تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب شهریور 1396

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

نسیبه

اثرى كه روى شانه نسیبه دختر كعب (كه به نام پسرش عماره، «ام عماره» خوانده مى شد) باقى مانده بود، از یك جراحت بزرگى درگذشته حكایت مى كرد. زنان و بالا خص دختران و زنان جوانى كه عصر رسول خدا را درك نكرده بودند. یا در آن وقت كوچك بودند. وقتى كه احیانا متوجه گودى سر شانه نسیبه مى شدند، با كنجكاوى زیادى از او ماجراى هولناكى را كه منجر به زخم شانه اش شده بود مى پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه «احد» از زبان خودش بشنوند.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

آخرین سخن

تا چشم ام حمیده، مادر امام كاظم علیه السلام به ابوبصیر كه براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشكهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست. همین كه گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت: «تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى، قضیه عجیبى اتفاق افتاد».

ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى

گفت: «لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى كرد. پلكها روى هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روى هم برداشت و فرمود: «همین الا ن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر كنید». مطلب عجیبى بود. در این وقت امام همچو دستورى داده بود. ما هم همت كردیم و همه را جمع كردیم. كسى از خویشان و نزدیكان امام باقى نمانده كه آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده كه امام در این لحظه حساس، مى خواهد چه بكند و چه بگوید؟

امام، همین كه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود: «شفاعت ما هرگز نصیب كسانى كه نماز را سبك مى شمارند نخواهد شد»






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های آموزنده(546)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان آهنگر(3)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

حکایت(678)

حکایت های کوتاه(679)

داستان آرزو(3)

متن عاشقانه(2)

رابطه زن و مرد(2)

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان مسئولیت پذیری(12)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

کتاب گینس(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستانهای آموزنده(18)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

دوره ضمن خدمت(2)

آزمون های ضمن خدمت(2)

داستان های کوتاه(1103)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های آموزنده(1095)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان آموزنده(1103)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

گلستان سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت کوتاه(679)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت آموزنده(551)

داستانک(1062)

داستان(1100)

داستان راستان(125)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان اثبات عشق(3)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)