تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان آلزایمر دوست داشتنی

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آلزایمر دوست داشتنی

وقتی از در وارد شد، مریم چشمانش را بست تا صدای گام های او را بشنود. درست مثل روزهای کودکی. جای شکرش باقی است که هنوز صدای قدم هایش همانقدر محکم و مقتدر است که صدای نفس هایش گرم و پر اعتماد. هنوز هم با چشمان بسته می توان فهمید که او وارد خانه شده است.


شاهین پشت سر او وارد شد. از صورتش معلوم بود که این بار هم خوش خبر نیست. مریم نمی خواست بپرسد که دکتر چه گفته. اصلا این حرف ها و آزمایش ها برایش مهم نبود. اما از صدای پچ پچ شاهین و مادر فهمید که گویا روزهای سختی در پیش است.

باورش برای مریم غیر ممکن بود. از وقتی به یاد می آورد، پدر زودتر از بقیه اهل خانه به سر کار می رفت و دیر تر از بقیه بر می گشت. انقدر که او گمان می کرد نبودن و ندیدن پدر برایش عادی است. در روزهای نوجوانی همیشه آرزو داشت یکبار فقط یکبار پدر در اتاق او را بزند و مثل سریال های تلویزیونی اجازه بگیرد و بیاید آرام روی تخت کنار او بنشیند و از او بپرسد امروز در مدرسه چه خبر بوده؟ یا درباره ی آینده با هم حرف بزنند، رویاهای مریم، رشته ای که دوست دارد بخواند، کاری که دوست دارد و ...

اما سهم مریم تنها حضور گاه گاه پدر در خانه بود و سلام های رسمی و حرف های معمول که گاهی بین شان رد و بدل می شد. بیشترین چیزی که از کودکی برایش معنی آمدن پدر را داشت همین قدم های محکم و مقتدر بود به همراه نفس هایی گرم و پر اعتماد.

- باز هم که رفتی تو فکر، مگه فقط پدر ماست که مریضه؟ میدونی چند نفر تو ی دنیا این بیماری رو دارن؟

صدای شاهین بود که می خواست به خواهرش دلداری بدهد اما این حرف ها بی فایده بود. مریم فقط از بیماری پدر غمگین نبود تا با این حرف ها آرام شود. او حسش را گم کرده بود. وقتی کسی حسش را گم می کند، تمام دنیایش به هم می ریزد.

تا آنجا که به یاد می آورد، از نبودن پدر گله داشت اما این روزها خیلی بیشتر از آنچه انتظارش را داشت و به او نزدیک شده بود. چون کودکی بی قرار و ناآرام. پدر آنقدر بود که مریم نمی دانست با این همه بودن چه کند.

همه ی اهل خانه از وضع موجود ناراحتند و مریم هم چون بقیه اما ته قلبش آنقدر ها هم غمگین نیست. او فرصتی را که همیشه در رویاهایش جستجو می کرد، پیدا کرده بود اما این راضی اش نمی کرد. شکستن پدر را نمی خواست، انگار از خودش می ترسید و از بیماری پدر.

حتی نام آلزایمر هم برای او یاد آور خاطره ی بدی است. اولین بار همسایه ی دست چپی شان این بیماری را گرفت. آن وقت ها مریم هنوز یک کودک بود. وقتی می دید پیرمرد مهربان همسایه، دیگر نمی تواند تنها به پارک برود و بیشتر اوقات در ایوان تنها نشسته و به جایی خیره شده است خیلی دلش می سوخت. پیرمرد مهربان همسایه دیگر نه کتاب می خواند و نه به مرغ عشق هایش می رسید. چشمانش روز به روز بی سو تر می شد و رنگش پریده تر. نمی توانست نوه هایش را به پارک ببرد و مریم خوب به یاد می آورد که گاهی صدای فریاد های آقا محمود و سیمین خانوم ،پسر و عروس پیرمرد مهربان همسایه، به خانه ی آن ها هم می رسید. وقتی پیر مرد مهربان به خاطر آلزایمر کاری می کرد که نباید. خوب به یاد دارد که چقدر از آقا محمود و سیمین خانوم به خاطر این رفتارشان متنفر بود و چقدر برای پیر مرد مهربان همسایه غصه می خورد اما حالا آلزایمر از خانه ی همسایه به خانه ی آن ها آمده. و مریم یکی از دلهره هایش از روزی است که صدای او یا برادرش به خانه ی همسایه برود و بچه های آنها از او متنفر شوند که چرا سر پدر بخاطر فراموشی اش فریاد می زند.

اما مریم قسم خورده بود بجای تمام آن روزهایی که فرصت با پدر بودن را نداشت، این روزها کنارش بماند، کنارش بماند و تمام حرف هایی که مجال گفتنش را پیدا نکرده بود، با او بگوید. هرچند دیگر پدر معنی خیلی از آن ها را نمی فهمید.

پدر از خواب بیدارشد، صدای قدم هایش می آید، مریم چشمانش را می بندد، به دلنشین ترین صدای دنیا گوش می دهد و با خود می گوید، جای شکرش باقی است که هنوز صدای قدم هایش همانقدر محکم و مقتدر است که صدای نفس هایش گرم و پر اعتماد. هنوز هست، هنوز فرصت هست.





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آلزایمر دوست داشتنی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

استیو جابز(3)

داستان مرتضی مطهری(58)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های آموزنده(1069)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان راستان(57)

رابطه زن و مرد(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(58)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه(676)

داستان آموزنده(1075)

داستان(1074)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1075)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(58)

کتاب گینس(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

داستان آهنگر(3)

داستانهای کوتاه(38)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

داستان های کوتاه و آموزنده(58)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانک(1036)

داستان های آموزنده شهید مطهری(40)

حکایت(674)

داستان راستان مرتضی مطهری(58)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده(544)

داستان آب كوثر(2)

گلستان سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت کوتاه(675)

داستان اثبات عشق(2)

داستان های کوتاه(1075)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت آموزنده(548)

داستانهای آموزنده(18)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(129)