درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟

گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره.

گفتم: پس فردا میریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا بریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم.

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم.

دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم.

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی.

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پر اشک.

گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم.

نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم.

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت: میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پشت پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم.

میدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم.

اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه.

توی دادگاه منتظرتم.



داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده,داستان مسئولیت پذیری,داستان در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد تفکر خلاق,حکایت کوتاه سعدی,داستان درباره مسئولیت پذیری,داستان تفکر خلاق,داستان آدم فضول,حکایت لری,حکایت کوتاه از گلستان سعدی با معنی,داستان کوتاه فضولی,داستان کوتاه تفکر خلاق,حکایت های طنز عبید زاکانی,شعر کوتاه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت از عبید زاکانی,داستان درباره تفکر خلاق,داستان کوتاه در مورد تفکر خلاق,حکایت های کوتاه از مولانا,حکایت کوتاه درباره عید نوروز,حکایت کوتاه از مولانا,حکایت کوتاه درباره نوروز,داستان صله رحم,حکایت فضول,حکایت های لری,حکایت های کوتاه از گلستان سعدی,حکایت های عبید زاکانی,داستان کوتاه در مورد فضولی,لطیفه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت کوتاه از گلستان,داستان کوتاه کودکانه در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد تعهد,داستان درباره فضولی,داستان درمورد مسولیت پذیری,حکایت عید نوروز,یک حکایت لری,حکایت دوستی,حکایت درباره نوروز,حکایت کوتاه در مورد عید نوروز,داستان کوتاه لری,داستان طوطی و بازرگان,داستان درباره تفکر نقاد,داستان در مورد مسولیت پذیری,حکایات عبید زاکانی,حکایتی کوتاه از مولانا,حکایتی کوتاه از گلستان,داستان کودکانه در مورد مسئولیت پذیری,داستانهای کوتاه و آموزنده از مثنوی,حکایتی در مورد خشم,داستان های عبید زاکانی,حکایت ساده,حکایت درباره عید نوروز,حکایت در مورد نوروز,حکایت فردوسی,یک حکایت کوتاه از گلستان سعدی با معنی,حکایت کوتاه از سعدی,داستان درباره ی تفکر خلاق,داستان در مورد صله رحم,حکایت صبر,داستان درباره ی مسئولیت پذیری,حکایت در مورد عید نوروز,داستان های مولانا,حکایت های نوروزی,داستان کوتاه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت نوروز,داستانی در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد همنشین خوب و بد,حکایت مادر,حکایتی از فردوسی,داستان های لری,داستان کوتاه درباره مسئولیت پذیری,حکایت های زیبا از مولانا,داستان کوتاه نوروز,حکایت در مورد مسئولیت پذیری,داستان مسولیت پذیری,داستان مناعت طبع,حکایت های مولانا,حکایت سبزواری,داستان خواستن توانستن است,داستان ادم فضول,حکایت درباره عید,حکایت کوتاه سبزواری,داستان کوتاه درباره تفکر,حکایت از فردوسی,حکایات مولانا,داستان درباره مناعت طبع,حکایتی کوتاه از سعدی,داستان ضرب المثل خواستن توانستن است,داستان درباره مسولیت پذیری



نوع مطلب :
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات