لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آرزوهای شب کریسمس

آرتور پیرمرد 67 ساله ای بود که بالغ بر 35 سال سرایدار بزرگترین ناقوس شهر بود، در طول این همه سال هرگز چیزی جز برای خوردن و سیر کردن شکمش از مسوول ناقوس که یک مرد فریبکار و ریاکار بود، به او داده نشده بود. یعنی خود آرتور هم چیزی طلب نمی کرد، اما کریسمس سال 2007 برای پیرمرد بسیار تلخ بود. همسرش که چهل سال شریک زندگیش بود در بستر مرگ افتاد و نیازمند یک جراحی پیشرفته بود که حدود چهار هزار یورو هزینه اش می شد. اما مسوول ریاکار ناقوس که هر سال بالغ بر 20 هزار یورو از کنار "آرتور" در می آورد حتی حاضر نشد یک سنت به پیرمرد بدهد و درست چند ساعت مانده به نیمه شب و تحویل سال، مردم شهر ( که همگی آرتور را دوست داشتند ) از ماجرای بیماری زنش و رذالت مسوول ناقوس با خبر شدند . اما مهم این بود که همه مردم پذیرفتند ... سال که با 24 ضربه ناقوس توسط "آرتور" تحویل شد، نوبت به مردم رسید که قصد داشتند که هر کدام یک بار طناب را بکشند (سنتی قدیمی در کشورهای اروپای غربی؛ به این نیت که آرزوهایشان بر آورده شود) با این تفاوت که هر کس هنگام صدا در آوردن ناقوس، یک اسکناس پنج یورویی نیز توی جعبه می انداخت و می رفت و ... آن شب حدود 3 هزار نفر دعایشان بر آورده شد!






نوع مطلب :
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان کوتاه در مورد تفکر خلاق،

حکایت گربه ‌را ‌دم ‌حجله ‌کشتن

 

می گویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.

پس از چندی پسری شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه، او می گوید که می تواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی، عروس و داماد وارد حجله می شوند.

چند دقیقه از زفاف که می گذرد پسرک احساس تشنگی می کند. پسر از گربه ای در اتاق وجود داشته می خواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار می کند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا می کند.

سپس رو به دختر می کند و می گوید برو آب بیار …

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف گ، 
برچسب ها: حکایت گربه ‌را ‌دم ‌حجله ‌کشتن، حکایت گربه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده،

داستان قدرت باور

 

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.

اما زنبور قبول نکرد. مار، برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت: آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان قدرت باور، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان گردن بند یاقوت

دختر خردسالی وارد یک مغازه جواهر فروشی شد و به گردن بند یاقوت نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت: «این گردن بند را برای خواهر بزرگم می خواهم. ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته بندی کنید؟»

صاحب مغازه با کمی تردید به دخترک نگاهی کرده و پرسید: «چقدر پول همراه خود داری؟»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف گ، 
برچسب ها: داستان گردن بند یاقوت، انواع داستان کوتاه، انواع داستان ها، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان وصیت پدر

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، می خواهم در قبر در پایم باشد.

وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!

ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید.

در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:

 پسرم می بینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین و این همه امکانات و کارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم. یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به تو هم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتادگان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمالت است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف و، 
برچسب ها: داستان وصیت پدر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان کوتاه(1055)

داستان استاد و شاگرد(2)

سخنرانی براد پیت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستان آخرین آغوش(2)

داستان مرد و زن(2)

داستان های کوتاه(1055)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

داستان امید(2)

حکایت آموزنده(544)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

حکایت(666)

داستان اثبات عشق(2)

داستان آرزو(3)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت کوتاه(667)

داستان های آموزنده(1051)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستانک(1016)

داستان آموزنده(1055)

داستانهای کوتاه(38)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آب كوثر(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

داستان مترسك(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاه(668)

حکایت های آموزنده(541)

داستان(1054)

استیو جابز(3)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)