تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف د

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت درویش و منع سماع

شیخ گفت:  خلیفه، منع کرده است، از سماع کردن! ( شنیدن آواز )

درویش را عقده ای شد در اندرون و رنجور افتاد!

طبیب حاذق را آوردند. نبض او گرفت. این علت ها و اسباب را که خوانده بود، ندید.

درویش وفات یافت.

 طبیب بشکافت گور او را و سینه ی او را و « عقده » را، بیرون آورد. همچون عقیق بود. آن را به وقت حاجت بفروخت.

دست بدست رفت، به خلیفه رسید! خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت.

می داشت در انگشتر.   روزی در سماع، فرو نگریست. جامه آلوده دید از خون!

چون نظر کرد هیچ جراحتی ندید. دست برد به انگشتری. نگین را دید كه گداخته!

حضمان ( فروشندگان قبلی )  را که فروخته بودند، باز طلبید، تا به طبیب رسید.

طبیب احوال باز گفت.

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس        توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حکایت درویش و منع سماع، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت داوری حضرت علی علیه السلام

دو مرد کیسه ای را که صد دینار در میان آن بود، نزد زنی به امانت گذاشتند و شرط کردند امانتی را باید در حضور دو نفر مسترد کند. بعد از مدتی طولانی، یکی از آن مردان به زن امانت دار مراجعه کرد و گفت: دوست من فوت کرده، امانت را به من رد کن، چون شرط کرده بودند که دو نفری برای گرفتن امانت مراجعه کنند، زن امانت را به آن مرد نداد. بالاخره مرد به قوم و خویشان زن شکایت کرد، آنها فشار آوردند و کیسه امانتی را به آن مرد داد.

پس از یک سال رفیق او که زن فکر می کرد، مرده است آمد و امانتی را طلب نمود. داوری به "عمر" برده شد و عمر به زن گفت: تو ضامنی که پول این مرد را بدهی.

زن، "عمر" را سوگند داد تا این داوری را به علی(ع) وا گذارد تا شاید گره کور کارش با سر انگشت تدبیر و کیاست علی (ع) گشوده گردد.

شاکی به خدمت آن حضرت رسید و شکایت خویش را مطرح کرد. حضرت علی (ع) فرمود: مگر قرار شما این نبود هر دو با هم برای بردن کیسه امانتی مراجعه کنید، مرد گفت: بلی

حضرت فرمود: کیسه شما آماده است، برو دوستت را بیاور و کیسه را تحویل بگیرید.

مرد حیله گر شرمنده شد و پی کار خود رفت.

این خبر چون به "عمر" رسید، گفت: به غیر از خدا به کسی غیر از علی در قضاوت اعتقاد ندارم.

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حكایت داوری حضرت علی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دیو و سلیمان

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو

به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دیدار خدا

صاحب كمالی می گفت: آن گاه كه می بینم شب در پیش است به خود می گویم با پروردگار تنها خواهم ماند. و آن گاه كه می بینم صبحدم نزدیك است، از فرط ناخشنودی دیدار كسانی كه مرا از خداوند باز می دارند، اندوهناك می شوم.

كشكول شیخ بهائی






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حكایت دیدار خدا، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دیاکو پادشاه ایران

دیاکو: ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد

بهار سال ۷۲۸ پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت. سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند. در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود، همه ایمان داشتند كه او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حكایت دیاکو پادشاه ایران، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت آموزنده(551)

حکایت های آموزنده(546)

کتاب گینس(2)

آزمون های ضمن خدمت(2)

حکایت کوتاه(679)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانک(1062)

داستان اثبات عشق(3)

داستان های آموزنده(1095)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

متن عاشقانه(2)

داستان آموزنده(1103)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان مسئولیت پذیری(12)

سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت(678)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های کوتاه(1103)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

رابطه زن و مرد(2)

داستان راستان(125)

داستان آهنگر(3)

داستان آرزو(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

استیو جابز(3)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

داستان مرتضی مطهری(126)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان(1100)