داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه سلام وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست. این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود. امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم. http://parcha.mihanblog.com tag:http://parcha.mihanblog.com 2017-11-17T08:23:30+01:00 mihanblog.com مشاعره الفبایی 2017-09-13T15:31:20+01:00 2017-09-13T15:31:20+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2056 مشاعره الفبایی     مشاعره الفبایی - حرف ی   مشاعره الفبایی - حرف ه   مشاعره الفبایی - حرف و   مشاعره الفبایی - حرف ن   مشاعره الفبایی - حرف م   مشاعره الفبایی - حرف ل   مشاعره الفبایی - حرف گ   مشاعره الفبایی - حرف ك   مشاعره الفبایی - حرف ق   مشاعره الفبایی - حرف ف   مشاعره الفبایی - حرف غ   مشاعره الفبایی - حرف ع   مشاعره الفبایی - حرف ط &nbs مشاعره الفبایی

 

 

مشاعره الفبایی - حرف ی

 

مشاعره الفبایی - حرف ه

 

مشاعره الفبایی - حرف و

 

مشاعره الفبایی - حرف ن

 

مشاعره الفبایی - حرف م

 

مشاعره الفبایی - حرف ل

 

مشاعره الفبایی - حرف گ

 

مشاعره الفبایی - حرف ك

 

مشاعره الفبایی - حرف ق

 

مشاعره الفبایی - حرف ف

 

مشاعره الفبایی - حرف غ

 

مشاعره الفبایی - حرف ع

 

مشاعره الفبایی - حرف ط

 

مشاعره الفبایی - حرف ص

 

مشاعره الفبایی - حرف ش

 

مشاعره الفبایی - حرف س

 

مشاعره الفبایی - حرف ز

 

مشاعره الفبایی - حرف ر

 

مشاعره الفبایی - حرف د 2

 

مشاعره الفبایی - حرف د 1

 

مشاعره الفبایی - حرف خ

 

مشاعره الفبایی - حرف ح

 

مشاعره الفبایی - حرف چ

 

مشاعره الفبایی - حرف ج

 

مشاعره الفبایی - حرف ث

 

مشاعره الفبایی - حرف ت

 

مشاعره الفبایی - حرف پ

 

مشاعره الفبایی - حرف ب

 

مشاعره الفبایی - حرف الف 3

 

مشاعره الفبایی - حرف الف 2

 

مشاعره الفبایی - حرف الف 1

 

مشاعره الفبایی - حرف آ

 

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - نسیبه 2017-09-09T18:00:21+01:00 2017-09-09T18:00:21+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2055 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری نسیبه اثرى كه روى شانه نسیبه دختر كعب (كه به نام پسرش عماره، «ام عماره» خوانده مى شد) باقى مانده بود، از یك جراحت بزرگى درگذشته حكایت مى كرد. زنان و بالا خص دختران و زنان جوانى كه عصر رسول خدا را درك نكرده بودند. یا در آن وقت كوچك بودند. وقتى كه احیانا متوجه گودى سر شانه نسیبه مى شدند، با كنجكاوى زیادى از او ماجراى هولناكى را كه منجر به زخم شانه اش شده بود مى پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه «احد» ا داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

نسیبه

اثرى كه روى شانه نسیبه دختر كعب (كه به نام پسرش عماره، «ام عماره» خوانده مى شد) باقى مانده بود، از یك جراحت بزرگى درگذشته حكایت مى كرد. زنان و بالا خص دختران و زنان جوانى كه عصر رسول خدا را درك نكرده بودند. یا در آن وقت كوچك بودند. وقتى كه احیانا متوجه گودى سر شانه نسیبه مى شدند، با كنجكاوى زیادى از او ماجراى هولناكى را كه منجر به زخم شانه اش شده بود مى پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه «احد» از زبان خودش بشنوند.

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - آخرین سخن 2017-09-09T17:55:57+01:00 2017-09-09T17:55:57+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2054 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری آخرین سخن تا چشم ام حمیده، مادر امام كاظم علیه السلام به ابوبصیر كه براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشكهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست. همین كه گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت: «تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى، قضیه عجیبى اتفاق افتاد». ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى گفت: «لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى كرد. پلكها روى هم افتاده بود. ناگهان Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

آخرین سخن

تا چشم ام حمیده، مادر امام كاظم علیه السلام به ابوبصیر كه براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشكهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست. همین كه گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت: «تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى، قضیه عجیبى اتفاق افتاد».

ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى

گفت: «لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى كرد. پلكها روى هم افتاده بود. ناگهان امام پلكها را از روى هم برداشت و فرمود: «همین الا ن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر كنید». مطلب عجیبى بود. در این وقت امام همچو دستورى داده بود. ما هم همت كردیم و همه را جمع كردیم. كسى از خویشان و نزدیكان امام باقى نمانده كه آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده كه امام در این لحظه حساس، مى خواهد چه بكند و چه بگوید؟

امام، همین كه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود: «شفاعت ما هرگز نصیب كسانى كه نماز را سبك مى شمارند نخواهد شد»

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - همسایه نو 2017-07-08T10:53:06+01:00 2017-07-08T10:53:06+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2053 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری همسایه نو مرد انصارى خانه جدیدى در یكى از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد كه همسایه ناهموارى نصیب وى شده است. به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه اى خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متاسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصى است كه نه تنها وجودش براى من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم كه موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد. رسول اكرم چهار نفر: عل Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

همسایه نو

مرد انصارى خانه جدیدى در یكى از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد كه همسایه ناهموارى نصیب وى شده است.

به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: در فلان محله، میان فلان قبیله، خانه اى خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متاسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصى است كه نه تنها وجودش براى من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمیان ندارم كه موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.

رسول اكرم چهار نفر: على، سلمان ابوذر و شخصى دیگر را كه گفته اند مقداد بوده است مامور كرد، با صداى بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ كنند كه هركس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.

این اعلام در سه نوبت تكرار شد. بعد رسول اكرم با دست خود به چهار طرف اشاره كرد و فرمود: «از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب مى شوند»

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - كارگر و آفتاب 2017-07-08T10:49:39+01:00 2017-07-08T10:49:39+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2052 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری كارگر و آفتاب امام صادق علیه السلام جامه زبر كارگرى بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش راعرق گرفته بود. در این حال، ابوعمر و شیبانى وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد. پیش خود گفت، شاید علت اینكه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدى این كار شده این است كه كسى دیگر نبوده و از روى ناچارى خودش دست به كار شده، جلو آمد و عرض كرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

كارگر و آفتاب

امام صادق علیه السلام جامه زبر كارگرى بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش راعرق گرفته بود.

در این حال، ابوعمر و شیبانى وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد. پیش خود گفت، شاید علت اینكه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدى این كار شده این است كه كسى دیگر نبوده و از روى ناچارى خودش دست به كار شده، جلو آمد و عرض كرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام مى دهم».

امام فرمود: «نه، من اساسا دوست دارم كه مرد براى تحصیل روزى رنج بكشد و آفتاب بخورد.

]]>
داستان مترسک 2017-06-15T09:11:47+01:00 2017-06-15T09:11:47+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2051 داستان مترسک   یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم! داستان مترسک

 

یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم!

]]>
داستان شاه عباس و سه دزد 2017-06-15T09:11:45+01:00 2017-06-15T09:11:45+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2050 داستان شاه عباس و سه دزد   یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند. داستان شاه عباس و سه دزد

 

یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند.

]]>
حکایت برادر حاتم 2017-06-10T23:53:40+01:00 2017-06-10T23:53:40+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2049 حکایت برادر حاتم   وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد. حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد. حکایت برادر حاتم

 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.

]]>
حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ 2017-06-10T23:51:26+01:00 2017-06-10T23:51:26+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2048 حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ   ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ! ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ: حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ

 

ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ!

ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:

]]>
داستان راستان - مرتضی مطهری - در میقات 2017-06-09T01:41:13+01:00 2017-06-09T01:41:13+01:00 tag:http://parcha.mihanblog.com/post/2047 داستان راستان -  جلد اول اثر: شهید استاد مرتضی مطهری در میقات مالك بن انس، فقیه معروف مدینه، سالى در سفر حج، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذكر معروف لَبَّیكَ اَللّهُمَّ لَبَّیكَ رسید. داستان راستان -  جلد اول

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

در میقات

مالك بن انس، فقیه معروف مدینه، سالى در سفر حج، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذكر معروف لَبَّیكَ اَللّهُمَّ لَبَّیكَ رسید. ]]>