درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت دباغ در بازار عطر فروشان

روزی مردی از بازار عطرفروشان می گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بی هوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسی چیزی می گفت، همه برای درمان او تلاش می كردند. یكی نبض او را می گرفت، یكی دستش را می مالید، یكی كاه گِلِ تر جلو بینی او می گرفت، یكی لباس او را در می آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بی هوش می پاشید و یكی دیگر عود و عنبر می سوزاند. اما این درمان ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هر كسی چیزی می گفت.





یكی دهانش را بو می كرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می شد و تا ظهر او بی هوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینكه خانواده اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیركی داشت او فهمید كه چرا برادرش در بازار عطاران بی هوش شده است، با خود گفت: من درد او را می دانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت كرده و لایه های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. كمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه ای كه می خواهد رازی با برادرش بگوید و با زیركی طوری كه مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ به هوش آمد. مردم تعجب كردند و گفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان كرد.

مثنوی معنوی



حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا



نوع مطلب :
برچسب ها: حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا، دباغ در بازار عطر فروشان، حكایت دباغ در بازار عطر فروشان،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic