لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مضیقه بی آبی

معاویه ابن ابی سفیان، در حدود شانزده سال بود که به عنوان امارت در شام حکومت می کرد، و بدون آنکه به احدی اظهار کند، مقدمات خلافت را برای خویش فراهم می ساخت. از هر فرصتی برای منظوری که در دل داشت استفاده می کرد.



بهترین بهانه برای اینکه از حکومت مرکزی سرپیچی کند و داعیه خلافت را آشکار نماید، موضوع کشته شدن عثمان بود. او در زمان حیات عثمان، به استغاثه های عثمان پاسخ مساعد نداد و تقاضاها و استمدادهای عثمان را نشنیده و ندیده گرفت، اما منتظر بود عثمان کشته شود و قتل وی را بهانه کار خود قرار دهد. عثمان کشته شد و معاویه فورا در صدد بهره برداری بر آمد. از سوی دیگر، مردم پس از قتل عثمان دور علی را که به جهات مختلفی از رفتن زیر بار خلافت امتناع می کرد گرفتند و با او بیعت کردند. علی پس از آنکه دید مسئولیت رسما متوجه او است، قبول کرد و خلافت رسمیش در مدینه که مرکز و دارالخلافه آنروز بود اعلام شد. همه استانهای کشور پهناور اسلامی آنروز اطاعتش را گردن نهادند، به استثنا شام و سوریه که در اختیار معاویه بود. معاویه از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی کرد، و آن را متهم ساخت به این که کشندگان عثمان را پناه داده است و خود آماده اعلام استقلال شام و سوریه شد و سپاهی انبوه از شامیان فراهم کرد.

علی (ع) بعد از فیصله دادن کار اصحاب جمل متوجه معاویه شد. نامه هایی با معاویه رد و بدل کرد، اما نامه های علی در دل سیاه معاویه اثر نکرد. دو طرف با سپاهی انبوه به سوی یکدیگر حرکت کردند. ابوالاعور سلمی پیشاپیش لشکر معاویه با گروهی از پیشاهنگان حرکت می کرد، و مالک اشتر نخعی با گروهی از لشکریان علی به عنوان پیشاهنگ و مقدمه الجیش سپاه علی حرکت می کرد. دو دسته پیشاهنگ در کنار فرات به یکدیگر رسیدند.

مالک اشتر از طرف علی مجاز نبود جنگ را شروع کند، اما ابوالاعور برای اینکه زهر چشمی بگیرد حمله سختی کرد. حمله او از طرف مالک و همراهانش دفع شد، و شامیان سخت به عقب رانده شدند. ابوالاعور برای اینکه کار را از راه دیگر بر حریف سخت بگیرد، خود را به محل شریعه، یعنی آن نقطه شیب دار کنار فرات که دو طرف می بایست از آنجا آب بردارند، رساند.

نیزه داران و تیراندازان خود را مأمور کرد تا آن نقطه را حفظ کنند و مانع ورود مالک و یارانش بشوند. طولی نکشید که خود معاویه با سپاه انبوهش رسید و از پیشدستی ابوالاعور خشنود شد. معاویه برای اطمینان بیشتر عده ای بر نفرات ابوالاعور افزود. اصحاب علی در مضیقه بی آبی قرار گرفتند. شامیان عموما از پیش آمدن این فرصت خوشحال بودند، و معاویه با مسرت اظهار داشت:

این اولین پیروزی است. تنها عمر و بن العاص معاون و مشاور مخصوص معاویه این کار را مصلحت نمی دید. از آن سو معاویه این کار را مصلحت نمی دید. از آن سو علی - علیه السلام - خودش رسید و از ماجرا آگاه شده.

نامه ای به وسیله یکی از بزرگان یارانش، به نام صعصعه، به معاویه نوشت و یاد آور شد: ما آمده ایم به اینجا اما میل نداریم حتی الامکان جنگی رخ دهد و میان مسلمانان برادر کشی واقع شود. امیدواریم بتوانیم با مذاکرات اختلافات را حل کنیم، ولی می بینم تو و پیروانت قبل از هر چیز، اسلحه به کار برده اید، بعلاوه جلوی آب را بر یاران من گرفته اید، دستور بده از این کار دست بردارند، تا مذاکرات آغاز گردد. البته اگر تو به چیزی جز جنگ راضی نشوی، من ترس و ابایی ندارم. این نامه به دست معاویه رسید. با مشاورین خود در اطراف این موضوع مشورت کرد. عموما نظرشان این بود: فرصت خوبی به دست آمده باید استفاده کرد و به این نامه نباید ترتیب اثر داد.

