تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - مصونیتی که لغو شد

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مصونیتی که لغو شد

مسلمانانی که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند، همه روزه انتظار خبر تازه ای از جانب مکه و مکیان داشتند. هر چند آنها و هم مسلکانشان - که پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به انبوه مخالفین، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود، بسیار در اقلیت بودند، اما مطمئن بودند که روز بروز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته می شود. و حتی ناامید نبودند که تمام قریش بزودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستی را رها کرده راه مسلمانی پیش گیرند.


از قضا شایعه ای در آن نقطه از حبشه، که آنها بودند، به وجود آمد مبنی بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کرده اند. هر چند این خبر رسما تأیید نشده بود، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری فراوانی که مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند، سبب شد تا گروهی از آنان، بدون آنکه منتظر تأیید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند، راه مکه را پیش گیرند یکی از آنان عثمان بن مظعون، صحابی معروف، بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود. عثمان بن مظعون همین که به نزدیکی های مکه رسید، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزوده اند. نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن، زیرا حبشه راه نزدیکی نبود که به آسانی بتوان برگشت. از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحت شکنجه قرار گرفتن همان. بالاخره یک چیز به نظرش رسید، و آن اینکه از عادت جاری و معمول عرب استفاده کند و خود را در جوار یکی از متنفذین قریش قرار دهد.

طبق عادت عرب، اگر کسی از دیگری جوار می خواست، یعنی از او تقاضا می کرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند، آن دیگری جوار می داد و تا پای جان هم از او حمایت می کرد. برای عرب ننگ بود که کسی جوار بخواهد - ولو دشمن - و او جوار ندهد، یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند. عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومی، که از شخصیت های برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود، رفت و از او جوار خواست. ولید هم جوار او را پذیرفت. روز بعد، ولید بن مغیره هنگامی که اکابر قریش در مسجد الحرام جمع بودند به مسجد الحرام آمد، و عثمان بن مظعون را با خود آورد، و رسما اعلام کرد که عثمان دربن مظعون را با خود آورد، و رسما اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسی متعرض او شود متعرض من شده است. قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم می شمردند، دیگر متعرض عثمان نشدند. و از آن ساعت مصونیت پیدا کرد، آزادانه می رفت و می آمد و مانند یکی از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت می کرد. اما در همان حال، قریش لحظه ای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فرو گذار نمی کردند. این جریان بر عثمان - که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمی توانست ببیند - سخت گران می آمد. روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم، و برادران همفکر و هم عقیده ام در زیر شکنجه و آزار باشند. از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت: من از تو متشکرم، تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی، ولی از امروز می خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم.

بگذار هر چه بر سر آنها می آید بر سر من نیز بیاید.

- برادرزاده جان، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.

- چرا، من از این جهت ناراضی نیستم، من می خواهم بعد از این، جز در پناه خدا زندگی نکنم.

- حالا که این چنین تصمیم گرفته ای، پس همان طور که روز اول، من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی قریش پناهندگی تو را اعلام کردم. به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام کن.

- بسیار خوب، مانعی ندارد. ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند.

هنگامی که سران قریش گرد آمدند، ولید اظهار کرد: همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.

- راست می گوید، برای همین منظور آمده ام و اضافه می کنم که در مدتی که در جوار ولید بودم، از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچگونه نارضایی ندارم. علت خروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم. به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید، و مصونیتی که تا آن ساعت داشت لغو شد. اما عثمان مانند اینکه تازه ای در زندگیش رخ نداده، مثل روزهای پیش در محفل قریش شرکت کرد. از قضا در آن روز لبیدبن ربیعه، شاعر معروف عرب، به مکه آمده بود، به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکی از شاهکارهای قصائد عرب جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند. قصیده لبید با این مصراع آغاز می گردد:

الا کل شی ما خلا الله باطل یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است، حق مطلق ذات اقدس احدیث است. رسول اکرم، درباره این مصراع فرموده است: راست ترین شعری است که عرب سروده است. لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند. حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند. لبید با غرور افتخار آمیزی خواندن قصیده را آغاز کرد، و تا گفت:

الا کل شی ما خلا الله باطل عثمان بن مظعون، که در کناری نشسته بود، مهلت نداد مصراع دوم را بخواند، به علامت تصدیق گفت: احسنت، راست گفتی، حقیقت همین است، همه چیز جز خدا باطل و بی حقیقت است. لبید مصراع دوم را خواند:

و کل نعیم لا محاله زائل یعنی هر نعمتی جبرا فناپذیر و معدوم شدنی است. فریاد عثمان بلند شد: اما این یکی را دروغ گفتی، همه نعمت ها فناشدنی نیست، این فقط درباره نعمت های این جهان صادق است. نعمت های آن جهانی همه پایدار و باقی است. تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون، این مرد جسور، خیره شدند. هیچکس انتظار نداشت در محفلی که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده، و شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد، مردی مانند عثمان بن مظعون، که تا ساعتی پیش در پناه دیگری بود و اکنون نه تأمین مالی دارد و نه تأمین جانی و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر می برند، اینگونه جسارت بود بورزد و اظهار عقیده کند. جمعیت به لبید گفتند: شعر خویش را تکرار کن. باز تالبید گفت:

الا کل شی ما خلاالله باطل عثمان گفت: راست است، درست است. و چون لبید گفت:

و کل نعیم لا محاله زائل عثمان گفت: دروغ است، این طور نیست، نعمت های آن جهانی فنا پذیر نیست. این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد. فریاد بر آورد: ای مردم قریش! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود. در میان شما اینگونه افراد جسور و بی ادب نبودند. چه شده که اینجور اشخاص در میان شما پیدا شده اند؟ یکی از حضار مجلس، برای اینکه از لبید دلجویی کرده باشد و او را به قرائت قصیده اش ادامه دهد، گفت: از حرف این مرد ناراحت نباش، مرد سفیهی است، تنها هم نیست، یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شده اند و با این مردم هم عقیده اند. اینها از دین ما خارج شده اند و دین دیگری برای خود انتخاب کرده اند. عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد. او هم دیگر طاقت نیاورد، از جا حرکت کرد و سیلی محکمی به چهره عثمان نواخت، که یک چشمش کبود شد. یکی از حضار مجلس گفت: عثمان! قدر ندانستی، در جوار خوب آدمی بودی، اگر در جوار ولید بن مغیره باقی مانده بودی اکنون چشمت این طور نبود.

عثمان گفت: پناه خدا مطمئن تر و محترم تر است از پناه غیر خدا هر که باشد. اما چشمم: بدانکه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود که این چشمم نائل شده است. خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت: عثمان! من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم.

- اما من تصمیم گرفته ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم.





داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده

  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز، داستان های کوتاه عبید زاکانی، داستان در مورد مدیریت خشم، داستان کوتاه درباره عید نوروز، داستان برای انشا، داستان کوتاه درباره فضولی، شعر داستانی مولانا





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

داستان مسئولیت پذیری(12)

کتاب گینس(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه(679)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای آموزنده(18)

متن عاشقانه(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

حکایت کوتاه(679)

داستانهای کوتاه(38)

داستان(1100)

حکایت آموزنده(551)

داستان مرتضی مطهری(126)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان های کوتاه(1103)

داستانک(1062)

گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های آموزنده(546)

داستان اثبات عشق(3)

داستان آموزنده(1103)

داستان های آموزنده(1095)

حکایت(678)

دوره ضمن خدمت(2)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آهنگر(3)

استیو جابز(3)

داستان آرزو(3)

داستان راستان(125)

سخنرانی براد پیت(2)

لطیفه های عبید زاکانی(128)