تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - فرار از بستر

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

فرار از بستر

پیغمبر اکرم، پنجاه و پنج سال از عمرش می گذشت که، با دختری به نام عایشه ازدواج کرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود که قبل از او دو شوهر کرده بود، و بعلاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن بیست و پنج سالگی پیغمبر و چهل سالگی خدیجه صورت گرفت، و خدیجه بیست و پنج سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود، و فرزندانی آورد و در شصت و پنج سالگی وفات کرد. پس از خدیجه پیغمبر با یک بیوه دیگر به نام سوده ازدواج کرد. بعد از او با عایشه که دختر خانه بود و قبلا شوهر نکرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر می آمد ازدواج کرد.



پس از عایشه نیز، با آنکه پیغمبر زنان متعدد گرفت، هیچکدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده واحیانا صاحب فرزندان برومندی بودند. عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود می بالید، و می گفت: من تنها زنی هستم که با غیر پیغمبر آمیزش نکرده ام. او به زیبایی خود نیز می بالید و این دو جهت او را مغرور کرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت می کرد. عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او پیغمبر به زن دیگر التفات نکند زیرا طبیعی است برای یک مرد با داشتن زنی جوان و زیبا، به سر بردن با زنانی سالخورده و بی بهره از زیبایی جز تحمل محرومیت و ناکامی چیز دیگر نیست، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در کمال دقت و عدالت بنماید. اما پیغمبر که ازدواجهای متعددش بر مبنای مصالح اجتماعی و سیاسی آن روز اسلام بود، نه بر مبانی دیگر، به این جهات التفاتی نمی کرد، و از آن تاریخ تا آخر عمر - که مجموعا در حدود ده سال بود - زنان متعددی از میان زنان بی سرپرست، که شوهرهاشان کشته شده بودند، یا به علت دیگر بی سرپرست شده بودند، به همسری انتخاب کرد. موضوع دیگری که احیانا سبب ناراحتی عایشه می شد، این بود که پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمی ماند، یک سوم شب و گاهی نیمی از شب و گاهی بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر می برد. شبی نوبت عایشه بود، پیغمبر همین که خواست بخوابد جامه و کفشهای خود را در پایین پای خود نهاد، سپس به بستر رفت. پس از مکثی به خیال اینکه عایشه خوابیده است، آهسته حرکت کرد و کفشهای خویش را پوشید و در را باز کرد

ان ربک یعلم انک تقوم ادنی من ثلثی اللیل و نصفه و ثلثه، و طائفه من الذین معک، و الله یقدر اللیل و النهار - قرآن کریم، سوره مزمل، آیه. 20 و آهسته بست و بیرون رفت. اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان برای عایشه خیلی عجیب بود، زیرا شبهای دیگر می دید که پیغمبر از بستر بر می خیزد، و در گوشه ای از اطاق به عبادت می پردازد، اما برای او بی سابقه بود که شبی که نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر کجا می رود، نکند به خانه یکی دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین کاری خواهد کرد و شبی را که نوبت من است در خانه دیگری به سر خواهد برد؟! ای کاش سایر زنانش بهره ای از جوانی و زیبایی می داشتند و حرمسرائی از زیبارویان تشکیل داده بود. او چنین کاری هم که نکرده و مشتی زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع کرده است، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب، به این زودی که هنوز مرا خواب نبرده به کجا می رود؟ عایشه فورا جامه های خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یکسره از خانه به طرف بقیع، که در کنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در کناری ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه ای پنهان کرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوی آسمان بلند کرد، بعد راه خود را به طرفی کج کرد.

عایشه نیز به همان طرف رفت - پیغمبر راه رفتن خود را تند کرد. عایشه نیز تند کرد. پیغمبر به حال دویدن در آمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه، مثل برق، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت. وقتی که پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود: عایشه! چرا مانند اسبی که تند دویده باشد نفس نفس می زنی؟ - چیزی نیست یا رسول الله. - بگو اگر نگویی خداوند مرا بی خبر نخواهد گذاشت. - پدر و مادرم قربانت، وقتی که تو بیرون رفتی من هنوز بیدار بودم، خواستم بفهمم تو این وقت شب کجا می روی؟ دنبال سرت بیرون آمدم، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم. - پس آن شبحی که در تاریکی هنگام برگشتن به چشمم خورد تو بودی؟ - بلی یا رسول الله. پیغمبر در حالی که مشت خود را آهسته به پشت عایشه می زد فرمود: - آیا برای تو این خیال پیدا شد که خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم می کنند، و حق تو را به دیگری می دهند؟! - یا رسول الله، آنچه مردم مکتوم می دارند، خدا همه آنها را می داند و تو را آگاه می کند؟ - آری، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود که فرشته الهی جبرئیل آمد، و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفی کرد.

من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مکتوم داشتم. چون گمان کردم تو را خواب ربوده، نخواستم تو را بیدار کنم و بگویم برای استماع وحی الهی باید تنها باشم. بعلاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود که آهسته از اطاق بیرون رفتم. فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و برای مدفونین بقیع طلب آمرزش کنم. - یا رسول الله من اگر بخواهم برای مردگان طلب آمرزش کنم چه بگویم. - بگو: السلام علی اهل الدیار من المؤمنین و المسلمین، و یرحم الله المستقدمین منا و المستأخرین، فانا انشا الله للاحقون.




داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت آموزنده(551)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه(679)

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایت کوتاه(679)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

رابطه زن و مرد(2)

گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های آموزنده(1095)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت(678)

داستانهای کوتاه(38)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان های کوتاه(1103)

داستان کوتاه(1103)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان راستان(125)

داستان آرزو(3)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

لطیفه های کوتاه(130)

کتاب گینس(2)

آزمون های ضمن خدمت(2)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانک(1062)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان اثبات عشق(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های آموزنده(546)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

متن عاشقانه(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان(1100)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1103)