تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان آهنگر

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آهنگر

سید محمد اشرف علوی می‏نویسد: در سفری به مصر، آهنگری را دیدم که با دست خود آهن گداخته را از کوره آهنگری بیرون می‏آورد و روی سندان می‏گذاشت و حرارت آهن به دست وی اثر نمی‏کرد. با خود گفتم این شخص، مردی صالح است که آتش به دست او کارگر نیست. از این‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام کردم و گفتم: تو را به آن خدایی که این کرامت را به تو لطف کرده است، در حق من دعایی کن.


مرد آهنگر که سخن مرا شنید، گفت: ای برادر! من آنگونه نیستم که تو گمان کرده‏ای.

گفتم: ای برادر! این کاری که تو می‏کنی، جز از مردمان صالح سر نمی‏زند.

گفت: گوش کن تا داستان عجیبی را در این ‏باره برای تو شرح دهم.

روزی در همین دکان نشسته بودم که ناگاه زنی بسیار زیبا که تا آن روز کسی را به زیبایی او ندیده بودم، نزد من آمد و گفت: برادر! چیزی داری که در راه خدا به من بدهی؟

من که شیفته رخسارش شده بودم، گفتم: اگر حاضر باشی با من به خانه‏ام بیایی و خواسته مرا اجابت کنی، هرچه بخواهی به تو خواهم داد.

زن با ناراحتی گفت: به خدا سوگند، من زنی نیستم که تن به این کارها بدهم.

گفتم: پس برخیز و از پیش من برو.

زن برخاست و رفت تا اینکه از چشم ناپدید شد.

پس از چندی دوباره نزد من آمد و گفت: نیاز و تنگ‏دستی، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار کرد.

من برخاستم و دکان را بستم و وی را به خانه بردم. چون به خانه رسیدیم، گفت: ای مرد! من کودکانی خردسال دارم که آنها را گرسنه در خانه گذاشته‏ام و به اینجا آمده‏ام. اگر چیزی به من بدهی تا برای آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت کرده‏ای.

من از او پیمان گرفتم که باز گردد. سپس چند درهم به وی دادم. آن زن بیرون رفت و پس از ساعتی بازگشت.

من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم. زن گفت: چرا چنین می‏کنی؟

گفتم: از ترس مردم.

زن گفت: پس چرا از خدای مردم نمی‏ترسی؟

گفتم: خداوند، آمرزنده و مهربان است.

این سخن را گفتم و به طرف او رفتم. دیدم که وی چون شاخه بیدی می‏لرزد و سیلاب اشک بر رخسارش روان است.

به او گفتم: از چه وحشت داری و چرا اینگونه می‏لرزی؟

زن گفت: از ترس خدای عزوجل.

سپس ادامه داد: ای مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداری و رهایم کنی، ضمانت می‏کنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت به آتش نسوزاند.

من که وی را با آن حال دیدم و سخنانش را شنیدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: ای زن! این اموال را بردار و به دنبال کار خود برو که من تو را به خاطر خداوند متعال رها کردم.

زن برخاست و رفت.

اندکی بعد به خواب رفتم و در خواب بانوی محترمی که تاجی از یاقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: ای مرد! خدا از جانب ما جزای خیرت دهد.

پرسیدم: شما کیستید؟

فرمود: من مادر همان زنی هستم که نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتی. خدا در دنیا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.

پرسیدم: آن زن از کدام خاندان بود؟

فرمود: از ذریه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله علیه و آله و سلّم).

من که این سخن را شنیدم، خدای تعالی را شکر کردم که مرا موفق داشت و از گناه حفظم کرد و به یاد این آیه افتادم که خداوند می‏فرماید:  إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا  خدا می‏خواهد هر پلیدی را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاک و منزه گرداند. (احزاب: 33)

سپس از خواب بیدار شدم و از آن روز تاکنون آتش دنیا مرا نمی‏سوزاند و امیدوارم آتش آخرت نیز مرا نسوزاند».

منبع:

فضائل السادات، صص 240 و 241. برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آهنگر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستانک(1036)

داستان های آموزنده شهید مطهری(42)

داستان راستان مرتضی مطهری(60)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت(674)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(60)

متن عاشقانه(2)

داستان های آموزنده(1069)

داستان آموزنده(1075)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

حکایت کوتاه(675)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

رابطه زن و مرد(2)

داستانهای کوتاه(38)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان راستان(59)

کتاب گینس(2)

داستان آب كوثر(2)

داستان های کوتاه(1075)

داستان آهنگر(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه(676)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

داستان آرزو(3)

داستان کوتاه(1075)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت آموزنده(548)

حکایت های آموزنده(544)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(60)

لطیفه های کوتاه(129)

داستانهای آموزنده(18)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(60)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان(1074)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(60)