تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - کابین خون (قسمت دوم)

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

کابین خون (قسمت دوم)

این موضوع که زنی خون کسی را کابین خویش معین کند، آن هم خون علی، آن قدر حیرت انگیز و شگفت آور بود که موضوع بحث شعرا واقع شد و یکی از شعرا در آن عبدالرحمن گفت: پول و غلام و کنیز هر چه بخواهی حاضر می کنم، اما کشتن علی کار آسانی نیست، مگر ما نمی خواهیم با هم زندگی کنیم؟ چگونه بر علی دست یابم و او را بکشم و بعد هم خودم جان به سلامت بیرون ببرم. قطام گفت: مهر من همین است که گفتم، علی را در میدان جنگ نمی توان کشت، اما در حال عبادت می توان غافلگیر کرد. اگر جان به سلامت بردی یک عمر با هم به خوشی و کامرانی به سر خواهیم برد، و اگر کشته شدی اجر و پاداشی که نزد خدا داری بهتر و بالاتر است. بعلاوه من می توانم افراد دیگری را با تو همدست کنم که تنها نباشی. عبدالرحمن که سخت در دام عشق قطام گرفتار بود و این عشق سرکش دوباره او را به همان مسیر سوق می داد که کینه توزیها و انتقام جوییهای قبلی او را به آنجا کشیده بود، زمان گفت:


ولم ارمهرا ساقه ذو سماحه کمهر قطام من فصیح و اعجم ثلثه آلاف و عبد وقینه و قتل علی بالحسام المصمم و لا مهر اغلی من علی و ان علا و لا فتک الادون فتک ابن ملجم برای اولین بار راز خود را آشکار کرد، به او گفت: حقیقت این است که من از این شهر فراری بودم و اکنون نیامده ام مگر برای کشتن علی بن ابیطالب. قطام از این سخن بسیار خوشحال شد. مرد دیگری به نام وردان را دید و او را برای همراهی عبدالرحمن آماده کرد. خود عبدالرحمن نیز روزی به یکی از دوستان و همفکران مورد اعتماد خود به نام شبیب بن بجره برخورد و به او گفت: آیا حاضری در کاری شرکت کنی که هم شرف دنیا است و هم شرف آخرت؟ - چه کاری؟ - کشتن علی بن ابیطالب. - خدا مرگت بدهد چه میگویی؟ کشتن علی؟ مردی که این همه سابقه در اسلام دارد؟ - بلی! مگر نه این است که او به واسطه تسلیم به حکمیت کافر شد؟ سوابق اسلامیش هر چه باشد، باشد، بعلاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را کشت، و ما شرعا می توانیم به عنوان قصاص او را به قتل برسانیم.

- چگونه می توان بر علی دست یافت؟ - آسان است، در مسجد کمین می کنیم، همین که برای نماز صبح آمد با شمشیرهایی که زیر لباس داریم حمله می کنیم و کارش را می سازیم. عبدالرحمن آن قدر گفت تا شبیب را با خود همدست کرد، آنگاه شبیب را با خود به مسجد کوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفی کرد. قطام در آن وقت در مسجد کوفه چادر زده و معتکف شده بود. قطام گفت: بسیار خوب، وردان هم با شما همراه است، هر شبی که تصمیم گرفتید اول بیایید نزد من. عبدالرحمن تا شب جمعه نوزدهم (یا هفدهم رمضان) که با هم پیمان های خود در مکه قرار گذاشته بود صبر کرد.

در آن شب به همراه شبیب نزد قطام رفت و قطام با دست خود پارچه ای از حریر روی سینه آنها بست. وردان هم حاضر شد و سه نفری نزدیک آن در - که معمولا علی از آن در وارد مسجد می شد - نشستند و مانند دیگران در آن شب، که شب احیا و عبادت بود، به عبادت و نماز مشغول شدند. این سه نفر که طوفانی در دل داشتند برای اینکه امر را بر دیگران مشتبه کنند، آن قدر قیام و قعود و رکوع و سجود کردند و کمترین آثار خستگی از خود نشان ندادند که باعث تعجب بینندگان شده بود. از آن طرف علی - علیه السلام - در این ماه رمضان برای خود برنامه مخصوصی تنظیم کرده بود: هر شب غذای افطار را در خانه یکی از پسران یا دخترانش می خورد. هیچ شب غذایش از سه لقمه تجاوز نمی کرد.

فرزندانش اصرار می کردند بیشتر غذا بخورد می گفت: دوست دارم هنگامی که به ملاقات خدا می روم شکمم گرسنه باشد مکرر می گفت: طبق علائمی که پیغمبر به من خبر داده است، نزدیک است که ریش سپیدم با خون سرم رنگین گردد. در آن شب علی مهمان دخترش ام کلثوم بود. بیش از هر شب دیگر آثار هیجان و انتظار در او هویدا بود. همین که دیگران به بستر رفتند او به مصلای خود رفت و مشغول عبادت شد.

نزدیکیهای طلوع صبح، فرزندش حسن نزد پدر آمد. علی - علیه السلام - به فرزند عزیزش گفت: فرزندم! من امشب هیچ نخوابیدم و اهل خانه را نیز بیدار کردم، زیرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر ( یا شب قدر )، اما یک مرتبه، در حالی که نشسته بودم مختصر خوابی به چشمم آمد، پیغمبر در عالم رؤیا بر من ظاهر شد، گفتم: یا رسول الله! از دست امت تو بسیار رنج کشیدم. پیغمبر فرمود: درباره آنها نفرین کن نفرین کردم، نفرین من این بود: خدایا مرا از میان اینان زودتر ببر و با بهتر از اینها محشور کن. برای اینان کسی بفرست که شایسته او هستند، کسی که از من برای آنها بدتر باشد. در همین وقت مؤذن مسجد آمد و اعلام کرد: وقت نزدیک شده است.

علی به طرف مسجد حرکت کرد. در خانه علی چند مرغابی بود که متعلق به کودکان بود. مرغابیان در آن وقت صدا کردند. یکی از اهل خانه خواست آنها را خاموش کند، علی فرمود: کارشان نداشته باش، آواز عزا می خوانند. از آن سو عبدالرحمن و رفقایش با بی صبری ورود علی را انتظار می کشیدند. از راز آنها جز قطام و اشعث بن قیس - که مردی پست فطرت بود و روش عدالت علی را نمی پسندید و با معاویه سروسری داشت - کسی دیگر آگاه نبود. یک حادثه کوچک نزدیک بود نقشه را فاش کند، اما یک تصادف جلو آن را گرفت. اشعث خود را به عبدالرحمن رساند و گفت: چیزی نمانده هوا روشن شود، اگر هوا روشن شود رسوا خواهی شد، در منظور خود تعجیل کن. حجربن عدی، از یاران مخلص و صمیمی علی، ملتفت خطاب رمزی اشعث به عبدالرحمن شد، حدس زد نقشه شومی در کار است.

حجر تازه از سفر مراجعت کرده بود، اسبش جلو در مسجد بود، ظاهرا از مأموریتی باز گشته بود و می خواست گزارشی تقدیم امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - بکند. حجر پس از شنیدن آن جمله از اشعث، ناسزایی به او گفت و به عجله از مسجد بیرون آمد که خود را به علی برساند و جلو خطر را بگیرد، اما در همان وقت که حجر به طرف منزل علی رفت، علی از راه دیگر به مسجد آمده بود. با اینکه مکرر از طرف فرزندان علی و یارانش تقاضا شده بود که اجازه دهد تا برایش گارد محافظ تشکیل دهند، اما امام اجازه نداده بود، او تنها می آمد و تنها می رفت، در همان شب نیز این تقاضا تجدید شد، باز هم مورد قبول واقع نشد. علی وارد مسجد شد و فریاد کرد: ایها الناس نماز! نماز! در همین وقت دو برق شمشیر که به فاصله کمی در تاریکی درخشید و فریاد الحکم لله یا علی لا لک همه را تکان داد.

شمشیر اول را شبیب زد، اما به دیوار خورد و کارگر نشد. شمشیر دوم را عبدالرحمن فرود آورد و به فرق سر علی وارد شد. از آن طرف حجر با شتاب به طرف مسجد برگشت، اما وقتی رسید که فریاد مردم بلند بود: امیرالمؤمنین شهید شد، امیرالمؤمنین شهید شد. سختی که از علی پس از ضربت خوردن بلافاصله شنیده شد یکی این بود که گفت: قسم به پروردگار کعبه رستگار شدم. دیگر اینکه گفت: این مرد در نرود. عبدالرحمن و شبیب و وردان هر سه فرار کردند، وردان چون جلو نیامده بود شناخته نشد. شبیب همچنان که فرار می کرد به دست یکی از اصحاب. علی گرفتار شد، او شمشیر شبیب را گرفت و روی سینه اش نشست که او را بکشد. ولی چون دسته دسته مردم می رسیدند، ترسید نشناخته او را به جای شبیب بکشند، از این جهت، از روی سینه اش برخاست و شبیب فرار کرد و به خانه خود رفت. در خانه پسر عمویش رسید و چون فهمید شبیب در قتل علی شرکت داشته، فورا رفت و شمشیر خود را برداشت و آمد به خانه شبیب و او را کشت. عبدالرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند. آنچنان غیظ و خشمی در مردم پدید آمده بود که می خواستند هر لحظه با دندان های خود گوشت های بدن او را قطعه قطعه کنند. علی فرمود: عبدالرحمن را پیش من بیاورید! وقتی او را آوردند به او فرمود: - آیا من به تو نیکیها نکردم؟! - چرا؟ - پس چرا این کار را کردی؟ - به هر حال، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود. - این دعای تو مستجاب است، زیرا عنقریب خودت با همین شمشیر کشته خواهی شد. آنگاه علی به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند رو کرد و فرمود: فرزندان عبدالمطلب! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادی را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید، و خونریزی کنید! به فرزندش حسن فرمود: فرزندم! من اگر زنده ماندم، خودم می دانم با این مرد چه کنم. و اگر مردم، شما بیش از یک ضربت به او نزنید، زیرا او فقط یک ضربت به من زده است. مبادا او را مثله کنید، گوش یا بینی یا زبان او را نبرید، زیرا پیغمبر فرمود: از مثله بپرهیزید و لو درباره سگ گزنده. با اسیرتان ( یعنی: ابن ملجم ) مدارا کنید. مواظب غذا و آسایش او باشید! به دستور امام حسن، اثیربن عمرو - طبیب و متخصص معروف - را حاضر کردند.

او معاینه ای به عمل آورد و گفت: شمشیر مسموم بوده و به مغز آسیب رسیده، معالجه فایده ندارد. از آن ساعت که علی ضربت خورد تا آن ساعت که جان به جان آفرین تسلیم کرد، کمتر از چهل و هشت ساعت طول کشید، اما علی این فرصت را از دست نداد: دقیقه ای از پند و نصیحت و راهنمایی خودداری نکرد، وصیتی در بیست ماده به این شرح تقریر کرد و نوشته شد: بسم الله الرحمن الرحیم. این آن چیزی است که علی پسر ابوطالب وصیت می کند.

علی به وحدانیت و یگانگی خدا گواهی می دهد. و اقرار می کند که محمد بنده و پیغمبر خداست، خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دینهای دیگر غالب گرداند. همانا نماز و عبادت و حیات و ممات من از آن خدا و برای خداست. شریکی برای او نیست. من به این امر شده ام. و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش می کنم:

1. تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.

2. همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید، و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو می کند فساد و اختلاف است.

3. ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان می کند.

4. خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.

5. خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم می خواهد آنها را در ارث شریک کند.

6. خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.

7. خدا را! خدا را! درباره نماز، نماز پایه دین شما است.

8. خدا را! خدا را! درباره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.

9. خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.

10. خدا را! خدا را! درباره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش می کند.

11. خدا را! خدا را! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.

12. خدا را! خدا را! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا درباره آنها سفارش کرده است.

13. خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.

14. خدا را! خدا را! درباره بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.

15. کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید.

16. با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.

17. امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.

18. بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

19. کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعا انجام دهید، و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی می شود بپرهیزید.

20. از خدا بترسید که، کیفر خدا شدید است. خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد، و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا می سپارم. سلام و درود حق بر همه شما. پس از این وصیت دیگر سخنی جز لا اله الا الله از علی شنیده نشد، تا جان به جان آفرین تسلیم کرد.



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده


  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز



نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت کوتاه(679)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های آموزنده(546)

حکایت(678)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های آموزنده(1095)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت آموزنده(551)

حکایت های کوتاه(679)

داستانهای کوتاه(38)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آهنگر(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان های کوتاه(1103)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان اثبات عشق(3)

داستان کوتاه(1103)

دوره ضمن خدمت(2)

داستان آموزنده(1103)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

داستان راستان(125)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

گلستان سعدی(149)

داستانک(1062)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

استیو جابز(3)

کتاب گینس(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان(1100)

رابطه زن و مرد(2)

داستانهای آموزنده(18)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان آرزو(3)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای آموزنده حکایت(2)