درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت خواب سبک و سنگین

بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه.

هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خواب سبک و سنگین، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خیرین مسجد ساز

عده ای مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟

گفتند: مسجد می سازیم.

گفت: برای چه؟

پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول».

ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خیرین مسجد ساز، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خیانت زن و وفای سگ

نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفیق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، یكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابیدند ((فوثب الكلب علیهما فقتله)) سگ حرث بن صعصعه وقتى دید اجنبى با زن صاحبش همبستر شده حمله كرد و هر دو را درید و كشت و دهان سگ خون آلود بود هنگامى كه حرث به خانه برگشت و آنها را برهنه و كشته دید و متوجه شد كه دهان و پنجه سگ خون آلود است فهمید چه حكایتى شده ، فورا این اشعار را خواند:

فیا عجبا للخل یهتك حرمتى

و یا عجبا للكلب كیف یصون






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خیانت زن و وفای سگ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خودشناسی

انبیا همه معرّف ِ همدگرند:

عیسا می گوید: ای جهود، موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین، تا موسا را بشناسی.

محمّد می‌گوید: ای نَصرانی، ای جهود، موسا و عیسا را نیکو نشناختید.

بیایید مرا ببینید، تا ایشان را بشناسید.

انبیا همه معّرف ِ همدگرند. سخن انبیا شارِح و مبیّنِ همدگر است.

بعد از آن، یاران گفتند که:یا رسول اللّه ، هر نبی معّرِف مَن قَبلَهُ بود. اکنون، تو خاتم النّبیّینی. معّرفِ تو که باشد؟

گفت: مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ..

یعنی: مَن عَرَفَ نَفسی فَقَد عَرَفَ رَبّی.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خودشناسی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خواستگاری رفتن سنایی غزنوی

حکایت کرده‌اند که سنایی، عاشق دختر یکی از بزرگان و اشراف غزنین شد، در جوانی و البته در اوج شهرتش به شاعری. به خواستگاری دختر رفت. پدر دختر، می‌دانست شاعر تهیدست است و هرچه صله گرفته از بزرگان خرج دوست و رفیق کرده است. اما می‌خواست محترمانه شاعر را رد کند و دست خالی برگرداند. پس زرنگی کرد و به‌جای ایرادگیری مرسوم که: پول و پله نداری و شاعری هم شد شغل؟ و ...  به سنایی گفت: بسیار سرافراز است که او خواهان دخترش شده و چه کسی محترم‌تر از شاعر مشهور درباری، اما می‌ترسم از پس کابین دختر من برنیایی.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خواستگاری رفتن سنایی غزنوی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خواجه نصیر و رصدخانه

وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم ‌گرفت رصدخانه‌ای بسازد. به هلاكوخان گفت: می‌خواهم رصدخانه‌ای را بسازم و از تو كمك می‌خواهم. هلاكو از خواجه پرسید: این كار چه فایده‌ای دارد؟

خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است كه آدمی می‌داند در آینده كیهان چه واقع می‌شود؟

هلاكو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایده‌ای دارد؟

خواجه گفت: آنچه من می‌گویم انجام دهید تا معلوم شود چه می‌گویم. فرمان دهید كسی بر بالای این خانه برود (البته كسی جز من و تو كه نداند چه می‌خواهد بشود). آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب كند.

هلاكو قبول كرد. به فرمان او یكی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب كرد. همه مردمی كه در آن اطراف بودند بسیار وحشت كردند و حتی عده‌ای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاكو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد. در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است كه كسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقوع آگاه می‌شوند و بقیه مردم را آگاه می‌سازند. در نتیجه هیچ كسی دچار هول و هراس نمی‌شود.

هلاكوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول كرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم كنند و در كنار مراغه در دامنه كوهی كه امروزه به رصدداغی معروف است رصدخانه را بسازند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خواجه نصیر و رصدخانه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خواجه كشكی

لری همیشه کشک و پنیر از قبیله ی خود به شهر آورده می فروخت و اهل شهر به طریق ریشخند او را خواجه کشک می گفتند. لر فهمید که این سخن ریشخند است.

آخر علاج چنان دید که بعد از آن متاعی دیگر به شهر آورده بفروشد تا از آن خطاب ناصواب رهایی یابد.

گاو و گوسفندی که داشت فروخت و قند و نبات خرید و به شهر آورد.

یکی از مردم شهر به او رسیده گفت: الحال تو را خواجه قند و نبات باید گفت.

لر گفت: فهمیدم که چه می گویی یعنی کشک.

مجمع الامثال صفحه ۲۳۵

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خواجه كشكی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت خواب و خیال

گویند در جنگ دوم روس و ایران وقتی قشون روس به تبریز وارد شد و مصمم بود به سمت میانه حرکت کند، دولت ایران خود را در مقابل کار تمام شده ای دید و ناچار شد شرایط صلحی که دولت روس املا می کرد بپذیرد. فتحعلی شاه برای اعلان ختم جنگ و تصمیم دولت در بستن پیمان آشتی، بزرگان کشور را خبر کرد و به آنها فرمود: اگر ما امر دهیم که ایلات جنوب با ایلات شمال همراهی کنند و یکمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی ایمان برآورند چه پیش خواهد آمد؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف خ، 
برچسب ها: حكایت خواب و خیال، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات