لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت یا بخشنده باش یا آزادمرد

از حكیم فرزانه اى پرسیدند: با اینكه خداوند چندین درخت مشهور و بارور آفریده است، مردم هیچ كدام از آنها را به عنوان آزاد یاد نكنند، مگر درخت سرو را با اینكه این درخت میوه ندارد، حكمت چیست كه تنها این درخت را آزاده خوانند و از او به نیكى یاد نمایند؟

به آنچه مى گذرد دل منه كه دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست برآید، چو نخل باش كریم

ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى

 


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت محرومیت اهل كمال از زینتهاى دنیا

از یكى از بزرگان پرسیدند: با اینكه دست راست داراى چندین فضیلت و كمال است، چرا بعضى انگشتر را در دست چپ مى كنند؟

او در پاسخ گفت: مگر نمى دانى كه همیشه اهل كمال و صاحبان فضل، از نعمت هاى دنیا محروم هستند؟

آنكه حظ آفرید و روزى داد

یا فضیلت همى دهد یا بخت

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى

 


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت نیكى به بدان

 پارسایى در مناجات خود مى گفت: خدایا! بر بدان رحمت بفرست، اما نیكان خود رحمتند و آنها را نیك آفریده اى.

از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى كه بر ضحاك ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنكه آن سراپرده زیبا و عالى تكمیل شد، به نقاشان چنین دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت بنویسند و رنگ آمیزى كنند:

اى خردمند! با بدكاران به نیكى رفتار كن، تا به پیروى از تو راه نیكان را برگزینند.

فریدون گفت : نقاشان چین را

كه پیرامون خرگاهش بدوزند

بدان را نیك دار، اى مرد هشیار

كه نیكان خود بزرگ و نیك روزند

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت صبر لقمان در سؤال نكردن

لقمان دید آهنى در دست حضرت داوود علیه السلام است و همچون موم در نزد او نرم مى شود و او هرگونه بخواهد آن را مى سازد، چون مى دانست كه بدون پرسیدن، معلوم مى شود كه داوود علیه السلام چه مى خواهد بسازد. از او سؤ ال نكرد، بلكه صبر كرد تا اینكه فهمید داوود علیه السلام به وسیله آن آهن، زره ساخت.

چو لقمان دید كاندر دست داوود

همى آهن به معجز موم گردد

نپرسیدش چه مى سازى كه دانست

كه بى پرسیدنش معلوم گردد

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى

 


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت آموختن خاموشى از حیوانات

نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى كرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.

حكیمى او را دید و به او گفت: اى احمق! بیهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون كن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى.

حكیمى گفتش اى نادان چه كوشى

در این سودا بترس از لولائم

نیاموزد بهایم از تو گفتار

تو خاموشى بیاموز از بهائم

هر كه تامل نكند در جواب

بیشتر آید سخنش ناصواب

یا سخن آراى چو مردم بهوش

یا بنشین همچو بائم خموش

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى

 


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

  حكایت اعتدال در نیكى

چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه كه از پیروان آزموده انتظار مى رود یك پند بیاموز.

پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نیكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خیره سر نماید.

شبانى با پدر گفت اى خردمند

مرا تعلیم ده پیرانه یك چند

بگفتا: نیك مردى كن نه چندان

كه گردد خیره ، گرگ تیزدندان

 

 حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت دعواى خنده آور یهودى و مسلمان

هر كس عقل و خرد خود را نزد خود كامل و تمام فرض مى كند و فرزندش ‍ را زیبا تصور مى نماید. یك نفر یهودى با مسلمانى نزاع مى كرد. از گفتگوى آنها خنده ام گرفت و مسلمان خشمگینانه به یهودى مى گفت: الهى اگر این سند من درست نیست مرا به آیین یهود از دنیا ببر.

یهودى مى گفت: سوگند به تورات، اگر سخنم نادرست باشد مانند تو پیرو اسلام گردم.

یكى یهود و مسلمان نزاع مى كردند

چنانكه خنده گرفت از حدیث ایشانم

به طیره گفت مسلمان : گرین قباله من

درست نیست خدایا یهود میرانم

یهود گفت : به تورات مى خورم سوگند

وگر خلاف كنم ، همچو تو مسلمانم

آرى، اگر عقل و خرد از پهنه خاك نابود شود، هیچ كس خود را جاهل نپندارد. گر از بسط زمین، عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچكس كه نادانم.

حكایت هایی از سعدی

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشینى


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حکایت انیشتین فراموشکار

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند.

مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید: حضرت استاد، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست.

اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است.

برمی گردد و می گوید: پروفسور اینشتین، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا باز هم نگرانید؟

اینشتین جواب می دهد: اینهایی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حکایت انیشتین فراموشکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت باخت سنگین کاسپارف

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.







نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت باخت سنگین کاسپارف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿ ﺮﻓﺖ.

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿ ﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ می ﮑﻨﺪ.

ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ. ﺑالاخرﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ می شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ:

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ.

ﻋﺒﯿﺪ زاکانی

 






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

داستان کودک با هوش

روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده است.

بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودک که بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آن را پیدا کند جایزه می گیرد.

به محض اینکه اسم جایزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد.

همین که کودکان نا امید از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی دیگر به او بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت. کودک مصممی به نظر می رسید. باخود اندیشید: چرا که نه؟

پس کودک به تنهایی درون انبار رفت و بعد از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحیر از او پرسید چگونه موفق شدی در حالی که بقیه کودکان نتوانستند؟

کودک پاسخ داد: من کار زیادی نکردم، فقط آرام روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آن را یافتم.

 

ذهن وقتی در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار می کند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد تا ببینید چطور باید زندگی خود را آن گونه که می خواهید سرو سامان دهید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کودک با هوش، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های آموزنده شهید مطهری(23)

داستان آهنگر(3)

رابطه زن و مرد(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان مرتضی مطهری(29)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت آموزنده(546)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

لطیفه های کوتاه(126)

حکایت های آموزنده(542)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان آب كوثر(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(126)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(544)

حکایت های کوتاه(672)

داستان های کوتاه و آموزنده(29)

استیو جابز(3)

داستانک(1030)

لطیفه های عبید زاکانی(126)

داستان راستان مرتضی مطهری(29)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آموزنده(1069)

داستان اثبات عشق(2)

داستان راستان(28)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان کوتاه(1069)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

داستان(1068)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(29)

داستان های کوتاه(1069)

داستان های آموزنده(1065)

حکایت کوتاه(671)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت(670)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(29)

داستانهای آموزنده(18)

کتاب گینس(2)

متن عاشقانه(2)