داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2018-12-15T20:11:53+01:00 mihanblog.com از شایعه بترسید 2018-11-30T16:05:05+01:00 2018-11-30T16:05:05+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2108 از شایعه بترسید  هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است! کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت! چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟ بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد. کارگران گفتند مگر می شود مناره از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!


]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - مهمانان علی 2018-11-03T06:29:57+01:00 2018-11-03T06:29:57+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2107 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری مهمانان علی مردی با پسرش، به عنوان مهمان، بر علی - علیه السلام - وارد شدند. علی با اکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف علی، حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شوئی آورد. علی آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیرم و داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مهمانان علی

مردی با پسرش، به عنوان مهمان، بر علی - علیه السلام - وارد شدند. علی با اکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد.

بعد از غذا، قنبر غلام معروف علی، حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شوئی آورد. علی آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیرم و شما بشوئید. علی فرمود: برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست، می خواهد عهده دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا می خواهی مانع کار ثوابی بشوی؟ باز هم آن مرد امتناع کرد. آخر علی او را قسم داد که من می خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم، مانع کار من مشو. مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد.

علی فرمود: خواهش می کنم دست خود را درست و کامل بشویی، همان طوری که اگر قنبر می خواست دستت را بشوید می شستی، خجالت و تعارف را کنار بگذار. همین که از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه گفت: دست پسر را تو بشوی. من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی. اگر پدر این پسر در اینجا نمی بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود من خودم دستش را می شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود. محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست. امام عسکری وقتی که این داستان را نقل کرد، فرمود: شیعه حقیقی باید این طور باشد.

]]>
مجموعه داستانی به ترتیب حروف الفبا - حرف آ 2018-06-30T00:01:49+01:00 2018-06-30T00:01:49+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2106 مجموعه داستانی به ترتیب حروف الفبا - حرف آ برای مشاهده داستان مورد نظر بر روی عنــــوان آن كلیك را انتخاب كنید. کپی کردن این مطالب برای همگان مجاز است.   داستان آب كوثر داستان آبدارچی در مایکروسافت داستان آتش بر فراز کوه داستان آتش گرفتن خانه داستان آخرین آغوش داستان آخرین كمك داستان آخوند مكار داستان آخوند و مرد روستایی داستان آداب دعا داستان آدرس بهشت و جهنم داستان آدم هفت خط داستان آدمخواران داستان آرام ترین انسان داس مجموعه داستانی به ترتیب حروف الفبا - حرف آ

برای مشاهده داستان مورد نظر بر روی عنــــوان آن كلیك را انتخاب كنید.

کپی کردن این مطالب برای همگان مجاز است.

 

داستان آب كوثر

داستان آبدارچی در مایکروسافت

داستان آتش بر فراز کوه

داستان آتش گرفتن خانه

داستان آخرین آغوش

داستان آخرین كمك

داستان آخوند مكار

داستان آخوند و مرد روستایی

داستان آداب دعا

داستان آدرس بهشت و جهنم

داستان آدم هفت خط

داستان آدمخواران

داستان آرام ترین انسان

داستان آرام كردن كودك

داستان آرامش

داستان آرایشگر امریكایی و مهندس ایرانی

داستان آرایشگر ناشی

داستان آرایشگر و خدا

داستان آرزو

داستان آرزو

داستان آرزو - 2

داستان آرزوهای بزرگ

داستان آرزوهای شب کریسمس

داستان آرزوی پر ماجرا

داستان آرزوی پیرزن

داستان آرزوی زن

داستان آژی دهاگ (آستیاگ)

داستان آسانسور

داستان آشپز و مگس

داستان آفرینش

داستان آلزایمر دوست داشتنی

داستان آلفرد نوبل

داستان آمریكا یا روسیه؟

داستان آموزش تیراندازی

داستان آموزگاران ما

داستان آموزنده برای جوانان

داستان آهنگر

داستان آهنگر 2

داستان آهنگر 3

داستان آهنگری خدا

داستان آیا تا به حال پلی ساخته ایم؟

داستان آیا شما خدا هستید؟]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - نصرانی تشنه 2018-04-29T08:57:33+01:00 2018-04-29T08:57:33+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2105 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری نصرانی تشنه امام صادق علیه السلام راه میان مکه و مدینه را طی می کرد. مصادف، غلام معروف امام، نیز همراه امام بود. در بین راه چشمشان به مردی افتاد که خود را روی تنه درختی انداخته بود. وضع عادی نبود. امام به مصادف فرمود: به طرف این مرد برویم، نکند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد. نزدیک رسیدند. امام از او پرسید: تشنه هستی؟ بلی. مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد. اما از قیافه و لباس و هیئت آن مرد داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

