تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - اذان نیمه شب

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اذان نیمه شب

در دوره خلافت امویان، تنها نژادی که بر سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز حکومت می کرد و قدرت را در دست داشت نژاد عرب بود، اما در زمان خلفای عباسی ایرانیان تدریجا قدرت ها را قبضه کردند و پست ها و منصب ها را در اختیار خود گرفتند. خلفای عباسی با آنکه خودشان عرب بودند از مردم عرب دل خوشی نداشتند، سیاست آنها بر این بود که اعراب را کنار بزنند و ایرانیان را به قدرت برسانند، حتی از اشاعه زبان عربی در بعضی از بلاد ایران جلوگیری می کردند. این سیاست تا زمان مأمون ادامه داشت.



پس از مرگ مأمون، برادرش معتصم بر مسند خلافت نشست. مأمون و معتصم از دو حکمرانان کشورهای اسلامی برای جهان اسلام به وجود آوردند، دامن زدن به آتش تعصبات قومی و نژادی بود. چنانکه می دانیم، اسلام با این تعصبات به مبارزه برخاست و بر آنها فائق گشت. اسلام به طور اعجاز آمیزی اقوام و ملل و نژادهای مختلف از عرب و ایرانی و ترک و رومی و هندی و غیره را زیر پرچم یک فکر و عقیده در آورد. اسلام با اجرای اصل: یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و اثنی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقیکم به عالی ترین و شریف ترین آرزوی بشر جامه عمل پوشید. اما سیاستگران اموی و عباسی و همچنین امرا و حکمرانان جاه طلب دیگر که در گوشه و کنار قد برافراشتند از نو این آتش را شعله ور کردند و شعوبی گری را رائج ساختند. جالب توجه این است که خود آن سیاستگران و افرادی ذی نفع در این جریان ها، که سلسله جنبان اینگونه احساسات احمقانه هستند، هیچ گونه علاقه و تعصبی ندارند و در دل خود به کوته فکرانی که به دام آنها می افتند می خندند. در تاریخ اسلام دو جریان تاریک و روشن، زشت و زیبا، در کنار یکدیگر به چشم می خورد، یکی تعصبات تیره و تاریک شعوبی گری و نژاد پرستی که دستگاه های سیاسی و مراکز وابسته به آنها آتشش را شعله ور می کردند. دیگر احساسات برادرانه و صمیمانه میان اقوام و ملل گوناگون و رنگها و نژادها و زبانهای مختلف که در محیط های علمی و فرهنگی و حوزه های درسی و همچنین در محیط های دینی از مساجد و مادر بودند: مادر مأمون ایرانی بود و مادر معتصم از نژاد ترک. به همین سبب خلافت معتصم موافق معابد و مشاهد و محیط های عادی عمومی زندگی مردم مسلمان حکمفرما بود. با همه نیرنگهایی که دستگاه های سیاسی به منظور ایجاد تفرقه و تشتت به کار می بردند روحانیت و معنویت اسلام بر همه آنها غلبه داشت، سفید و سیاه، عرب و ایرانی و ترک و هندی، بدون احساس بیگانگی در حوزه های علمی و صفوف نمازها و لشکرکشی های مذهبی و مجامع دیگر کنار هم قرار می گرفتند و به چشم برادر به هم می نگریستند. در دو سه قرن اخیر استعمارگران غربی با نقشه های وسیع و صرف پول های هنگفت، برنامه آتش افروزی تعصبات نژادی و ملی را در ممالک اسلامی به مرحله اجرا گذاشته اند، و متأسفانه تا حد زیادی در کار خود توفیق یافته اند. آنها ملل اسلامی را به موهوماتی در این زمینه سرگرم کرده و خود با خیالی آسوده به چپاول و غارت سرمایه های مادی و معنوی آنها پرداخته اند.

چه کتاب ها که به دست افرادی خام یا خائن به همین منظور تألیف شده و می شود و چه پست ها و مقامات که به پاداش این خدمت به افرادی داده شده است. امروز بر هر مسلمانی واجب است که چشم باز کند و به سهم خود بکوشد تا دیوارهای تفرقه را که با سو نیت به دست سیاستگران قدیم و جدید ساخته شده است، به هر شکل و صورت خراب و نابود کند و هرگز گرد اینگونه خیالات و اوهام نگردد. بداند که هیچ قومیت و ملیتی نه سبب شرافت و افتخار است و نه موجب ننگ و عار.

میل ایرانیان - که پست های عمده را در دست داشتند - نبود: ایرانیان مایل بودند عباس پسر مأمون را به خلافت برسانند. معتصم این مطلب را درک کرده بود و همواره بیم آن داشت که برادرزاده اش عباس بن مأمون، به کمک ایرانیان، قیام کند و کار را یکسره نماید. از این رو به فکر افتاد هم خود عباس را از بین ببرد و هم جلو نفوذ ایرانیان را که طرفدار عباس بودند بگیرد. عباس را به زندان انداخت و او در همان زندان مرد. برای جلوگیری از نفوذ ایرانیان، نقشه کشید پای قدرت دیگری را در کارها باز کند که جانشین ایرانیان گردد. برای این منظور گروه زیادی از مردم ترکستان و ماورالنهر را که هم نژاد مادرش بودند به بغداد و مرکز خلافت کوچ داد و کارها را به آنان سپرد. طولی نکشید که ترکها زمام کارها را در دست گرفتند و قدرتشان بر ایرانیان و اعراب فزونی یافت. معتصم از آن نظر که به ترک ها نسبت به خود اعتماد و اطمینان داشت، روز به روز میدان را برای آنان بازتر می کرد، از این رو در مدت کمی اینان یکه تاز میدان حکومت اسلامی شدند.

ترک ها همه مسلمان بودند و زبان عربی آموخته بودند و نسبت به اسلام وفادار بودند، و زبان عربی آموخته بودند و نسبت به اسلام وفادار بودند، اما چون از آغاز ورودشان به عاصمه تمدن اسلامی تا قدرت یافتنشان فاصله زیادی نبودند، به معارف و آداب و تمدن اسلامی آشنایی زیادی نداشتند، و خلق و خوی اسلامی نیافته بودند، بر خلاف ایرانیان که هم سابقه تمدن داشتند و هم علاقه مندانه معارف و اخلاق و آداب اسلامی را آموخته بودند و خلق و خوی اسلامی داشتند و خود پیش قدم خدمتگزاران اسلامی به شمار می رفتند. در مدتی که ایرانیان زمام امور را در دست داشتند، عامه مسلمین راضی بودند، اما ترکها در مدت نفوذ و در دست گرفتن قدرت آنچنان وحشیانه رفتار کردند که عامه مردم را ناراضی و خشمگین ساختند. سربازان ترک هنگامی که بر اسبهای خود سوار می شدند و در خیابانها و کوچه های بغداد به جولان می پرداختند، ملاحظه نمی کردند که انسانی هم در جلو راه آنها هست، از این رو بسیار اتفاق می افتاد که زنان و کودکان و پیران سالخورده و افراد عاجز در زیر دست و پای اسب های آنها لگد مال می شدند. مردم آنچنان به ستوده آمدند که از معتصم تقاضا کردند پایتخت را از بغداد به جای دیگر منتقل کند. مردم در تقاضای خود یادآوری کردند که اگر مرکز را منتقل نکند با او خواهند جنگید. معتصم گفت: با چه نیرویی می توانند با من بجنگند، من هشتاد هزار سرباز مسلح آماده دارم. گفتند: با تیرهای شب، یعنی با نفرین های نیمه شب به جنگ تو خواهیم آمد. معتصم پس از این گفتگو با تقاضای مردم موافقت کرد و مرکز را از بغداد به سامرا منتقل کرد.

پس از معتصم، در دوره واثق و متوکل و منتصر و چند خلیفه دیگر، نیز ترک ها عملا زمام امور را در دست داشتند و خلیفه، دست نشانده آنها بود. بعضی از خلفای عباسی در صدد کوتاه کردن دست ترک ها بر آمدند، اما شکست خوردند. یکی از خلفای عباسی که به کارها سر و صورتی داد و تا حدی از نفوذ ترکها کاست المعتضد بود. در زمان معتضد، بازرگان پیری از یکی از سران سپاه مبلغ زیادی طلبکار بود و به هیچ وجه نمی توانست وصول کند، ناچار تصمیم گرفت به خود خلیفه متوسل شود، اما هر وقت به دربار می آمد دستش به دامان خلیفه نمی رسید، زیرا دربانان و مستخدمین درباری به او راه نمی دادند. بازرگان بیچاره از همه جا مأیوس شد و راه چاره ای به نظرش نرسید، تا اینکه شخصی او را به یک نفر خیاط در سه شنبه بازار راهنمایی کرد و گفت این خیاط می تواند گره از کار تو باز کند. بازرگان پیر نزد خیاط رفت. خیاط نیز به آن مرد سپاهی دستور داد که دین خود را بپردازد و او هم بدون معطلی پرداخت. این جریان بازرگان پیر را سخت در شگفتی فرو برد، با اصرار زیاد از خیاط پرسید: چطور است که اینها که به احدی اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت می کنند؟ خیاط گفت: من داستانی دارم که باید برای تو حکایت کنم: روزی از خیابان عبور می کردم، زنی زیبا نیز همان وقت از خیابان می گذشت، اتفاقا یکی از افسران ترک در حالی که مست باده بود از خانه خود بیرون آمده و جلو در خانه ایستاده بود و مردم را تماشا می کرد، تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید. فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد، داد می کشید: ایها الناس به فریادم برسید، من اینکاره نیستم، آبرو دارم، شوهرم قسم خورده اگر یک شب در خارج خانه به سر برم مرا طلاق دهد، خانه خراب می شوم، اما هیچ کس از ترس جرأت نمی کرد جلو بیاید.

من جلو رفتم و با نرمی و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند، اما او با چماقی که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم شکست و زن را به داخل خانه برد. من رفتم عده ای را جمع کردم و اجتماعا به در خانه آن افسر رفتیم و آزادی زن را تقاضا کردیم، ناگهان خودش با گروهی از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند. جمعیت متفرق شدند، من هم به خانه خود رفتم، اما لحظه ای از فکر زن بیچاره بیرون نمی رفتم، با خود می اندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت. تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم. ناگهان نقشه ای در ذهنم مجسم شد، با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست، اگر الان آواز اذان را بشنود خیال می کند صبح است و زن را رها خواهد کرد. و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد می تواند به خانه خود برگردد.

فورا رفتم به مسجد و از بالای مناره فریاد اذان را بلند کردم. ضمنا مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد می شود یا نه، ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه می پرسیدند این کسی که در این وقت شب اذان گفت کیست؟ من ضمن اینکه سخت وحشت کردم خودم را معرفی کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم. گفتند: زود بیا پائین که خلیفه تو را خواسته است. مرا نزد خلیفه بردند. دیدم خلیفه نشسته منتظر من است، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتی؟ جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم. همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر کنند، آنها را حاضر کردند، پس از بازپرسی مختصری دستور قتل آن افسر را داد. آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأکید کرد که شوهر او را مؤاخذه نکند و از او بخوبی نگهداری کند، زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن بی تقصیر بوده است. آنگاه معتضد به من دستور داد، هر موقع به چنین مظالمی برخوردی همین برنامه ابتکاری را اجرا کن، من رسیدگی می کنم. این خبر در میان مردم منتشر شد. از آن به بعد اینها از من کاملا حساب می بردند. این بود که تا من به این افسر مدیون فرمان دادم فورا اطاعت کرد.






داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده

  قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی، حکایت از حافظ، داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری، انواع داستان ها، حکایت در مورد عید، حکایت کوتاه و ساده، حکایتی از مولانا، داستان در مورد خشم و عصبانیت، حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز، حکایات لقمان، داستان صله ی رحم، حکایتی در مورد عید نوروز، حکایت در مورد همنشین خوب، حکایت کوتاه وطن، حکایت های گلستان، حکایت کوتاه عید نوروز، داستان در مورد تفکر، لقمان حکیم،حکایت، حکایت های کوتاه از گلستان، حکایت کوتاه از گلستان سعدی، داستان های کوتاه مولوی، حکایت درمورد عید نوروز، حکایت مولانا، داستان ورزشی، داستان کوتاه خلاقیت، حکایت ب زبان لری، داستان کوتاه در مورد تعهد، داستانهای طنز عبید زاکانی، داستان در مورد عید نوروز، داستانی درباره فضولی، لطیفه در مورد مناعت طبع، داستانی از گلستان سعدی، حکایت کوتاه از مثنوی معنوی، حکایات طنز عبید زاکانی، حکایت کوتاه مولوی، حکایت کوتاه سعدی با معنی، داستان کوتاه سعدی، داستان درباره شجاعت، حکایت های کوتاه گلستان سعدی، حکایت های بوستان سعدی، داستانی در مورد عید نوروز، داستان های کوتاه درباره ی حسادت، داستان کوتاه فردوسی، داستان کوتاه درباره تفکر نقاد، داستانی کوتاه از مولوی، حكایت های سعدی، حکایت کوتاه حافظ، حکایت های کوتاه از سعدی، داستان کوتاه طنز از عبید زاکانی، داستان کوتاه در مورد صبر، داستانهایی در مورد صلوات، حکایت کوتاه از مولوی، داستان اعتیاد، داستان کوتاه از فردوسی، داستان کوتاه از سعدی، حکایت کوتاه نوروز، یک حکایت از فردوسی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت درباره ی عید نوروز، داستان های طنز عبید زاکانی، حکایت درباره تبریز، داستان مولانا، داستان حافظ، داستان درمورد عید نوروز، داستان های کوتاه عبید زاکانی، داستان در مورد مدیریت خشم، داستان کوتاه درباره عید نوروز، داستان برای انشا، داستان کوتاه درباره فضولی، شعر داستانی مولانا، یک داستان در مورد مسئولیت پذیری، یک حکایت ساده، یک حکایت کوتاه و ساده، داستان کوتاه درمورد تفکر خلاق، حکایتی از مولوی، داستان در مورد حروف الفبا، داستان درباره ربا، داستان همنشین، داستانی درباره عید نوروز، داستان در مورد خشم، داستان طوطی بازرگان، داستان های سعدی، حكایات عبید زاكانی، حکایت مسئولیت پذیری، داستان طوطی و بازرگان مولانا، حکایت طنز عبید زاکانی، داستانی در مورد شجاعت، داستان درباره ی نوروز، شعر کوتاه در مورد تفکر خلاق، داستان ورزشی کوتاه، داستان نوروز، حکایت کوتاه گلستان، داستان کوتاه از گلستان، مفهوم ضرب المثل خواستن توانستن است، داستانی درباره همنشین بد، حکایتی درباره ی همنشین بد، حکایت های کوتاه سعدی، داستان هایی در مورد انفاق، حکایت از گلستان سعدی کوتاه





نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

آزمون های ضمن خدمت(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان مسئولیت پذیری(12)

حکایت های آموزنده(546)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

داستان آهنگر(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت کوتاه(679)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

داستان های کوتاه(1103)

استیو جابز(3)

کتاب گینس(2)

داستان راستان(125)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت آموزنده(551)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

سخنرانی براد پیت(2)

گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت(678)

داستان کوتاه(1103)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان های آموزنده(1095)

داستان(1100)

داستانهای آموزنده(18)

داستان آموزنده(1103)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان مرتضی مطهری(126)

متن عاشقانه(2)

داستانک(1062)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

سعدی(149)