داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2020-02-27T01:18:51+01:00 mihanblog.com حکایت های کوتاهی از مولانا - خرگوش پیامبر ماه 2020-02-22T18:26:43+01:00 2020-02-22T18:26:43+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2182 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرگوش پیامبر ماه گله ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می كردند و مدت ها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیركی چاره اندیشی كرد و حیله ای بكار بست. برخاست و پیش فیل ها رفت. فریاد كشید كه : ای شاه فیلان! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد كه این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این به بعد كنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم كرد. نشان حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرگوش پیامبر ماه

گله ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می كردند و مدت ها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیركی چاره اندیشی كرد و حیله ای بكار بست. برخاست و پیش فیل ها رفت. فریاد كشید كه : ای شاه فیلان! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد كه این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این به بعد كنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم كرد. نشان راستی گفتارم این است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد و بدانید كه این نشانه درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد.

پادشاه فیلان در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف خرگوش درست است یا نه؟ همین كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پیلان فهمید كه حرف های خرگوش درست است. از ترس پا پس كشید و بقیه فیل ها به دنبال او از چشمه دور شدند.

مثنوی معنوی

حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت هایی از مولانا

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خرس و اژدها 2020-02-22T18:24:15+01:00 2020-02-22T18:24:15+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2181 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرس و اژدها اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد می كرد و كمك می خواست، پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می شوم و هر جا بروی با تو می آیم. آن دو با هم رفتند تا اینكه به جایی رسیدند، پهلوان خسته بود و می خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خرس و اژدها

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد می كرد و كمك می خواست، پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می شوم و هر جا بروی با تو می آیم. آن دو با هم رفتند تا اینكه به جایی رسیدند، پهلوان خسته بود و می خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم.

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - خر برفت و خر برفت 2020-02-07T00:46:28+01:00 2020-02-07T00:46:28+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2179 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خر برفت و خر برفت یك صوفی مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بی ایمانی به دنبال دارد. صوفیان، پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسیار كردند و از آن خوردنی ها خوردند و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می برد. پس از غذا، رقص و سماع آغاز كردند. صوفیان همه اه حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت خر برفت و خر برفت

یك صوفی مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بی ایمانی به دنبال دارد.

صوفیان، پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسیار كردند و از آن خوردنی ها خوردند و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می برد. پس از غذا، رقص و سماع آغاز كردند. صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یكی تن صوفی اند

باقیان در دولت او می زیند


 
]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - جزیره سبز و گاو غمگین 2020-02-07T00:46:25+01:00 2020-02-07T00:46:25+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2178 حکایت های کوتاهی از مولانا -حكایت جزیره سبز و گاو غمگین جزیره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوی خوش خوراك زندگی می كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می خورد و چاق و فربه می شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است یكسره در غم فرداست. آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم كرد؟ حکایت های کوتاهی از مولانا -حكایت جزیره سبز و گاو غمگین

جزیره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوی خوش خوراك زندگی می كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می خورد و چاق و فربه می شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است یكسره در غم فرداست. آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم كرد؟

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت مرد گِلْ خوار 2020-02-01T17:48:01+01:00 2020-02-01T17:48:01+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2177 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت مرد گِلْ خوار   مردی كه به گل خوردن عادت داشت به یك بقالی رفت تا قند سفید بخرد. بقال مرد دغل كاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبك تر باشد و به مشتری گفت: سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول می كنی؟ مرد گل خوار با خود گفت : چه بهتر!. گل میوه دل من است. به بقال گفت: مهم نیست، بكش.   حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت مرد گِلْ خوار

 

مردی كه به گل خوردن عادت داشت به یك بقالی رفت تا قند سفید بخرد. بقال مرد دغل كاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبك تر باشد و به مشتری گفت: سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول می كنی؟

مرد گل خوار با خود گفت : چه بهتر!. گل میوه دل من است.

به بقال گفت: مهم نیست، بكش.

