تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - در بارگاه رستم

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در بارگاه رستم

رستم فرخ زاد، با سپاه گران و ساز و برگ کامل، برای سرکوبی مسلمانان که قبلا شکست سختی به ایرانیان داده بودند، وارد قادسیه شد. مسلمانان به سر کردگی سعد و قاص تا نزدیک قادسیه جلو آمده بودند. سعد عده ای را مأمور کرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان مقدمه الجیش و پیشاهنگ حرکت کنند. ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله. رستم پس از آنکه شبی را در قادسیه به روز آورد، برای آنکه وضع دشمن را از نزدیک ببیند سوار شد، و به راه افتاد و در کنار اردوگاه مسلمانان بر روی تپه ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت. بدیهی است نه عدد و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود که اسباب وحشت بشود. اما در عین حال، مثل اینکه به قلبش الهام شده بود که جنگ با این مردم سر انجام نیکی نخواهد داشت، رستم همان شب با پیغام، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید، و به او پیشنهاد صلح کرد، اما به این صورت که پولی بگیرند و برگردند سرجای خود.



رستم با غرور و بلند پروازی که مخصوص خود او بود  به او گفت: شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکی می کردیم. شما از انعام ما بهره مند می شدید و گاهی که خطری از ناحیه کسی شما را تهدید می کرد، ما از شما حمایت و شما را حفظ می کردیم، تاریخ گواه این مطلب است. سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت: همه اینها که راجع به گذشته گفتی صحیح است، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که امروز غیر از دیروز است. ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم. ما از هدف های دنیایی گذشته هدف های آخرتی داریم. ما قبلا همان طور بودیم که تو گفتی، تا روزی که خداوند پیغمبر خویش را در میان ما مبعوث فرمود. او ما را به خدای یگانه خواند. ما دین او را پذیرفتیم. خداوند به پیغمبر خویش وحی کرد که اگر پیروان تو بر آنچه به تو وحی شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط خواهد بخشید. هر کس به این دین بپیوندد عزیز می گردد و هر کس تخلف کند خوار و زبون می شود.

رستم گفت: ممکن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی؟

- اساس و پایه و رکن آن دو چیز است: شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت محمد، و اینکه آنچه او گفته است از جانب خدا است.

- اینکه عیب ندارد، خوب است دیگر چی؟

- آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسان هایی مانند خود.

این هم خوب است. دیگر چی؟

 - مردم همه از یک پدر و مادر زاده شده اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند.

 - این هم بسیار خوب است. خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم، آیا شما باز خواهید گشت؟

- آری قسم به خدا، دیگر قدم به سرزمین های شما نخواهیم گذاشت، مگر به عنوان تجارت یا برای کار لازم دیگری از این قبیل. ما هیچ مقصودی جز اینکه گفتم نداریم.

 - راست می گویی. اما یک اشکال در کار است، از زمان اردشیر در میان ما مردم ایران سنتی معمول و رایج است که با دین شما جور در نمی آید. از آن زمان رسم بر این است که طبقات پست از قبیل کشاورز و کارگر حق ندارند تغییر شغل دهند و به کار دیگر بپردازند. اگر بنا شود آن طبقات به خود یا فرزندان خود حق بدهند که تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف اشراف قرار بگیرند، پا از گلیم خود درازتر خواهند کرد و با طبقات عالیه و اعیان و اشراف ستیزه خواهند جست. پس بهتر این است که یک بچه کشاورز بداند که باید کشاورز باشد و بس، یک بچه آهنگر نیز بداند که غیر از آهنگری حق کار دیگر ندارد و همینطور.... - اما ما از همه مردم برای مردم بهتریم. ما نمی توانیم مثل شما باشیم و طبقاتی آنچنان در میان خود قائل شویم. ما عقیده داریم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت کنیم. همان طور که گفتم به عقیده ما همه مردم از یک پدر و مادر آفریده شده اند و همه برادر و برابرند. ما معتقدیم به وظیفه خودمان درباره دیگران بخوبی رفتار کنیم، و اگر به وظیفه خودمان عمل کنیم، عمل نکردن آنها به ما زیان نمی رساند. عمل به وظیفه مصونیت ایجاد می کند. زهره بن عبدالله اینها را گفت و رفت. رستم بزرگان سپاه را جمع کرد و سخنان این فرد