تنها عمرو بن العاص نظر مخالف داشت، گفت اشتباه می کنید، علی و اصحابش چون در نظر ندارند در کار جنگ و خونریزی پیشدستی کنند فعلا سکوت کرده اند و به وسیله نامه خواسته اند شما را از کارتان منصرف کنند، خیال نکنید که اگر شما به این نامه ترتیب اثر ندادید و آنها را همچنان در مضیقه بی آبی گذاشتید، آنان عقب نشینی می کنند. آن وقت است که دست به قبضه شمشیر خواهند برد و از پای نخواهند نشست تا شما را با رسوایی از اطراف فرات دور کنند

. اما عقیده اکثریت مشاورین این بود که مضیقه بی آبی دشمن را از پای در خواهد آورد، و آنها را مجبور به هزیمت خواهد کرد. معاویه شخصا نیز با این عقیده همراه بود. این شورا به پایان رسید. صعصعه برای جواب نامه به معاویه مراجعه کرد. معاویه که در نظر داشت از جواب دادن شانه خالی کند گفت: بعدا جواب خواهم داد. ضمنا دستور داد تا سربازان محافظ آب کاملا مراقب باشند و مانع ورود و خروج سپاهیان علی (ع) شوند.

علی - علیه السلام - از این پیشامد که امید هرگونه حسن نیتی را در جبهه مخالف بکلی از بین می برد و راهی برای حل مشکلات به وسیله مذاکرات باقی نمی گذاشت، سخت ناراحت شد. راه را منحصر به اعمال زور و دست بردن به اسلحه دید. در مقابل سپاه خویش آمد و خطابه ای کوتاه، اما مهیج و شورانگیز، به این مضمون انشا کرد: اینان ستمگری آغاز کردند، در ستیزه را گشودند، و با روش خصمانه شما را پذیره شدند. اینان مانند گرسنه ای که غذا می طلبد، جنگ و خونریزی می طلبند.

جلوی آب آشامیدنی را بر شما گرفته اند. اکنون یکی از دو راه باید انتخاب کنید، راه سومی نیست: یا تن به ذلت و محرومیت بدهید و همچنان تشنه بمانید، یا شمشیرها را از خون پلید اینان سیراب کنید، تا خودتان از آب گوارا سیراب شوید. زنده بودن این است که غالب و فاتح باشید، هر چند به بهای مردن تمام شود. و مردن این است که مغلوب و زیر دست باشید، هر چند زنده بمانید. همانا معاویه گروهی گمراه و بدبخت را گرد خویش جمع کرده و از جهالت و بی خبری آنها استفاده می کند، تا آنجا که آن بدبختها گلوهای خودشان را هدف تیر مرگ قرار داده اند. این خطابه مهیج، جنبش عجیبی در سپاهیان علی به وجود آورد. خونشان را به جوش آورد. آماده کار زار شدند و با یک حمله سنگین دشمن را تا فاصله زیادی عقب راندند و شریعه را تصاحب کردند. در این وقت عمروبن العاص که پیش بینیش به وقوع پیوسته بود، به معاویه گفت: حالا اگر علی و سپاهیانش معامله به مثل کنند و با تو همان کنند که تو با آنها کردی، چه خواهی کرد؟ آیا می توانی بار دیگر شریعه را از آنها بگیری؟ معاویه گفت: به عقیده تو علی اکنون با ما چگونه رفتار خواهد کرد؟ گفت: به عقیده من علی معامله به مثل نخواهد کرد، و ما را در مضیقه بی آبی نخواهد گذاشت. او برای چنین کارها نیامده است. از آن سو سپاهیان علی (ع) بعد از آنکه یاران معاویه را از شریعه دور کردند از علی خواستند اجازه بدهد، مانع آب برداشتن یاران معاویه بشوند. فرمود: مانع آنها نشوید، من به این گونه کارها که روش جاهلان است دست نمی زنم. من از این فرصت استفاده می کنم و مذاکرات خود را با آنها بر اساس کتاب خدا آغاز می کنم، اگر پیشنهادها و صلاح اندیشی های من پذیرفته شد که چه بهتر، و اگر پذیرفته نشد با آنها می جنگم، اما جوانمردانه، نه از راه بستن آب به روی دشمن. من هرگز دست به چنین کارها نخواهم زد و کسی را در مضیقه بی آبی نخواهم گذاشت. آن روز شام نشده بود که سپاهیان علی و سپاهیان معاویه با یکدیگر می آمدند و آب بر می داشتند و کسی متعرض سپاهیان معاویه نمی شد.



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده

  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز، داستان های کوتاه عبید زاکانی، داستان در مورد مدیریت خشم، داستان کوتاه درباره عید نوروز، داستان برای انشا، داستان کوتاه درباره فضولی

 





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده شهید مطهری(76)

داستان مسئولیت پذیری(11)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(678)

داستان های کوتاه(1099)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت کوتاه(677)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(95)

داستان های کوتاه و آموزنده(95)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان آموزنده(1099)

داستان آرزو(3)

داستان(1096)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان راستان(94)

حکایت آموزنده(549)

داستان کوتاه(1099)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های آموزنده(545)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانک(1058)

گلستان سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت(676)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای کوتاه(38)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

کتاب گینس(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(95)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(95)

داستان مرتضی مطهری(95)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)