 

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - تشنه صدای آب 2020-02-01T17:43:21+01:00 2020-02-01T17:43:21+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2176 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت تشنه صدای آب   آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان می داد. گردوها در آب می افتاد و همراه صدای زیبای آب حباب هایی روی آب پدید می آمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت می برد. مردی كه خود را عاقل می پنداشت از آنجا می گذشت به مرد تشنه گفت : چه كار می كنی؟ حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت تشنه صدای آب

 

آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان می داد. گردوها در آب می افتاد و همراه صدای زیبای آب حباب هایی روی آب پدید می آمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت می برد. مردی كه خود را عاقل می پنداشت از آنجا می گذشت به مرد تشنه گفت : چه كار می كنی؟

]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - تشنه بر سر دیوار 2020-01-31T15:44:06+01:00 2020-01-31T15:44:06+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2175 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت تشنه بر سر دیوار در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می كرد. ناگهان، خشتی از دیوار كند و در چشمه افكند. صدای آب، مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد، آب در نظرش، شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد كه تند تند خشتها را می كند و در آب می افكند. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت تشنه بر سر دیوار

در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می كرد. ناگهان، خشتی از دیوار كند و در چشمه افكند. صدای آب، مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد، آب در نظرش، شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد كه تند تند خشتها را می كند و در آب می افكند.



]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - پیرزن و آرایش صورت 2020-01-31T15:42:30+01:00 2020-01-31T15:42:30+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2174 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت پیرزن و آرایش صورت پیرزنی ۹۰ ساله كه صورتش زرد و مانند سفره كهنه پر چین و چروك بود. دندان هایش ریخته بود قدش مانند كمان خمیده و حواسش از كار افتاده، اما با این سستی و پیری میل به شوهر و شهوت در دل داشت و به شكار شوهر علاقه فراوان داشت. همسایه ها او را به عروسی دعوت كردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش كند، سرخاب بر رویش می مالید اما از بس صورتش چین و چروك داشت، صاف نمی شد. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت پیرزن و آرایش صورت

پیرزنی ۹۰ ساله كه صورتش زرد و مانند سفره كهنه پر چین و چروك بود. دندان هایش ریخته بود قدش مانند كمان خمیده و حواسش از كار افتاده، اما با این سستی و پیری میل به شوهر و شهوت در دل داشت و به شكار شوهر علاقه فراوان داشت. همسایه ها او را به عروسی دعوت كردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش كند، سرخاب بر رویش می مالید اما از بس صورتش چین و چروك داشت، صاف نمی شد.

]]>
ثبت نام سه دوره ضمن خدمت فرهنگیان 2020-01-29T06:57:52+01:00 2020-01-29T06:57:52+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2173  ثبت نام سه دوره ضمن خدمت فرهنگیان مهلت ثبت نام تا 11 بهمن این دوره ها 13 بهمن در سامانه ضمن خدمت ثبت خواهند شدتولید محتوای الکترونیکی 48 ساعت (تخصصی) با کد 92002414 کسب و کار نوآورانه (استارت آپ) 24 ساعت (تخصصی) با کد 99506728 مهارتهای حرفه ای کار با رایانه 22 ساعت (عمومی) با کد 92003079   برای ثبت نام هر دوره روی تصویر آن دوره کلیک کنید مهارتهای حرفه ای کار با رایانه، کسب و کار نوآورانه، تولید محتوای الکترونیکی، محتوای الکترونیکی، دوره ضمن

 ثبت نام سه دوره ضمن خدمت فرهنگیان

مهلت ثبت نام تا 11 بهمن

این دوره ها 13 بهمن در سامانه ضمن خدمت ثبت خواهند شد



تولید محتوای الکترونیکی 48 ساعت (تخصصی) با کد 92002414

کسب و کار نوآورانه (استارت آپ) 24 ساعت (تخصصی) با کد 99506728

مهارتهای حرفه ای کار با رایانه 22 ساعت (عمومی) با کد 92003079

 

برای ثبت نام هر دوره روی تصویر آن دوره کلیک کنید





]]>
حکایت های کوتاهی از مولانا - پیر و پزشک 2020-01-28T16:52:24+01:00 2020-01-28T16:52:24+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2172 حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت پیر و پزشک پیرمردی، پیش پزشك رفت و گفت: حافظه ام ضعیف شده است. پزشك گفت: به علتِ پیری است. پیر: چشمهایم هم خوب نمی بیند. پزشك: ای پیر كُهن، علت آن پیری است. پیر: پشتم خیلی درد می كند. پزشك: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است. حکایت های کوتاهی از مولانا - حكایت پیر و پزشک

پیرمردی، پیش پزشك رفت و گفت: حافظه ام ضعیف شده است.

پزشك گفت: به علتِ پیری است.

پیر: چشمهایم هم خوب نمی بیند.

پزشك: ای پیر كُهن، علت آن پیری است.

پیر: پشتم خیلی درد می كند.

پزشك: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است.




]]>