تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - کابین خون (قسمت اول)

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

کابین خون(قسمت اول)

نزدیک بود جنگ صفین پایان یابد و به شکست نهایی سپاه شام منتهی شود که، حیله عمر و بن العاص جلو شکست شامیان را گرفت و مبارزه را متوقف کرد. او پس از اینکه احساس کرد چیزی به شکست قطعی باقی نمانده است، دستور داد قرآن ها را بر سر نیزه ها کنند به علامت اینکه ما حاضریم کتاب خدا را میان خود، و شما حاکم قرار دهیم. همه افراد با بصیرت، از اصحاب علی، می دانستند حیله ای بیش نیست، منظور متوقف کردن عملیات جنگی برای جلوگیری از شکست است، زیرا مکرر - قبل از آنکه کار به اینجاها بکشد - همین پیشنهاد از طرف علی شده بود و آنها قبول نکرده بودند. اما گروهی مردم قشری و ظاهر بین، بدون آنکه انضباط نظامی را رعایت کنند و منتظر دستور فرمانده کل بشوند، عملیات جنگی را متوقف کردند به این نیز قناعت نکرده پیش علی - علیه السلام - آمدند و با منتهای اصرار از آن حضرت خواستند فورا دستور دهد عملیات جنگی در جبهه جنگ بکلی متوقف شود.



آنها معتقد بودند در این حال اگر کسی بجنگد با قرآن جنگیده است! علی علیه السلام فرمود: گول این کار را نخورید که خدعه ای بیش نیست. دستور قرآن این است که ما به جنگ ادامه دهیم. آنها هرگز حاضر نبوده و نیستند به قرآن عمل شود. اختلاف ما و آنها بر سر عمل به قرآن است. اکنون که نزدیک است ما به نتیجه برسیم و آنها را ریشه کن کنیم دست به این نیرنگ زده اند. گفتند: پس از آنکه آنها رسما می گویند ما حاضریم قرآن را میان خود و شما حاکم قرار دهیم، برای ما جنگیدن با آنها جایز نیست. از این پس جنگ با آنها جنگ با قرآن است. اگر فورا دستور متارکه ندهی در همین جا خود تو را قطعه قطعه خواهیم کرد. دیگر ایستادگی فایده نداشت. انشعاب سختی به وجود آمده بود. اگر علی - علیه السلام - در عقیده خود پا فشاری می کرد قضایا به نحو بسیار بدتری به نفع دشمن و شکست خودش خاتمه می یافت.

دستور داد موقتا عملیات جنگی خاتمه یابد و سربازان، جبهه جنگ را رها کنند. عمروبن العاص و معاویه که دیدند نقشه آنها گرفت فوق العاده خوشحال شدند، و از اینکه دیدند تیرشان به هدف خورد و در میان اصحاب علی نفاق و اختلاف افتاد در پوست خود نمی گنجیدند، اما نه معاویه و نه عمروبن العاص و نه هیچ سیاستمدار دیگری - هر اندازه پیش بین و دور اندیش می بود - نمی توانست حدس بزند این جریان کوچک، مبدا تکوین یک مسلک و یک طرز تفکر بالخصوص در مسائل دینی اسلامی و تشکیل یک فرقه خطرناک بر اساس آن خواهد شد که، حتی برای خود معاویه و خلفا مانند او، بعدها مزاحمتهای سخت ایجاد خواهد کرد. چنین مسلک و روش و طرز تفکری به وجود آمد و چنان فرقه ای تشکیل شد: یاغیان لشکر علی که به نام خوارج نامیده شدند در آن روز تاریخی در منتهای استبداد و خودسری جلو ادامه جنگ را گرفتند و به قرار حکمیت تسلیم شدند.

قرار شد دو طرف از جانب خود، نماینده معین کنند و نمایندگان بنشینند و بر مبنای قرآن حکمیت کنند. از طرف معاویه عمرو ابن العاص معین شد. علی خواست عبدالله بن عباس را که حریف عمروبن العاص بود معین کند. در اینجا نیز خوارج دخالت کردند و به بهانه اینکه داور باید بیطرف باشد و عبدالله بن عباس طرفدار و خویشاوند علی است، مانع شدند و خودشان مرد نالایقی را نامزد کردند. حکمیت بدون آنکه توافق واقعی صورت گرفته باشد، با خدعه دیگری که عمروبن العاص به کار برد بی نتیجه خاتمه یافت. جریان حکمیت آن قدر شکل مسخره به خود گرفت و جنبه جدی خود را از دست داد که کوچکترین اثر اجتماعی بر آن، حتی برای معاویه و عمروبن العاص، مترتب نشد. سود کلی که معاویه و عمرو از این جریان بردند همان بود که مبارزه را متوقف کردند و در میان یاران علی اختلاف انداختند و ضمنا فرصت کافی برای تجدید قوا و فعالیتهای دیگر بر ایشان پیدا شد. از آن طرف همین که بر خوارج روشن شد که تمام مقدمات گذشته - قرآن بر نیزه کردن و پیشنهاد حکمیت - همه نیرنگ و خدعه بوده است، فهمیدند اشتباه کرده اند اما اشتباه خود را به این صورت تقریر کردند که اساسا بشر حق حکومت و حکمیت ندارد، حکومت حق خداست و داور کتاب خدا. آنها می خواستند اشتباه گذشته خود را جبران کنند، اما از راهی رفتند که دچار اشتباهی بسیار خطرناکتر شدند. اشتباه اول آنها صرفا یک اشتباه نظامی و سیاسی بود.

