تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف ز

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان زنده به گور كردن ثروتمند

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:

گنه کرد دربلخ آهنگری                             به شوشتر زدند گردن مسگری

از دیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل حکایت :






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، داستان كوتاه - حرف ز، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت زندگی انسان ها

بهلول را پرسیدند: حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟

بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه، که از یک طرف: سن بالا می رود و از طرف دیگر زندگی پایین می آید.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت زندگی انسان ها، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت زود قضاوت نکنید

حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند. در فصل بهار، وقتی که باران زیاد می بارید، کبوتر ماده به همسرش گفت: این لانه خیلی مرطوب است. اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست.

 




نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت زود قضاوت نکنید، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت زندگی ملاصدرا

محقق شهیر شیخ عبدالله زنجانی در رساله ای كه در احوال صدرالدین شیرازی(ملاصدرا) نوشته است، داستانی نقل كرده و می نویسد: پدر، وی او را روزی در كار اداره امور درگاه دستگاه خود گمارد و پس از آن كه بازگشت و صورتحساب هزینه آن مدت را از فرزند طلبید، دید كه مبلغی نسبتاً زیاد (سه تومان به ارزش آن روز و هر تومان به معنی ده هزار ) را به عنوان خیرات به مستمندان بخشیده است و این معادل همان مبلغی بود كه پدر برای داشتن فرزند به پیشگاه خداوند متعال نذر نموده بود.

هنگامی كه پدر با شگفتی سبب و بهانه این هزینه را از فرزند پرسید، فرزند هوشیار خردمند وی پاسخ داد كه این همان بهائی است كه باید به پای فرزندتان می پرداختید.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت زندگی ملاصدرا، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت زندان بی دیوار

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ‌ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد.

حدود ١٠٠٠ نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد. از هیچ یک از تکنیک های متداول شکنجه استفاده نمی ‌شد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت زندان بی دیوار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت زن و خدا، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت ز گهواره تا گور دانش بجوی

ابوالحسن الولوالجی بزرگ، مردی بسیار دانا و از یاران صمیمی ابوریحان بیرونی بود. گاه و بیگاه از او دیدار و درباره مسائل مختلف علمی با او گفتگو می كرد. به هنگامی كه ابوریحان بیمار شد فواصل ملاقات این دو كوتاه تر، و مباحثات علمی شان درازتر و گرمتر شد. این گفتگوها تا آخرین روزحیات ابوریحان همچنان برقرار بود. نوشته اند: ابوریحان در آخرین ساعت زندگی مسئله ای درباره تورات از ابوالحسن پرسید. او گفت: ای دوست! اكنون چه جای این گفتگوهاست و دانستن و ندانستن این مسأله ترا چه سود می بخشد؟

ابوریحان گفت: مگرحدیث اطلب العلم من المهد الی اللحد را نشنیده ای؟ آیا اگر این مسأله را بدانم و بمیرم، از اینكه نادانسته بدرود زندگی گویم  افضل و بهتر نیست؟

ابوالحسن این مسأله را شرح گفت و هنوز دقیقه ای چند از پایان گرفتن سخن او نگذشته بود كه روزگار ابوریحان به سر آمد و بانگ شیون از اهل خانه برخاست.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت ز گهواره تا گور دانش بجوی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت زبان حال نجاسات

شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى مى‏گذشت. چاه خانه‏اى را تخلیه مى‏كردند. كارگران با مشك و خیك، نجاسات را از اعماق چاه بیرون مى‏كشیدند و در گوشه‏اى مى‏ریختند.

شاگردان شیخ، خود را كنار مى‏كشیدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گریختند. ابوسعید، آنان را صدا زد و گفت: بایستید تا بگویم این نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گویند.

مى‏گویند: ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعمیم كه شما دیروز، ما را به قیمت هاى گزاف مى‏خریدید و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كردید و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كردید. ما را كه طعام‏هایى خوش طعم و بو بودیم، به خانه هایتان آوردید و به یك شب كه با شما هم صحبت و هم نشین شدیم، به رنگ و بوى شما در آمدیم. حال از ما مى‏گریزید؟! بر ما است كه از شما بگریزیم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت زبان حال نجاسات، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت زاهد

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت: ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست. تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت زاهد، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت زاهد و سگ

گفته اند كه زاهدی، در یكی از كوه های لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست. روزها را روزه می داشت و شب هنگام، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه فرود نمی آمد. تا اینكه قضا را، شبی، گرده نانش نرسید. سخت گرسنه و بی تاب شد. نماز بگزارد و آن شب را چشم انتظار چیزی كه گرسنگیش را فرو نشاند، گذراند و چیزی بدستش نرسید. در دامنه آن كوه، روستایی بود كه ساكنانش غیر مسلمان بودند. زاهد، صبح هنگام بدانجا فرود آمد و از پیری طعام خواست. پیر، وی را دو گرده جوین داد. زاهد آن دو را بگرفت و آهنگ كوه كرد. قضا را در خانه آن پیر، سگی گر و لاغر بود. به دنبال زاهد افتاد و عوعو كنان دامن جامه اش بگرفت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حكایت زاهد و سگ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت زن بازرگان

بازرگانی زنی خوش صورت به نام زهره داشت.

عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود.

پس از مدتی خواجه به خادم نوشت:

کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او ز نیل رنگی باشد.

خادم باز نوشت که:

گر درسفرخواجه درنگی باشد تا ماه دگر زهره پلنگی باشد.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت زن زیبا

زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی روسپی باره بود. از چشمهای او خوشش آمد. طمع در او بست و طرف او بگرفت. شوهر در یافت چادر از سرش در کشید. قاضی رویش بدید. سخت متنفر شد. گفت بر خیز ای زنک! چشم مظلومان داری و روی ظالمان.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

سخنرانی براد پیت(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه(130)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان(1096)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1091)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده(18)

داستان آموزنده(1099)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت آموزنده(550)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

حکایت کوتاه(678)

گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

کتاب گینس(2)

داستانک(1058)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان راستان(97)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت(677)

حکایت های آموزنده(546)

داستان کوتاه(1099)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستانهای کوتاه(38)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

متن عاشقانه(2)