لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت آنچه در دل نشیند در دیده خوش آید

سلطان محمود غزنوى سومین و مقتدرترین سلطان سلسله غزنویان، وفات یافته در سال 421 ه . ق یكى از غلامانش به نام ((آیاز)) را بسیار دوست مى داشت و او را مراد و معشوق نازنین خود مى دانست.

از حسن میمندى (وزیر سلطان محمود) پرسیدند: سلطان محمود چندین غلام زیبا روى دارد، كه هر كدام در زیبایى در جهان بى نظیرند، ولى چرا آن گونه كه به ایاز علاقه مند است به آنها علاقه ندارد با اینكه ایاز زیباتر از آنها نیست؟

حسن میمندى پاسخ داد: هرچه در دل نشیند، در چشم خوش آید.

هر كه سلطان مرید او باشد

گر همه بد كند، نكو باشد

وآنكه را پادشه بیندازد

كسش از خیل خانه ننوازد

كسى به دیده انكار گر نگاه كند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه كنى در دیو

فرشته ایت نماید به چشم كروبى

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

 

حكایت براى خدا این گونه قرآن نخوان

ناخوش آوازى با صداى بلند قرآن مى خواند، صاحبدلى از كنار او گذشت و به او گفت: ماهانه چقدر پول مى گیرى، قرآن بخوانى؟

قارى: هیچ نمى گیرم.

صاحبدل: پس چرا براى قرائت قرآن، خود را آن همه زحمت مى دهى؟

قارى: من قرآن را براى خدا و ثواب آن مى خوانم.

صاحبدل: به تو نصیحت مى كنم، كه از براى خدا، دیگر قرآن نخوان.

گر تو قرآن بر این نمط خوانى

ببرى رونق مسلمانى

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

شاعرى نزد امیر دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امیر دزدها دستور داد، تا لباس او را از تنش بیرون آورند و او را برهنه از ده بیرون كنند، دستور امیر اجرا شد، شاعر بیچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه، از ده خارج شد، در این میان سگ هاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمین بردارد و آنها را از خود دور سازد، سنگى را دید كه در زمین یخ زده بود، دست بر آن سنگ انداخت تا آن را از زمین بردارد، ولى آن سنگ بر اثر یخ زدگى، از زمین كنده نمى شد، او از جدا كردن سنگ، عاجز و ناتوان گشت و گفت: این مردم چقدر حرامزاده هستند، كه سگ را براى آزار مردم رها كرده اند، و سنگ را در زمین بسته اند؟

امیر دزدها، از دریچه اتاقش، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنید و خندید و گفت: اى حكیم! از من چیزى بخواه تا به تو بدهم.

شاعر گفت: من لباس خودم را مى خواهم، رصینا من نوالك بالرحیل از عطاى تو به همین خشنودیم كه ما را براى كوچ كردن از اینجا آزاد بگذارى.

امیدوار بود آدمى به خیر كسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

دل امیر دزدها به حال شاعر بینوا سوخت، لباس او را به او باز گردانید، به علاوه روپوش پوستینى با چند درهم به او بخشید.

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت از آسمانها خبر مى داد، ولى از خانه اش بى خبر

ستاره شناسى(كه از آسمانها خبر مى داد و با دیدن اوضاع ستارگان، از نهانها پرده برمى داشت) یك روز به خانه اش آمد، دید مرد بیگانه اى با همسرش خلوت كرده است، عصبانى شد و آن مرد را به باد فحش و ناسزا گرفت، رسوایى و شورى بر پا شد، صاحبدلى كه آن ستاره شناس را مى شناخت و از وضع او و خانواده اش با خبر بود گفت:

تو بر اوج فلك چه دانى چیست؟

 كه ندانى كه در سراى تو كیست؟

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

 حكایت انتقاد از دوستى كه عیب را هنر داند

سخنورى زشت آواز بود، ولى خود را خوش آواز مى پنداشت، از این رو در سخنورى فریاد بیهوده مى زد (تا شنوندگان را خوش آید) صدایش به گونه اى بود كه گویا فغان غراب البین (كلاغى كه با صدایش انسانها را از خود جدا مى سازد و همه مى خواهند به خاطر صدایش از او فرار كنند) در آهنگ آواز او قرار گرفته یا آیه ان انكر الاصوات لصوت الحمیر : همانا ناهنجارترین آواها، آواى خران است. در شان او نازل شده است.

مردم شهر به خاطر مقامى كه آن سخنور داشت، احترامش را رعایت مى كردند و بلاى صداى او را مى شنیدند و رنج مى بردند و دندان روى جگر مى گذاشتند، و آزارش را مصالحت نمى دانستند.

تا اینكه یكى از سخنوران آن سامان كه با او دشمنى نهانى داشت، یكبار براى احوالپرسى به دیدار او آمد و در این دیدار به او گفت: خوابى در رابطه با تو دیده ام.

سخنور میزبان: چه خوابى دیده اى؟

سخنور مهمان: در عالم خواب دیدم، آواز خوشى دارى و مردم از دم گرم تو آسوده و شاد هستند.

سخنور میزبان اندكى درباره این خواب اندیشید و آنگاه سر برداشت و به مهمان گفت: خواب مباركى دیده اى، كه مرا بر عیب خودم آگاه ساختى، معلوم شد كه آواز زشت دارم و مردم از صداى بلند من در رنجند، توبه كردم و از این پس سخنرانى نكنم، مگر آهسته.

از صحبت دوستى برنجم

كاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و كمال بیند

خارم گل و یاسمن نماید

كو دشمن شوخ چشم ناپاك

تا عیب مرا به من نماید

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان(1054)

داستان آب كوثر(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های آموزنده(541)

داستان های آموزنده(1051)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

حکایت(666)

حکایت های کوتاه(668)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان کوتاه(1055)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستان آموزنده(1055)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان آرزو(3)

داستان آخرین آغوش(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستانک(1016)

حکایت آموزنده(544)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان آهنگر(3)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت کوتاه(667)

داستان امید(2)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

کتاب گینس(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1055)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

داستان مترسك(2)

داستان مرد و زن(2)