نصرانی تشنه

امام صادق علیه السلام راه میان مکه و مدینه را طی می کرد. مصادف، غلام معروف امام، نیز همراه امام بود. در بین راه چشمشان به مردی افتاد که خود را روی تنه درختی انداخته بود. وضع عادی نبود.

امام به مصادف فرمود: به طرف این مرد برویم، نکند تشنه باشد و از تشنگی بی حال شده باشد. نزدیک رسیدند. امام از او پرسید: تشنه هستی؟

بلی.

مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد. اما از قیافه و لباس و هیئت آن مرد معلوم بود که مسلمان نیست، مسیحی است. پس از آنکه امام و مصادف از آنجا دور شدند، مصادف مسئله ای از امام سوال کرد، و آن اینکه: آیا صدقه دادن به نصرانی جایز است؟

امام فرمود: در موقع ضرورت، مثل چنین حالی، بلی.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - شتر دوانی 2018-04-29T08:52:47+01:00 2018-04-29T08:52:47+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2104 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری شتر دوانی مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتر دوانی و تیراندازی و امثال اینها خیلی علاقه نشان می دادند، زیرا اسلام تمرین کارهایی را که دانستن و مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت کرده است. به علاوه خود رسول اکرم که رهبر جامعه اسلامی بود، عملا در اینگونه مسابقات شرکت می کرد و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یاد گرفتن فنون سربازی بود. تا وقتی که این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملا مسلمانان را در داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شتر دوانی

مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتر دوانی و تیراندازی و امثال اینها خیلی علاقه نشان می دادند، زیرا اسلام تمرین کارهایی را که دانستن و مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت کرده است.

به علاوه خود رسول اکرم که رهبر جامعه اسلامی بود، عملا در اینگونه مسابقات شرکت می کرد و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یاد گرفتن فنون سربازی بود. تا وقتی که این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملا مسلمانان را در این امور تشویق می کردند، روح شهامت و شجاعت و سربازی در جامعه اسلام محفوظ بود. رسول اکرم گاهی اسب و گاهی شتر سوار می شد و شخصا با مسابقه دهندگان مسابقه می داد. رسول اکرم شتری داشت که به دوندگی معروف بود، با هر شتری که مسابقه داده بود برنده شده بود. کم کم این فکر در برخی ساده لوحان پیدا شد که شاید این شتر، از آن جهت که به رسول اکرم تعلق دارد از همه جلو می زند.

  ]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - توحید مفضل 2018-04-26T09:33:58+01:00 2018-04-26T09:33:58+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2103 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری توحید مفضل مفضل بن عمر جعفی، بعد از آنکه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ شد، همانجا در نقطه ای میان منبر رسول اکرم و قبر آن حضرت نشست و کم کم یک رشته افکار، او را در خود غرق کرد، افکارش در اطراف عظمت و شخصیت عظیم و آسمانی رسول اکرم دور می زد. هر چه بیشتر می اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می افزود. با خود می گفت، با همه تعظیم و تجلیلی که از مقام والای این شخصیت بی نظیر می شود، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

توحید مفضل

مفضل بن عمر جعفی، بعد از آنکه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ شد، همانجا در نقطه ای میان منبر رسول اکرم و قبر آن حضرت نشست و کم کم یک رشته افکار، او را در خود غرق کرد، افکارش در اطراف عظمت و شخصیت عظیم و آسمانی رسول اکرم دور می زد. هر چه بیشتر می اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می افزود. با خود می گفت، با همه تعظیم و تجلیلی که از مقام والای این شخصیت بی نظیر می شود، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست. آنچه مردم از شرف و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پی برده اند، نسبت به آنچه پی نبرده اند بسیار ناچیز است.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - شاه و حکیم 2018-04-24T15:39:13+01:00 2018-04-24T15:39:13+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2102 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری شاه و حکیم ناصر الدین شاه در سفر خراسان، به هر شهری که وارد می شد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می کردند، تا اینکه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسی که به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف، حاج ملاهادی سبزواری، بود. از قضا تنها شخصیتی که، شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسا داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شاه و حکیم

ناصر الدین شاه در سفر خراسان، به هر شهری که وارد می شد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می کردند، تا اینکه وارد سبزوار شد.

در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسی که به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف، حاج ملاهادی سبزواری، بود. از قضا تنها شخصیتی که، شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیک ببیند، همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومی در همه ایران پیدا کرده بود و از اطراف کشور طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشکیل یافته بود. شاه که از آن همه استقبال ها و دیدن ها و کرنش ها و تملق ها خسته شده بود، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - اسکندر و دیوژن 2018-04-23T16:12:56+01:00 2018-04-23T16:12:56+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2101 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری اسکندر و دیوژن همین که اسکندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن)، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود، شعارش قناعت و استغنا و آزادمنشی و قطع طمع بود، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اسکندر و دیوژن

همین که اسکندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن)، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود، شعارش قناعت و استغنا و آزادمنشی و قطع طمع بود، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آید خیره کرد، اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک فرد عادی که به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغنا و بی اعتنایی را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد، سپس گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو»

دیوژن گفت: «یک تقاضا بیشتر ندارم، من از آفتاب استفاده می کردم، تو اکنون جلو آفتاب را گرفته ای، کمی آن طرف تر بایست!».

این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی کند. اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرو رفت. پس از آنکه به راه افتاد، به همراهان خود که فیلسوف را ریشخند می کردند گفت: «به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم می خواست دیوژن باشم»

]]>
دوره ضمن خدمت مدیریت بحران (ویژه تمام فرهنگیان تهران و شهرستانهای تهران) 2018-04-22T12:43:59+01:00 2018-04-22T12:43:59+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2100 دوره ضمن خدمت مدیریت بحران (ویژه تمام فرهنگیان تهران و شهرستانهای تهران) دوره ضمن خدمت مدیریت بحران (ویژه تمام فرهنگیان تهران و شهرستانهای تهران)   نام دوره: مدرسه آماده (مدیریت بحران)   كد دوره: 99505930    مدت دوره: 16ساعت   سفارش انجام آزمون: (آیدی تلگرام)  @Ali_G1396https://t.me/Ali_G1396

دوره ضمن خدمت مدیریت بحران (ویژه تمام فرهنگیان تهران و شهرستانهای تهران)



http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/719/2154089/B.jpg

دوره ضمن خدمت مدیریت بحران (ویژه تمام فرهنگیان تهران و شهرستانهای تهران)

 

نام دوره: مدرسه آماده (مدیریت بحران)

 

كد دوره: 99505930 

 

مدت دوره: 16ساعت

 

سفارش انجام آزمون: (آیدی تلگرام



@Ali_G1396


https://t.me/Ali_G1396


]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - کدامیک عابدترند؟ 2018-04-21T20:48:08+01:00 2018-04-21T20:48:08+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2097 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری کدامیک عابدترند؟ یکی از اصحاب امام صادق (ع)، که طبق معمول همیشه در محضر درس آن حضرت شرکت می کرد و در مجالس رفقا حاضر می شد و با آنها رفت و آمد می کرد، مدتی بود که دیده نمی شد. یک روز امام صادق، از اصحاب و دوستانش پرسید: راستی فلانی کجاست که مدتی است دیده نمی شود؟ - یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده. - پس چه می کند؟ - هیچ، در خانه نشسته و یکسره به عبادت پرداخته است. - پس زندگیش از کجا اداره می ش داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

کدامیک عابدترند؟

یکی از اصحاب امام صادق (ع)، که طبق معمول همیشه در محضر درس آن حضرت شرکت می کرد و در مجالس رفقا حاضر می شد و با آنها رفت و آمد می کرد، مدتی بود که دیده نمی شد. یک روز امام صادق، از اصحاب و دوستانش پرسید: راستی فلانی کجاست که مدتی است دیده نمی شود؟

- یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده.

- پس چه می کند؟

- هیچ، در خانه نشسته و یکسره به عبادت پرداخته است.

- پس زندگیش از کجا اداره می شود؟

- یکی از دوستانش عهده دار مخارج زندگی او شده.

- به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است.

 

]]>