مسلمان را برای آنان بازگو کرد. آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی نشمردند. رستم به سعد و قاص پیام داد که نماینده ای رسمی برای مذاکره پیش ما بفرست. سعد خواست هیئتی را مأمور این کار کند، اما ربعی بن عامر که حاضر مجلس بود صلاح ندید، گفت: - ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند. همین که یک هیئت به عنوان نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می دهند، و خیال می کنند ما چون به آنها اهمیت می دهیم هیئتی فرستاده ایم. فقط یک نفر بفرست کافی است. خود ربعی مأمور این کار شد. از آن طرف به رستم خبر دادند که نماینده سعد و قاص آمده است. رستم با مشاورین خود در کیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت کرد که به چه صورتی باشد.

به اتفاق کلمه رأی دادند که باید به او بی اعتنایی کرد و چنین وانمود کرد که ما به شما اعتنایی نداریم. شما کوچکتر از این حرفها هستید. رستم برای آنکه جلال و شکوه ایرانیان را به رخ مسلمانان بکشد، دستور داد تختی زرین نهادند، و خودش روی آن نشست. فرشهای عالی گستردند. متکاهای زربفت نهادند. نماینده مسلمانان، در حالی که بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یک غلافی کهنه پوشیده و نیزه اش را به یک تار پوست بسته بود، وارد شد.

تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات برای این است که به رخ او بکشند، متقابلا برای اینکه بفهماند، ما به این جلال و شکوهها اهمیت نمی دهیم و هدف دیگری داریم، همین که به کنار بساط رستم رسید، معطل نشد، اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد. مأمورین به او گفتند: پیاده شو! قبول نکرد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت، آنگاه از اسب پیاده شد. یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوراخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد. مخصوصا پلاس کهنه ای که جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خویش افکند. به او گفتند: اسلحه خود را تحویل بده، بعد برو نزد رستم. گفت: تحویل نمی دهم، شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده ام، اگر نمی خواهید بر می گردم. رستم گفت: بگذارید هر طور مایل است بیاید. ربعی بن عامر، با وقار و طمأنینه خاصی، در حالی که قدمها را کوچک بر می داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می کرد و عمدا فرشها را پاره می کرد، تا پای تخت رستم آمد. وقتی که خواست بنشیند، فرشها را عقب زد و روی خاک نشست. گفتند: چرا روی فرش ننشستی؟ گفت: ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی آید. مترجم مخصوص رستم از او پرسید: - شما چرا آمده اید؟ - خدا ما را فرستاده است، خدا ما را مأمور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را که دچار فشار و استبداد و ظلم سایر کیشها هستند نجات دهیم، و آنها را در ظل عدل اسلامی در آوریم ما دین خدا را که بر این اساس است، بر سایر ملل عرضه می داریم. اگر قبول کردند در سایه این دین خوش و خرم و سعادتمندانه زندگی کنند، ما با آنها کاری نداریم، اگر قبول نکردند با آنها می جنگیم، آنگاه یا کشته می شویم و به بهشت می رویم، یا بر دشمن پیروز می گردیم. - بسیار خوب، سخن شما را فهمیدیم، حالا ممکن است فعلا تصمیم خود را تأخیر بیندازید تا ما فکری بکنیم و ببینیم چه تصمیم می گیریم. - چه مانعی دارد، چند روز مهلت می خواهید، یک روز یا دو روز؟ - یک روز و دو روز کافی نیست، ما باید به رؤسا و بزرگان خود نامه بنویسیم و آنها باید مدتها با هم مشورت کنند تا تصمیمی گرفته شود. ربعی که مقصود آنها را فهمیده بود و می دانست منظور این است که دفع الوقت شده باشد گفت: - آنچه پیغمبر ما سنت کرده و پیشوایان ما رفتار کرده اند این است که در اینگونه مواقع بیش از سه روز تأخیر جایز ندانیم. من سه روز مهلت می دهم تا یکی از سه کار را انتخاب کنید: یا اسلام بیاورید، در این صورت ما از راهی که آمده ایم بر می گردیم. سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان، ما طمع به مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم. یا قبول کنید جزیه بدهید، یا آماده نبرد باشید. - معلوم می شود تو خودت فرمانده کل می باشی که با ما قرار می گذاری. - خیر، من یکی از افراد عادی هستم، اما مسلمانان مانند اعضا یک پیکرند، همه از همند. اگر کوچکترین آنها به کسی امان بدهد، مانند این است که همه امان داده اند. همه امان و این مرد مضمون این جمله را مجموعا از دو حدیث نبوی ذیل اقتباس کرده است:

الف - مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم کمثل الجسد اذا اشتکی بعض تداعی له سائر اعضا جسده بالحمی و السهریعنی اهل ایمان از نظر عواطف و علائق و پیوندهای دوستانه مانند یک پیکرند، چون عضوی به درد آید، سایر عضوها به وسیله تب و بیخوابی با او همدردی می کنند.

پیمان یکدیگر را محترم می شمارند. پس از این جریان، رستم که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، با زعمای سپاه خویش

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار در خطبه ای که خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد کرد نیز به مضمون این حدیث اشاره کرد و گفت: ان الله عزوجل قد جمع علی الاسلام اهله فالف بین القلوب و جعلهم فیه اخوانا و المسلمون فیما بینهم کالجسد لا یخلو منه شی  من شی  اصاب غیره، و کذلک یحق علی المسلمین ان یکونوا و امرهم شوری بینهم بین ذوی الرای منهم یعنی خداوند اهل اسلام را گرد محور اسلام جمع کرده است. دلهای آنها را به هم الفت داده و آنها را برادر یکدیگر قرار داده است. مسلمانان با خودشان مانند یک پیکرند، آنچه به عضوی اصابت کند به همه عضوها اصابت می کند. شایسته مسلمانان این است که اینچنین باشند، کار خود را با مشورت و رأی اهل رأی و نظر اداره می کنند ( یا شایسته مسلمین این است که امور خود را با مشورت اداره کنند ) ابن اثیر، جلد 2، صفحه. 310 ب - المسلمون تتکافؤ دمائهم، یسعی بذمتهم ادناهم، و هم ید علی من سواهم. یعنی مسلمانان خونشان برابر است. کوچکترین آنها قراردادشان را محترم می شمارد، آنها در برابر دشمن مانند یک دست می باشند.

در کار مسلمانان مشورت کرد، به آنها گفت: چگونه دیدید اینها را؟ آیا در همه عمر سخنی بلندتر و محکمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده اید. اکنون نظر شما چیست؟ ممکن نیست ما به دین این سگ در آییم، مگر ندیدی چه لباسهای کهنه و تندرسی پوشیده بود؟! - شما به لباس چکار دارید، فکر و سخن را ببینید، عمل و روش را ملاحظه کنید. سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت. آنها آن قدر گرفتار غرور بودند که حقایق روشن را درک نمی کردند. رستم دید هم عقیده و همفکری ندارد. پس از این سلسله مذاکرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت و زعمای سپاه خود، نتوانست راه حلی پیدا کند، آماده کار زار شد، و چنان شکست سختی خورد که تاریخ کمتر به یاد دارد. جان خویش را نیز در راه خیره سری دیگران از دست داد.



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده

  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز، داستان های کوتاه عبید زاکانی، داستان در مورد مدیریت خشم، داستان کوتاه درباره عید نوروز





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

حکایت های کوتاه(679)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستانک(1062)

استیو جابز(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان مسئولیت پذیری(12)

حکایت(678)

حکایت های آموزنده(546)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

داستان راستان(125)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

سعدی(149)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت آموزنده(551)

حکایت کوتاه(679)

کتاب گینس(2)

داستانهای آموزنده(18)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

رابطه زن و مرد(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان های آموزنده(1095)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1103)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان(1100)

داستان اثبات عشق(3)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

داستان های کوتاه(1103)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان آرزو(3)