تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - داستان آخرین كمك

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آخرین كمك

چهل و پنج دقیقه ای می شد که در آن سوز سرما ایستاده بود. زن٬ کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود. ماشین ها یکی پس از دیگری رد می شدند. انگار با آن پالتوی کرمی اصلا توی برف ها دیده نمی شد. به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود .شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هایش کشید. یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی از آن پیاده شد.


زن، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید. زن توضیح داد که ماشینش، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است. مرد جوان از او خواست بیش از این در آن سرمای آزار دهنده نماند و تا او پنچرگیری می کند زن در ماشین بماند. او واقعا از خداوند متشکر بود که مرد جوان را برایش فرستاده است. در ماشین نشسته بود که مرد جوان تق تق به شیشه زد. زن پولی چند برابر پول پنچرگیری در مغازه را که کنار گذاشته بود برداشت و از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه از وی تشکر کرد ، پول را به طرفش گرفت. مرد جوان، با ادب، پول را پس زد و گفت که این کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام داده است و به او گفت: در عوض، سعی کنید آخرین کسی نباشید که کمک می کند.

از هم خداحافظی کردند و زن که به شدت گرسنه بود به طرف اولین رستوران به راه افتاد. از فهرست غذای رستوران یکی را انتخاب کرده بود که زن جوانی که ماه های آخر بارداری خود را می گذراند با لباس بسیار کهنه و مندرسی به طرفش آمد و با مهربانی از او پرسید چه میل دارد. زن، غذایی 80 دلاری سفارش داد و پس از آنکه غذا را تمام کرد، یک اسکناس صد دلاری به زن جوان داد. زن جوان رفت تا بیست دلار بقیه را برگرداند. اما وقتی بازگشت خبری از آن زن نبود. در عوض، روی یک دستمال کاغذی روی میز یادداشتی دیده می شد. زن جوان یادداشت را برداشت. در یادداشت نوشته شده بود که آن بیست دلار به علاوه ی چهارصد دلار زیر دستمال کاغذی برای وی گذاشته شده است تا برای زایمان دچار مشکل نشود. یادداشت برای آن زن بود و در آخر نوشته شده بود :سعی کن آخرین نفری نباشی که کمک می کند.

شب که شوهر زن جوان به خانه بازگشت، بسیار محزون بود و گفت که به خاطر پول بیمارستان نگران است چون نزدیک زمان زایمان است و اون ها آهی در بساط ندارند. زن جوان ماجرای آن روز را برایش تعریف کرد: درباره ی زنی با پالتوی روشن که مبلغ کافی برای او گذاشته بود و نامه را هم به او نشان داد.

قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مرد جوان فرو ریخت و برای همسرش تعریف کرد که آن روز صبح در جاده به همین زن برای رضای خداوند کمک کرده است.





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آخرین كمك، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(58)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت(674)

داستان های کوتاه و آموزنده(58)

حکایت کوتاه(675)

سخنرانی براد پیت(2)

لطیفه های کوتاه(129)

داستان های آموزنده شهید مطهری(40)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان(1074)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های کوتاه(1075)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

استیو جابز(3)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت های کوتاه(676)

سعدی(149)

داستان آموزنده(1075)

داستان آب كوثر(2)

داستانک(1036)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(58)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

رابطه زن و مرد(2)

داستان راستان(57)

داستان راستان مرتضی مطهری(58)

حکایت آموزنده(548)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(58)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان کوتاه(1075)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های آموزنده(1069)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده(544)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)