داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2017-07-23T14:45:48+01:00 mihanblog.com داستان راستان - مرتضی مطهری - همسایه نو 2017-07-08T06:23:06+01:00 2017-07-08T06:23:06+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2053 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری همسایه نو مرد انصارى خانه جدیدى در یكى از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد كه همسایه ناهموارى نصیب وى شده است. به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه اى خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متاسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصى است كه نه تنها وجودش براى من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم كه موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد. رسول اكرم چهار نفر: عل Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

همسایه نو

مرد انصارى خانه جدیدى در یكى از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد كه همسایه ناهموارى نصیب وى شده است.

به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه اى خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متاسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصى است كه نه تنها وجودش براى من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم كه موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.

رسول اكرم چهار نفر: على، سلمان ابوذر و شخصى دیگر را كه گفته اند مقداد بوده است مامور كرد، با صداى بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ كنند كه هركس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.

این اعلام در سه نوبت تكرار شد. بعد رسول اكرم با دست خود به چهار طرف اشاره كرد و فرمود: «از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب مى شوند»

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - كارگر و آفتاب 2017-07-08T06:19:39+01:00 2017-07-08T06:19:39+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2052 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری كارگر و آفتاب امام صادق علیه السلام جامه زبر كارگرى بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش راعرق گرفته بود. در این حال، ابوعمر و شیبانى وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد. پیش خود گفت، شاید علت اینكه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدى این كار شده این است كه كسى دیگر نبوده و از روى ناچارى خودش دست به كار شده، جلو آمد و عرض كرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

كارگر و آفتاب

امام صادق علیه السلام جامه زبر كارگرى بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش راعرق گرفته بود.

در این حال، ابوعمر و شیبانى وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد. پیش خود گفت، شاید علت اینكه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدى این كار شده این است كه كسى دیگر نبوده و از روى ناچارى خودش دست به كار شده، جلو آمد و عرض كرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام مى دهم».

امام فرمود: «نه، من اساسا دوست دارم كه مرد براى تحصیل روزى رنج بكشد و آفتاب بخورد.

]]>
داستان مترسک 2017-06-15T04:41:47+01:00 2017-06-15T04:41:47+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2051 داستان مترسک   یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم! داستان مترسک

 

یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم!

]]>
داستان شاه عباس و سه دزد 2017-06-15T04:41:45+01:00 2017-06-15T04:41:45+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2050 داستان شاه عباس و سه دزد   یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند. داستان شاه عباس و سه دزد

 

یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند.

]]>
حکایت برادر حاتم 2017-06-10T19:23:40+01:00 2017-06-10T19:23:40+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2049 حکایت برادر حاتم   وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد. حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد. حکایت برادر حاتم

 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.

]]>
حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ 2017-06-10T19:21:26+01:00 2017-06-10T19:21:26+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2048 حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ   ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ! ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ: حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ

 

ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ!

ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - در میقات 2017-06-08T21:11:13+01:00 2017-06-08T21:11:13+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2047 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری در میقات مالك بن انس، فقیه معروف مدینه، سالى در سفر حج، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذكر معروف لَبَّیكَ اَللّهُمَّ لَبَّیكَ رسید. داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در میقات

مالك بن انس، فقیه معروف مدینه، سالى در سفر حج، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذكر معروف لَبَّیكَ اَللّهُمَّ لَبَّیكَ رسید. ]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - مهاجران حبشه 2017-06-08T21:11:11+01:00 2017-06-08T21:11:11+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2046 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری مهاجران حبشه سال به سال و ماه به ماه، بر عده مسلمین در مكه افزوده مى شد. فشارها و سختگیری هاى مكیان، نه تنها نتواست افرادى را كه به اسلام گروید بودند از اسلام برگرداند، بلكه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوى اسلام بگیرد. هجوم روزافزون مردم به سوى اسلام و بعد دلسرد نشدن و سر نخوردن مسلمانان از اسلام و اصرار و سماجت و محكم چسبیدن آنان كه با هیچ وسیله اى بر نمى گشتند بیشتر قریش را عصبى و خشمگین مى كرد و روز به ر داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مهاجران حبشه

سال به سال و ماه به ماه، بر عده مسلمین در مكه افزوده مى شد. فشارها و سختگیری هاى مكیان، نه تنها نتواست افرادى را كه به اسلام گروید بودند از اسلام برگرداند، بلكه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوى اسلام بگیرد. هجوم روزافزون مردم به سوى اسلام و بعد دلسرد نشدن و سر نخوردن مسلمانان از اسلام و اصرار و سماجت و محكم چسبیدن آنان كه با هیچ وسیله اى بر نمى گشتند بیشتر قریش را عصبى و خشمگین مى كرد و روز به روز بر شدت عمل و آزار و اذیت مسلمین مى آفزودند.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - جوان آشفته حال 2017-06-08T21:11:10+01:00 2017-06-08T21:11:10+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2045 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری جوان آشفته حال نماز صبح را رسول اكرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد كاملاً تمیز داده مى شدند. در این بین، چشم رسول اكرم به جوانى افتاد كه حالش غیر عادى به نظر مى رسید. سرش آزاد روى تنش نمى ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حركت مى كرد. نگاهى به چهره جوان كرد، دید رنگش زرد شده، چشم هایش در كاسه سر فرو رفته، اندامش باریك و لاغر شده است. از او پرسید: داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

جوان آشفته حال

نماز صبح را رسول اكرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد كاملاً تمیز داده مى شدند. در این بین، چشم رسول اكرم به جوانى افتاد كه حالش غیر عادى به نظر مى رسید. سرش آزاد روى تنش نمى ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حركت مى كرد. نگاهى به چهره جوان كرد، دید رنگش زرد شده، چشم هایش در كاسه سر فرو رفته، اندامش باریك و لاغر شده است. از او پرسید:

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - پیراهن خلیفه 2017-06-08T21:11:08+01:00 2017-06-08T21:11:08+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2044 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری پیراهن خلیفه «عمر بن عبدالعزیز» در زمان خلافت خویش، روزى بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. در خلال سخن گفتن وى، مردمى كه پاى منبر بودند، مى دیدند خلیفه گاه به گاه دست مى برد و پیراهن خویش را حركت مى دهد. این حركت موجب تعجب حضار و شنوندگان مى شد و همه از خود مى پرسیدند: چرا در خلال سخن گفتن دست خلیفه متوجه پیراهنش مى شود و آن را حركت مى دهد؟ داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

پیراهن خلیفه

«عمر بن عبدالعزیز» در زمان خلافت خویش، روزى بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. در خلال سخن گفتن وى، مردمى كه پاى منبر بودند، مى دیدند خلیفه گاه به گاه دست مى برد و پیراهن خویش را حركت مى دهد. این حركت موجب تعجب حضار و شنوندگان مى شد و همه از خود مى پرسیدند: چرا در خلال سخن گفتن دست خلیفه متوجه پیراهنش مى شود و آن را حركت مى دهد؟

]]>