دست نخواهی داد. عدی این نظر را پسندید. تصمیم گرفت به مدینه برود، و ضمنا در کار پیغمبر باریک بینی کند و ببیند آیا واقعا او پیغمبر خداست تا مانند یکی از امت از او پیروی کند، یا مردی است دنیا طلب و سر پادشاهی دارد، تا در حدود منافع مشترک با او همکاری و همراهی نماید. پیغمبر در مسجد مدینه بود که عدی وارد شد، و بر پیغمبر سلام کرد. رسول اکرم پرسید: کیستی؟ - عدی پسر حاتم طائیم. پیغمبر او را احترام کرد و با خود به خانه برد. در بین راه که پیغمبر و عدی می رفتند، پیره زنی لاغر و فرتوت جلو پیغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت. مدتی طول کشید و پیغمبر با مهربانی و حوصله جواب پیره زن را می داد. عدی با خود گفت، این یک نشانه از اخلاق این مرد، که پیغمبر است. جباران و دنیا طلبان چنین خلق و خوی ندارند که جواب پیره زنی مفلوک را این قدر با مهربانی و حوصله بدهند. همین که عدی وارد خانه پیغمبر شد، بساط زندگی پیغمبر را خیلی ساده و بی پیرایه یافت. آنجا فقط یک توشک بود که معلوم بود پیغمبر روی آن می نشیند. پیغمبر آن را برای عدی انداخت. عدی هر چه اصرار کرد که خود پیغمبر روی آن بنشیند پیغمبر قبول نکرد. عدی روی توشک نشست و پیغمبر روی زمین. عدی با خود گفت این نشانه دوم از اخلاق این مرد، که از نوع اخلاق پیغمبران است نه پادشاهان. پیغمبر رو کرد به عدی و فرمود: مگر مذهب تو مذهب رکوسی نبود؟

چرا .

- پس چرا و به چه مجوز، یک چهارم در آمد مردم را می گرفتی؟ در دین تو که این کار روا نیست. عدی که مذهب خود را از همه حتی نزدیکترین خویشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پیغمبر سخت در شگفت ماند. با خود گفت این نشانه سوم از این مرد که پیغمبر است.

سپس پیغمبر به عدی فرمود: تو به فقر و ضعف و بنیه مالی امروز مسلمانان نگاه می کنی و می بینی مسلمانان بر خلاف سایر ملل فقیرند، دیگر اینکه می بینی امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه کرده، و حتی بر جان و مال خود ایمن نیستند. دیگر اینکه می بینی حکومت و قدرت در دست دیگران است به خدا قسم طولی نخواهد کشید که این قدر ثروت به دست مسلمانان برسد که فقیری در میان آنها پیدا نشود. به خدا قسم آنچنان دشمنانشان سرکوب شوند و آنچنان امنیت کامل بر قرار گردد که یک زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهایی سفر کند و کسی مزاحم وی نگردد به خدا قسم نزدیک است زمانی که کاخهای سفید بابل در اختیار مسلمانان قرار می گیرد.

عدی از روی کمال عقیده و خلوص نیت اسلام آورد و تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. سالها بعد از پیغمبر اکرم زنده بود. او سخنان پیغمبر را که در اولین برخورد به او فرموده بود، و پیش بینیهایی که برای آینده مسلمانان کرده بود، همیشه به یاد داشت و فراموش نمی کرد. می گفت: به خدا قسم نمردم و دیدم که کاخهای سفید بابل به دست مسلمانان فتح شد. امنیت چنان بر قرار شد که یک زن به تنهایی می توانست از عراق تا حجاز سفر کند، بدون آنکه مزاحمتی ببیند. به خدا قسم اطمینان دارم که زمانی خواهد رسید فقیری،  در میان مسلمانان پیدا نشود.



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده

  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آهنگر(3)

داستان راستان(96)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت کوتاه(677)

متن عاشقانه(2)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای کوتاه(38)

گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آموزنده(1099)

داستان های آموزنده(1091)

داستان آرزو(3)

داستانک(1058)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

سعدی(149)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

داستان مرتضی مطهری(97)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت(676)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

رابطه زن و مرد(2)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های کوتاه(678)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

داستانهای آموزنده(18)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

کتاب گینس(2)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های آموزنده(545)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان(1096)

حکایت آموزنده(549)

داستان کوتاه(1099)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)