اشتباه هر اندازه بزرگ باشد مربوط است به زمان و مکان محدود و قابل جبران است، اما اشتباه دوم آنها یک اشتباه فکری و ابداع یک فلسفه غلط در مسائل اجتماعی اسلام بود که اساس اسلام را تهدید می کرد و قابل جبران نبود. خوارج شعاری بر اساس این طرز تفکر به وجود آوردند و آن اینکه: لا حکم الا لله یعنی جز خدا کسی حق ندارد در میان مردم حکم کند. علی - علیه السلام - می فرماید: این سخن درستی است که برای مقصود نادرستی به کار می رود. حکم یعنی قانون، قانونگذاری البته حق خداست، و حق کسی است که خدا به او اجازه داده است. اما مقصود خوارج از این جمله این است که حکومت مخصوص خداست، در صورتی که جامعه بشری به هر حال نیازمند به مدیر و گرداننده و اجرا کننده قانون است. خوارج بعدها ناچار شدند تا حدودی معتقدات خود را تعدیل کنند. خوارج از این نظر که حکمیت غیر خدا گناه بوده است و آنها مرتکب گناه شده اند توبه کردند. و چون علی - علیه السلام - هم در نهایت امر، تسلیم حکمیت شده بود از او تقاضا کردند که تو هم توبه کن.

علی فرمود: متارکه جنگ و ارجاع به حکمیت اشتباه بود، مسؤول اشتباه هم که شما بودید نه من. اما اینکه حکمیت مطلقا اشتباه است و جایز نیست مورد قبول من نیست. خوارج دنباله فکر و عقیده خود را گرفتند و علی - علیه السلام - را به عنوان اینکه حکمیت را جایز می داند تکفیر کردند. کم کم برای عقیده مذهبی خود شاخ و برگهایی درست کردند و به صورت یک فرقه مذهبی - که با سایر مسلمین در بسیاری از مسائل اختلاف نظر داشتند - در آمدند. صفت بارز مسلک آنها خشونت و قشری بودن. در باب امر به معروف گفتند هیچ شرط و قیدی ندارد و باید بی محابا و بی باکانه مبارزه کرد.

تا وقتی که خوارج تنها به اظهار عقیده قناعت کرده بودند، علی - علیه السلام - متعرض آنها نشد، حتی به تکفیر خود از طرف آنها اهمیت نداد، و حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد و با منتهای جوانمردی به آنها آزادی در اظهار عقیده و بحث و گفتگو داد، اما از آن وقت که به عنوان امر به معروف و نهی از منکر، رسما شورش کردند دستور سرکوبی آنها را داد. در نهروان میان آنها و علی - علیه السلام - جنگ شد و علی شکست سختی به آنها داد. مبارزه با خوارج از آن نظر که مردمی معتقد و مؤمن بودند بسیار کار مشکلی بود، آنها مردمی بودند که به اعتراف دوست و دشمن دروغ نمی گفتند، صراحت لهجه عجیبی داشتند، عبادت می کردند، آثار سجده در پیشانی بسیاری از آنها نمایان بود، بسیاری قرآن تلاوت می کردند، شب زنده دار بودند، اما بسیار جاهل و سبک مغز بودند، اسلام را به صورتی بسیار خشک و جامد و بی روح می شناختند و معرفی می کردند. کمتر کسی می توانست خود را برای جنگ و ریختن خون چنین مردمی آماده کند.

اگر شخصیت بارز و فوق العاده علی نبود، سربازان به جنگ اینها نمی رفتند. علی - علیه السلام - مبارزه با خوارج را یکی از افتخارات بزرگ منحصر بفرد خود می داند، می گوید: این من بودم که چشم فتنه را از کاسه سر در آوردم، غیر از من احدی جرئت چنین کاری نداشت. راستی همین طور بود، تنها علی بود که به ظاهر آراسته و جنبه قدس مابی آنها اهمیت نمی داد و آنها را، با همه جنبه های زاهد منشی و عابد مابی، خطرناکترین دشمن دین می دانست. علی می دانست که اگر این فلسفه و این طرز تفکر - که طبعا در میان عوام الناس طرفداران زیاد پیدا می کند - در عالم اسلام ریشه بگیرد، دنیای اسلام دچار چنان جمود و قشری گری خواهد شد که این درخت را از ریشه خشک خواهد کرد. مبارزه با خوارج از نظر علی - علیه السلام - مبارزه با یک عده چند هزار نفری نبود، مبارزه با جمود فکری و استنباطهای جاهلانه و یک فلسفه غلط در زمینه مسائل اجتماعی اسلام بود. چه کسی غیر از علی قادر بود در چنین جبهه ای وارد مبارزه شود. جنگ نهروان ضربت سختی بر خوارج وارد کرد که دیگر نتوانستند آن طور که انتظار می رفت جایی برای خود در عالم اسلام باز کنند. مبارزه علی با آنها بهترین سندی بود برای خلفا علی با آنها بهترین سندی بود برای خلفا بعدی که جهاد با اینها را مشروع و لازم جلوه دهند. اما باقیمانده خوارج دست از فعالیت بر نداشتند: سه نفر از اینان، در مکه، دور هم جمع شدند و به خیال خود به بررسی اوضاع عالم اسلام پرداختند، چنین نتیجه گرفتند که تمام بدبختیها و بیچارگیهای عالم اسلام زیر سر سه نفر است: علی، معاویه و عمروبن العاص.

علی همان کسی بود که اینها ابتدا سرباز او بودند. معاویه و عمروبن العاص هم همانهایی بودند که حیله سیاسی و خدعه نظامیشان موجب تشکیل چنین فرقه خطرناک و بی باکی شده بود.

این سه نفر - که یکی عبدالرحمن بن ملجم بود و دیگری برک بن عبدالله نام داشت و سومی عمروبن بکر تمیمی - در کعبه با هم پیمان بستند و هم قسم شدند که آن سه نفر را که در رأس مسلمین قرار دارند در یک شب، یعنی در شب نوزدهم رمضان ( یا هفدهم رمضان ) بکشند. عبدالرحمن نامزد قتل علی و برک مأمور قتل معاویه و عمر و بن بکر متعهد کشتن عمرو بن العاص شد. با این پیمان و تصمیم از یکدیگر جدا شدند و هر کدام به طرف حوزه مأموریت خود حرکت کردند.

عبدالرحمن به طرف کوفه - مقر خلافت علی، - راه افتاد. برک به طرف شام، مرکز حکومت معاویه رفت و عمروبن بکر به جانب مصر، محل فرماندهی عمروبن العاص، روان شد. دو نفر از اینها، یعنی برک بن عبدالله و عمروبن بکر، کار مهمی از پیش نبردند، زیرا برک که مأمور کشتن معاویه بود تنها توانست در آن شب معهود ضربتی از پشت سر بر سرین معاویه وارد کند که آن ضربت با معالجه پزشک بهبود یافت. عمروبن بکر نیز که قرار بود عمرو ابن العاص را به قتل برساند، شخصا عمروبن العاص را نمی شناخت. اتفاقا در آن شب عمر و بیمار بود و به مسجد نیامد. شخص دیگری را به نام خارجه بن حذافه از طرف خود نایب فرستاد.

عمرو بن بکر به خیال اینکه عمرو عاص همین است او را زد و کشت. بعد معلوم شد که کس دیگری را کشته است. تنها کسی که منظور خود را عملی کرد عبدالرحمن بن ملجم مرادی بود. عبدالرحمن وارد کوفه شد. عقیده و نیت خود را به احدی اظهار نکرد. مکرر در تصمیم و رأی خود دچار تزلزل و تردید گردید و مکرر از تصمیم خود منصرف شد، زیرا شخصیت علی طوری نبود که طرف هر اندازه شقی و قسی باشد به آسانی بتواند خود را برای کشتن او حاضر کند.

اما تصادفات که در شام و مصر به نجات معاویه و عمروبن العاص کمک کرد در عراق طور دیگر پیش آمد و یک تصادف سبب شد که عبدالرحمن را در تصمیم خود جدی کند. اگر این تصادف پیش نمی آمد عبدالرحمن از تصمیم خطرناک خویش به کلی منصرف شده بود، پای عشق یک زن به میان آمد. یکی از روزها عبدالرحمن به ملاقات یکی از هم مسلکان خود از خوارج رفت. در آنجا با قطام - که دختر یکی از خوارج بود و پدرش در نهروان کشته شده بود - آشنا شد. قطام بسیار زیبا و دلربا بود. عبدالرحمن در نظر اول شیفته او شد و با دیدن قطام پیمان مکه را از یاد برد. تصمیم گرفت بقیه عمر را با قطام به خوشی به سر برد و افکار خود را بکلی فراموش کند. عبدالرحمن از قطام تقاضای ازدواج کرد. قطام تقاضای او را پذیرفت، اما وقتی که قرار شد کابین خود را تعیین کند ضمن قلمهایی که شمرد چیزی را نام برد که دود از کله عبدالرحمن برخاست، قطام گفت: کابین من عبارت است از سه هزار درهم و یک غلام و یک کنیز و خون علی بن ابیطالب!




داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده


  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان آموزنده(1103)

حکایت آموزنده(551)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

استیو جابز(3)

آزمون های ضمن خدمت(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه(679)

داستان(1100)

رابطه زن و مرد(2)

داستانک(1062)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده(1095)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(126)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستانهای آموزنده(18)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان کوتاه(1103)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت(678)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان مسئولیت پذیری(12)

گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

حکایت کوتاه(679)

داستان اثبات عشق(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان آرزو(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

کتاب گینس(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان راستان(125)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان های کوتاه(1103)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های آموزنده(546)