درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خیاط دزد

قصه گویی در شب، نیرنگ های خیاطان را نقل می كرد كه چگونه از پارچه های مردم می دزدند. عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می دادند.



نقال از پارچه دزدی بیرحمانه خیاطان می گفت. در این زمان تركی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت: ای قصه گو در شهر شما كدام خیاط در حیله گری از همه ماهرتر است؟

نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام پورشش در پارچه دزدی زبان زد همه است.

ترك گفت: ولی او نمی تواند از من پارچه بدزد.

مردم گفتند : ماهرتر و زیركتر از تو هم فریب او را خورده اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش.

ترك گفت: نمی تواند كلاه سر من بگذارد.

حاضران گفتند می تواند.

ترك گفت: سر اسب عربی خودم شرط می بندم كه اگر خیاط بتواند از پارچه من بدزدد من این اسب را
به شما می دهم ولی اگر نتواند من از شما یك اسب می گیرم. ترك آن شب تا صبح از فكر
و خیال خیاط دزد خوابش نبرد.

فردا صبح زود پارچه اطلسی برداشت و به دكان خیاط رفت. با گرمی سلام كرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتی ترك بلبل زبانی خیاط را دید پارچه اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یك لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد.

خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می كنم.

آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستان هایی از امیران و از بخششه ای آنان می گفت و با مهارت پارچه را قیچی می زد.

ترك از شنیدن داستان ها خنده اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می شد. خیاط پاره ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش كرده بود. از خیاط خواست كه باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله گر لطیفه دیگری گفت و ترك از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تكه دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان كرد. ترك برای بار سوم از خیاط خواست كه باز هم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفه خنده دارتری گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترك تقاضای لطیفه كرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یك لطیفه دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می شود. بیشتر از این بر خود ستم مكن. اگر اندكی از كار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می كردی. هم پارچه ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.


حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا


مثنوی معنوی




نوع مطلب :
برچسب ها: حكایت خیاط دزد، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا، خیاط دزد،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات