داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2019-08-17T05:03:08+01:00 mihanblog.com از شایعه بترسید 2019-06-16T20:14:15+01:00 2019-06-16T20:14:15+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2142 از شایعه بترسید  هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است! کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت! چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟ بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد. کارگران گفتند مگر می شود از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!

]]>
داستان اثبات عشق 2019-05-30T08:14:36+01:00 2019-05-30T08:14:36+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2141 داستان اثبات عشق پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. داستان اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - کارهای خانه 2019-04-26T12:37:58+01:00 2019-04-26T12:37:58+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2140 داستان راستان  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری کارهای خانه علی بن ابیطالب علیه السلام و زهرا مرضیه سلام الله علیها پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند: یا رسول الله ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد. پیامبر، کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای داخلی را به عهده زهرا مرضیه گذاشت. علی و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگی خصوصی خود دخالت د داستان راستان  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

کارهای خانه

علی بن ابیطالب علیه السلام و زهرا مرضیه سلام الله علیها پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگی مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهای خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند: یا رسول الله ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهای خانه با نظر شما باشد. پیامبر، کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای داخلی را به عهده زهرا مرضیه گذاشت. علی و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگی خصوصی خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانی و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضی و خرسند بودند.

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - شکایت از شوهر 2019-04-20T13:36:05+01:00 2019-04-20T13:36:05+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2139 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری شکایت از شوهر علی علیه السلام در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایت را شخصا به عهده می گرفت و به کس دیگری واگذار نمی کرد. روزهای بسیار گرم که معمولا مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می نشست که اگر احیانا کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شکایت از شوهر

علی علیه السلام در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایت را شخصا به عهده می گرفت و به کس دیگری واگذار نمی کرد. روزهای بسیار گرم که معمولا مردم، نیمروز در خانه های خود استراحت می کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می نشست که اگر احیانا کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. ]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - اذان نیمه شب 2019-04-17T08:09:39+01:00 2019-04-17T08:09:39+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2138 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری اذان نیمه شب در دوره خلافت امویان، تنها نژادی که بر سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز حکومت می کرد و قدرت را در دست داشت نژاد عرب بود، اما در زمان خلفای عباسی ایرانیان تدریجا قدرت ها را قبضه کردند و پست ها و منصب ها را در اختیار خود گرفتند. خلفای عباسی با آنکه خودشان عرب بودند از مردم عرب دل خوشی نداشتند، سیاست آنها بر این بود که اعراب را کنار بزنند و ایرانیان را به قدرت برسانند، حتی از اشاعه زبان عربی در بعضی از بلاد ایران ج داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اذان نیمه شب

در دوره خلافت امویان، تنها نژادی که بر سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز حکومت می کرد و قدرت را در دست داشت نژاد عرب بود، اما در زمان خلفای عباسی ایرانیان تدریجا قدرت ها را قبضه کردند و پست ها و منصب ها را در اختیار خود گرفتند. خلفای عباسی با آنکه خودشان عرب بودند از مردم عرب دل خوشی نداشتند، سیاست آنها بر این بود که اعراب را کنار بزنند و ایرانیان را به قدرت برسانند، حتی از اشاعه زبان عربی در بعضی از بلاد ایران جلوگیری می کردند. این سیاست تا زمان مأمون ادامه داشت.

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - گواهی ام علا 2019-04-15T14:35:20+01:00 2019-04-15T14:35:20+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2137 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری گواهی ام علا مسلمانان در مدینه مجموعا دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی، و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند مهاجرین، و ساکنین اصلی انصار خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیانا از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاک باخته بودند، سرو سامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند. از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

گواهی ام علا

مسلمانان در مدینه مجموعا دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی، و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند مهاجرین، و ساکنین اصلی انصار خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیانا از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاک باخته بودند، سرو سامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند. از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه های خود پذیرایی می کردند. ]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - خیار فروش 2019-04-12T23:22:36+01:00 2019-04-12T23:22:36+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2136 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری خیار فروش در قرن دوم هجری، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت، مورد بحث و گفتگوی صاحب نظران بود. بسیاری از علما و فقهای آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت )دون اینکه رجوعی در میان آنها فاصله شود( درست است. اما علما و فقهای شیعه به پیروی از امامان عالیقدر خود این چنین طلاقی را باطل و بی اثر می دانستند. فقهای شیعه می گفتند سه طلاق کردن زن در صورتی درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنی که مرد زن را طلاق داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

خیار فروش

در قرن دوم هجری، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت، مورد بحث و گفتگوی صاحب نظران بود. بسیاری از علما و فقهای آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت )دون اینکه رجوعی در میان آنها فاصله شود( درست است. اما علما و فقهای شیعه به پیروی از امامان عالیقدر خود این چنین طلاقی را باطل و بی اثر می دانستند. فقهای شیعه می گفتند سه طلاق کردن زن در صورتی درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنی که مرد زن را طلاق دهد و سپس رجوع کند، دوباره طلاق دهد، باز رجوع کند، آنگاه برای سومین نوبت طلاق دهد. در این هنگام است که حق رجوع در عده از مرد سلب می شود. بعد از عده نیز حق ازدواج مجدد ندارد، مگر بعد از آنکه تشریفات محلل صورت گیرد. یعنی آن زن با مرد دیگری ازدواج کند و با یکدیگر آمیزش کنند، بعد میانشان به طلاق یا وفات جدایی بیفتد.

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - حتی برده فروش 2019-04-09T18:29:33+01:00 2019-04-09T18:29:33+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2135 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری حتی برده فروش ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بی تاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آنجا بود کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند، و از دیدن پیغمبر توشه بر می گر داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

حتی برده فروش

ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بی تاب می شود.

او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آنجا بود کج می کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می رساند، و از دیدن پیغمبر توشه بر می گرفت و نیرو می یافت، سپس به دنبال کار خود می رفت.

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - بازنشستگی 2019-04-08T14:10:27+01:00 2019-04-08T14:10:27+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2134 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری بازنشستگی پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد، کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می داد. تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام از آنجا عبور کرد و او ر داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

بازنشستگی

پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد، کنار کوچه می ایستاد و گدایی می کرد. مردم ترحم می کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می داد. تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است؟

ببیند آیا فرزندی ندارد که او را تکفل کند؟

آیا راهی دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی کند و گدایی نکند؟

]]>
داستان راستان - شهید استاد مرتضی مطهری - هشام و طاووس یمانی 2019-04-07T01:52:07+01:00 2019-04-07T01:52:07+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2133 داستان راستان -  جلد دوم اثر: شهید استاد مرتضی مطهری هشام و طاووس یمانی هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده است حاضر کنند، تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه در گذشته اند. هشام گفت: پس یکی از تابعین را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم. طاووس یمانی را حاضر کردند. طاووس وقتی که و داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

هشام و طاووس یمانی

هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده است حاضر کنند، تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤالاتی بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه در گذشته اند. هشام گفت: پس یکی از تابعین را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم. طاووس یمانی را حاضر کردند. طاووس وقتی که وارد شد، کفش خود را جلو روی هشام، روی فرش، از پای خود در آورد. وقتی هم که سلام کرد بر خلاف معمول که هر کس سلام می کرد می گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین، طاووس به السلام علیک قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین را به زبان نیاورد. بعلاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد، و حال آنکه معمولا در حضور خلیفه می ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس، به عنوان احوالپرسی گفت: هشام! حالت چطور است؟ رفتار و کردار طاووس، هشام را سخت خشمناک ساخت، رو کرد به او و گفت: این چه کاری است که تو در حضور من کردی؟]]>