تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف س

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ نجات ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ








نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های آموزنده،

حکایت سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است.

 

همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.

 خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.

من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

 اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.

می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.

و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.

و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.

فقط برای او زندگی می کردم.

در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.

او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.

او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.

و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:

 

زن بازتابی از رفتار مردش است.

اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش، سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار، سخنرانی براد پیت، کتاب گینس، متن عاشقانه، رابطه زن و مرد، عشق در زندگی زن و مرد،

حکایت سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است.

 

همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.

 خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.

من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

 اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.

می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.

و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.

و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.

فقط برای او زندگی می کردم.

در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.

او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.

او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.

و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:

 

زن بازتابی از رفتار مردش است.

اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.







نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش، سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار، سخنرانی براد پیت، کتاب گینس، متن عاشقانه، رابطه زن و مرد، عشق در زندگی زن و مرد،

حكایت سنگ سر راه

در زمان های گذشته، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد .

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزدیک غروب، یکی از روستاییان، که پشتش بار میوه و سبزی بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود:

هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سنگ سر راه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلیمان و مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آبدریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم.

سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟

مورچه گفت آری او می گوید:

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلیمان و مورچه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت کوتاه(679)

داستان آموزنده(1103)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان اثبات عشق(3)

داستانهای کوتاه(38)

کتاب گینس(2)

داستان های کوتاه(1103)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان راستان(125)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان آهنگر(3)

استیو جابز(3)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستانک(1062)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

داستان آرزو(3)

داستان مرتضی مطهری(126)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان(1100)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های آموزنده(546)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1095)

داستانهای آموزنده(18)

سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

حکایت(678)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت آموزنده(551)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)