داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2020-05-26T05:42:21+01:00 mihanblog.com حکایت های کوتاهی از مولانا - درخت بی مرگی 2020-04-03T05:53:57+01:00 2020-04-03T05:53:57+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2188 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت درخت بی مرگی دانایی به رمز داستانی می گفت: در هندوستان درختی است كه هر كس از میوه اش بخورد پیر نمی شود و نمی میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد، یكی از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا كند و بیاورد. آن فرستاده سالها در هند جستجو كرد. شهر و جزیره ای نماند كه نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می پرسید، مسخره اش می كردند. می گفتند: دیوانه است. او را بازی می گرفتند بعضی می گفتند: تو آدم دانایی هستی در این جست و جو رازی پنه حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت درخت بی مرگی

دانایی به رمز داستانی می گفت: در هندوستان درختی است كه هر كس از میوه اش بخورد پیر نمی شود و نمی میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد، یكی از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا كند و بیاورد. آن فرستاده سالها در هند جستجو كرد. شهر و جزیره ای نماند كه نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می پرسید، مسخره اش می كردند. می گفتند: دیوانه است. او را بازی می گرفتند بعضی می گفتند: تو آدم دانایی هستی در این جست و جو رازی پنهان است. به او نشانی غلط می دادند. از هر كسی چیزی می شنید. شاه برای او مال و پول می فرستاد و او سال ها جست و جو كرد. پس از سختی های بسیار، ناامید به ایران برگشت، در راه می گریست و ناامید می رفت، تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه كرد و كمك خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می گردی؟ چرا ناامید شده ای؟




]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - دباغ در بازار عطر فروشان 2020-04-03T05:53:14+01:00 2020-04-03T05:53:14+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2187 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت دباغ در بازار عطر فروشان روزی مردی از بازار عطرفروشان می گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بی هوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسی چیزی می گفت، همه برای درمان او تلاش می كردند. یكی نبض او را می گرفت، یكی دستش را می مالید، یكی كاه گِلِ تر جلو بینی او می گرفت، یكی لباس او را در می آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بی هوش می پاشید و یكی دیگر عود و عنبر می سوزاند. اما این درمان ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هر كسی چیزی می گفت. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت دباغ در بازار عطر فروشان

روزی مردی از بازار عطرفروشان می گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بی هوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسی چیزی می گفت، همه برای درمان او تلاش می كردند. یكی نبض او را می گرفت، یكی دستش را می مالید، یكی كاه گِلِ تر جلو بینی او می گرفت، یكی لباس او را در می آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بی هوش می پاشید و یكی دیگر عود و عنبر می سوزاند. اما این درمان ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هر كسی چیزی می گفت.




]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خیاط دزد 2020-04-03T05:52:12+01:00 2020-04-03T05:52:12+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2186 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خیاط دزد قصه گویی در شب، نیرنگ های خیاطان را نقل می كرد كه چگونه از پارچه های مردم می دزدند. عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می دادند. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خیاط دزد

قصه گویی در شب، نیرنگ های خیاطان را نقل می كرد كه چگونه از پارچه های مردم می دزدند. عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می دادند.

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خواندن نامه عاشقانه در نزد معشوق 2020-03-31T21:19:18+01:00 2020-03-31T21:19:18+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2185 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خواندن نامه عاشقانه در نزد معشوق معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه كه قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامه ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصله معشوق را سر برد. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خواندن نامه عاشقانه در نزد معشوق

معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه كه قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامه ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصله معشوق را سر برد.



]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خواجه بخشنده و غلام وفادار 2020-03-31T21:13:44+01:00 2020-03-31T21:13:44+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2184 حکایت های کوتاهی از مولانا - خواجه بخشنده و غلام وفادار درویشی كه بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را می دید كه جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر می بندند. روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم. زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. می خواست ببیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گف حکایت های کوتاهی از مولانا - خواجه بخشنده و غلام وفادار

درویشی كه بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را می دید كه جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر می بندند.

روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. می خواست ببیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گفتند. یك ماه غلامان را شكنجه كرد و می گفت بگویید خزانه طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل می كردند و هیچ نمی گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولی هیچ یك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید كه می گفت:

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

مثنوی معنوی

 


حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا، حكایت خواجه بخشنده و غلام وفادار
]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خواب حلوا 2020-03-31T21:10:04+01:00 2020-03-31T21:10:04+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2183 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خواب حلوا روزی یك یهودی با یك نفر مسیحی و یك مسلمان همسفر شدند. در راه به كاروانسرایی رسیدند و شب را در آنجا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خواب حلوا

روزی یك یهودی با یك نفر مسیحی و یك مسلمان همسفر شدند. در راه به كاروانسرایی رسیدند و شب را در آنجا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد.

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خرگوش پیامبر ماه 2020-02-22T21:56:43+01:00 2020-02-22T21:56:43+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2182 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرگوش پیامبر ماه گله ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می كردند و مدت ها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیركی چاره اندیشی كرد و حیله ای بكار بست. برخاست و پیش فیل ها رفت. فریاد كشید كه : ای شاه فیلان! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد كه این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این به بعد كنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم كرد. نشان حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرگوش پیامبر ماه

گله ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می كردند و مدت ها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیركی چاره اندیشی كرد و حیله ای بكار بست. برخاست و پیش فیل ها رفت. فریاد كشید كه : ای شاه فیلان! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد كه این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این به بعد كنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم كرد. نشان راستی گفتارم این است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد و بدانید كه این نشانه درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد.

پادشاه فیلان در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف خرگوش درست است یا نه؟ همین كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پیلان فهمید كه حرف های خرگوش درست است. از ترس پا پس كشید و بقیه فیل ها به دنبال او از چشمه دور شدند.

مثنوی معنوی

حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خرس و اژدها 2020-02-22T21:54:15+01:00 2020-02-22T21:54:15+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2181 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرس و اژدها اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد می كرد و كمك می خواست، پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می شوم و هر جا بروی با تو می آیم. آن دو با هم رفتند تا اینكه به جایی رسیدند، پهلوان خسته بود و می خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرس و اژدها

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد می كرد و كمك می خواست، پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می شوم و هر جا بروی با تو می آیم. آن دو با هم رفتند تا اینكه به جایی رسیدند، پهلوان خسته بود و می خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم.

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خر برفت و خر برفت 2020-02-07T04:16:28+01:00 2020-02-07T04:16:28+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2179 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خر برفت و خر برفت یك صوفی مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بی ایمانی به دنبال دارد. صوفیان، پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسیار كردند و از آن خوردنی ها خوردند و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می برد. پس از غذا، رقص و سماع آغاز كردند. صوفیان همه اه حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خر برفت و خر برفت

یك صوفی مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بی ایمانی به دنبال دارد.

صوفیان، پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسیار كردند و از آن خوردنی ها خوردند و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می برد. پس از غذا، رقص و سماع آغاز كردند. صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یكی تن صوفی اند

باقیان در دولت او می زیند


 
]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - جزیره سبز و گاو غمگین 2020-02-07T04:16:25+01:00 2020-02-07T04:16:25+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2178 حکایت های کوتاهی از مولانا -حكایت جزیره سبز و گاو غمگین جزیره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوی خوش خوراك زندگی می كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می خورد و چاق و فربه می شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است یكسره در غم فرداست. آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم كرد؟ حکایت های کوتاهی از مولانا -حكایت جزیره سبز و گاو غمگین

جزیره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوی خوش خوراك زندگی می كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می خورد و چاق و فربه می شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است یكسره در غم فرداست. آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم كرد؟

]]>