داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2017-05-28T00:59:37+01:00 mihanblog.com داستان نماز میت 2017-05-27T15:00:40+01:00 2017-05-27T15:00:40+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2012 داستان نماز میت   مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم» Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

داستان نماز میت

 

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»

چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»

]]>
داستان افسردگی مارادونا 2017-05-27T12:06:41+01:00 2017-05-27T12:06:41+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2011 داستان افسردگی مارادونا   مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد: اونجا دیوانه های زیادی بودند، یكی می گفت من چگوارا هستم همه باور می كردن. یكی می گفت من گاندی ام همه قبول می كردن. داستان افسردگی مارادونا

 

مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد:

اونجا دیوانه های زیادی بودند، یكی می گفت من چگوارا هستم همه باور می كردن.

یكی می گفت من گاندی ام همه قبول می كردن.

]]>
داستان قهرمان گلف 2017-05-27T04:41:50+01:00 2017-05-27T04:41:50+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2010 داستان قهرمان گلف یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت: بچه ام مریض است، به من کمک کن وگرنه خواهد مرد. او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد. هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده تا بچه ای داشته باشد. قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر. مدل ذهنی انسان های

داستان قهرمان گلف

یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت: بچه ام مریض است، به من کمک کن وگرنه خواهد مرد.

او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.

هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده تا بچه ای داشته باشد.

قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.

مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - تازه مسلمان 2017-05-26T17:35:31+01:00 2017-05-26T17:35:31+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2009 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری تازه مسلمان دو همسایه كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند. مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف كردكه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام كرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى كوبند، متحیر و نگران پرسید: كیستى؟ داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

تازه مسلمان

دو همسایه كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند. مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف كردكه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام كرد.

شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى كوبند، متحیر و نگران پرسید: كیستى؟

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - در محضر قاضى 2017-05-24T13:56:31+01:00 2017-05-24T13:56:31+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2008 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری در محضر قاضى شاكى شكایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم كرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. كسى كه از او شكایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست. داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در محضر قاضى

شاكى شكایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم كرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. كسى كه از او شكایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - در سرزمین منا 2017-05-23T16:19:01+01:00 2017-05-23T16:19:01+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2007 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری در سرزمین منا مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنا» جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مى خوردند. سائلى پیدا شد و كمك خواست. امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت: به من پول بدهید. امام گفت: «خیر است، پولى ندارم» سائل مایوس شد و رفت. داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در سرزمین منا

مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنا» جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مى خوردند.

سائلى پیدا شد و كمك خواست. امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت: به من پول بدهید.

امام گفت: «خیر است، پولى ندارم» سائل مایوس شد و رفت.

]]>
داستان دو همسایه 2017-05-21T11:00:33+01:00 2017-05-21T11:00:33+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2005 داستان دو همسایه روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید  که حیاطی وسیع  با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای بود که صاحبی حسود و تنگ نظر داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد. یک روز صبح زود مرد خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید باز یک سطل  پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسا

داستان دو همسایه

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید  که حیاطی وسیع  با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای بود که صاحبی حسود و تنگ نظر داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح زود مرد خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید باز یک سطل  پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید،  پیش خود فکر کرد برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت:

«هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد»

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - نماز عید 2017-05-18T12:59:23+01:00 2017-05-18T12:59:23+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2004 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری نماز عید مامون، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى، پس از آنكه برادرش محمدامین را شكست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جز خراسان آن روز بود) به سر مى برد كه نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد. حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست. مامون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یكدیگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن ش داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

نماز عید

مامون، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى، پس از آنكه برادرش محمدامین را شكست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جز خراسان آن روز بود) به سر مى برد كه نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد.

حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست. مامون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یكدیگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن شد كه خلیفه دست بردار نیست. امام رضا از مدینه حركت كرد و به مرو آمد. مامون پیشنهاد كرد كه بیا و امر خلافت را به عهده بگیر. امام رضا كه ضمیر مامون را از اول خوانده بود و مى دانست كه این مطلب صد در صد جنبه سیاسى دارد، به هیچ نحو زیر بار این این پیشنهاد نرفت.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - گوش به دعاى مادر 2017-05-17T04:00:08+01:00 2017-05-17T04:00:08+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2003 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری گوش به دعاى مادر در آن شب همه اش به كلمات مادرش كه در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله كرده بود گوش مى داد. ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب كه شب جمعه بود، تحت نظر داشت. با اینكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببیند مادرش كه این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مى كند و یك یك را نام مى برد و از خداى بزرگ براى هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت مى خواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مسئلت مى كند؟ داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

گوش به دعاى مادر

در آن شب همه اش به كلمات مادرش كه در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله كرده بود گوش مى داد. ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب كه شب جمعه بود، تحت نظر داشت. با اینكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببیند مادرش كه این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مى كند و یك یك را نام مى برد و از خداى بزرگ براى هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت مى خواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مسئلت مى كند؟

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - نصیحت زاهد 2017-05-15T16:43:07+01:00 2017-05-15T16:43:07+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2002 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری نصیحت زاهد گرمى هواى تابستان شدت كرده بود. آفتاب بر مدینه و باغ ها و مزارع اطراف مدینه به شدت مى تابید، در این حال مردى به نام محمد بن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنیا مى دانست تصادفا به نواحى بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در این وقت، براى سركشى و رسیدگى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهاى خود او هستند، داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

نصیحت زاهد

گرمى هواى تابستان شدت كرده بود. آفتاب بر مدینه و باغ ها و مزارع اطراف مدینه به شدت مى تابید، در این حال مردى به نام محمد بن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنیا مى دانست تصادفا به نواحى بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در این وقت، براى سركشى و رسیدگى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهاى خود او هستند، راه مى رود.

]]>