تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان آهنگر

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آهنگر

حکیمی جعبه اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.


وقتى هنوز مریض و بى حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند.

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین.

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آهنگر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1054)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان های کوتاه(1054)

متن عاشقانه(2)

حکایت کوتاه(667)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های آموزنده(1050)

داستان کوتاه(1054)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آرزو(3)

داستان امید(2)

داستان مرد و زن(2)

داستانک(1015)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

داستان آهنگر(3)

داستان آخرین آغوش(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده(541)

سعدی(149)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت(666)

داستان آب كوثر(2)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان مترسك(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان استاد و شاگرد(2)

حکایت آموزنده(544)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان(1053)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(668)