لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آرامش

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب نگاه می کرد.

شیوانا (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگیم به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟


شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت:این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.

شیوانا لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگیت می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.

شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

شیوانا لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی خودم را با اطمینان به رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که به سوی هدفی می رود پس از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آرامش، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان آتش بر فراز کوه(2)

سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت آموزنده(543)

داستانهای کوتاه(38)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

داستان آرزو(3)

رابطه زن و مرد(2)

کتاب گینس(2)

داستان کوتاه(1051)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستانک(1013)

گلستان سعدی(149)

داستان آب كوثر(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان(1051)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

حکایت های کوتاه(667)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آموزنده(1051)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت(665)

داستان مترسك(2)

استیو جابز(3)

داستان آخرین آغوش(2)

داستان های آموزنده(1047)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان امید(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان اثبات عشق(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آهنگر(3)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های آموزنده(540)

داستان مرد و زن(2)

داستان های کوتاه(1051)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت کوتاه(666)