تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - پند آموزگار

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

پند آموزگار

معاویه، پسر ابوسفیان، پس از آنکه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت نشست، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهای مخالف، علی علیه السلام  را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام در آورد. انواع وسائل تبلیغی را در این راه به کار انداخت: از یک طرف با شمشیر و سر نیزه جلو نشر فضائل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتی در مدح علی بن ابیطالب بگشاید، از طرف دیگر برخی دنیا طلبان را با پول های گزاف مزدور کرد تا احادیثی از پیغمبر، علیه علی علیه السلام جعل کنند. اما اینها برای منظور معاویه کافی نبود، او گفته بود که من باید کاری کنم که کودکان با کینه علی بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد علی بمیرند. آخرین فکری که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامی لعن و دشنام علی را به شکل یک شعار عمومی و مذهبی در آورد.



دستور داد همه جا روی منابر در روزهای جمعه لعن علی را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملی شد. پس از معاویه نیز سایر خلفای اموی - برای اینکه علویین را تا حد نهائی تحقیر و آرزوی خلافت اسلامی را از دل آنها برای همیشه بیرون کنند - این فکر را دنبال کردند. نسل هایی که از آن تاریخ به بعد به وجود می آمدند با این شعار مأنوس بودند و خود به خود آن را تکرار می کردند. و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردی به عنوان شکایت جلو حجاج را گرفت و گفت: فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا علی گذاشته اند، از تو تقاضای کمک و تغییر نام دارم. حجاج نام او را عوض کرد و گفت: به حکم اینکه وسیله خوبی (تنفر از علی) برای کمک خواهی انتخاب کرده ای. فلان پست را به عهده تو وا می گذارم، برو و آن را تحویل بگیر. تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود.

اما کی می دانست یک جریان کوچک، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد، و حقیقت از پشت این همه پرده های ضخیم آشکار خواهد شد. عمربن عبدالعزیز، که خود از بنی امیه بود، در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود، و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی لعن علی بن ابیطالب بود. کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و می خندید و جست و خیز می کردند، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار می کردند. عمربن عبدالعزیز نیز با آنها هماهنگ و هم صدا بود. اتفاق در همان وقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش، علی را لعن می کند. آموزگار چیزی نگفت، از آنجا رد شد و به مسجد رفت. کم کم وقت درس رسید.

عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همین که چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلی طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگری است. از هر جا هست رنجش خاطری پیدا شده است. آن قدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد، آموزگار پس از نماز نگاهی خشم آلود به شاگرد خود کرد. عمر گفت: ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟

- فرزندم! آیا تو امروز علی را لعن می کردی؟

 - بلی.

 - از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضی شده بر آنها غضب کرده است، و آنها مستحق لعن شده اند؟

 - مگر علی از اهل بدر بود؟

 - آیا بدر و مفاخر بدر جز به علی به کس دیگری تعلق دارد؟

 - قول می دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.

 - قسم بخور.

 - قسم می خورم.

 این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود، و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را بزبان نیاورد، اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش می خورد و می دید که ورد زبان همه است.

تا اینکه چند سال گذشت، و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را به کلی عوض کرد: پدرش حاکم مدینه بود. طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده می شد، و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد می کرد، و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی علیه السلام ختم می کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث می شود داد سخن می دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان می کند، اما همین که به لعن علی بن ابیطالب می رسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید می آید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد، با خود حدس زد حتما در عمق و روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمی تواند به زبان بیاورد.

آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر می گذارد و موجب لکنت زبان او می شود. یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.

- پدر جان! من نمی دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد می شوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان می کنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد می رسد مثل این است که قدرت از تو سلب می شود و زبانت بند می آید؟

- فرزندم! تو متوجه این مطلب شده ای؟

- بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملا پیداست.

- فرزند عزیزم! همین قدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما می نشینند، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد (علی) می داند دانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت. عمر که سخن آموزگار، از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسما از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیه اش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را که یادگار ایام سیاه معاویه است از میان ببرد. سال 99 هجری رسید.

از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال می گذشت. در آن وقت سلیمان بن عبدالملک خلافت می کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است. با اینکه طبق وصیت پدرش، عبدالملک مکلف بود برادرش یزیدبن عبدالملک را به عنوان ولایتعهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحی عمربن عبدالعزیز را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همین که سلیمان مرد و وصیت نامه اش در مسجد قرائت شد، برای همه موجب شگفتی شد. عمربن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتی که دید به نام او وصیت شده است، گفت: انا لله و انا الیه راجعون سپس عده ای زیر بغل هایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند. جز اولین کارهایی که عمربن عبدالعزیز کرد این بود که، لعن علی را قدقن کرد. دستور داد در خطبه های جمعه به جای لعن علی، آیه کریمه: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان تلاوت شود ... شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند.




داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده


  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعد

 





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های کوتاه(1103)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان کوتاه(1103)

حکایت های کوتاه(679)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت کوتاه(679)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

دوره ضمن خدمت(2)

متن عاشقانه(2)

داستان های آموزنده(1095)

آزمون های ضمن خدمت(2)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستانهای آموزنده(18)

لطیفه های کوتاه(130)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آهنگر(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت آموزنده(551)

داستان مرتضی مطهری(126)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان(1100)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده(546)

داستان آرزو(3)

رابطه زن و مرد(2)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آموزنده(1103)

حکایت(678)

داستان راستان(125)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستانک(1062)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)