لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است.

 

همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.

 خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.

من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

 اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.

می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.

و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.

و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.

فقط برای او زندگی می کردم.

در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.

او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.

او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.

و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:

 

زن بازتابی از رفتار مردش است.

اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش، سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار، سخنرانی براد پیت، کتاب گینس، متن عاشقانه، رابطه زن و مرد، عشق در زندگی زن و مرد،

حکایت سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است.

 

همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.

 خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.

من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

 اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.

می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.

و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.

و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.

فقط برای او زندگی می کردم.

در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.

او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.

او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.

و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:

 

زن بازتابی از رفتار مردش است.

اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.







نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش، سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار، سخنرانی براد پیت، کتاب گینس، متن عاشقانه، رابطه زن و مرد، عشق در زندگی زن و مرد،

حكایت سنگ سر راه

در زمان های گذشته، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد .

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزدیک غروب، یکی از روستاییان، که پشتش بار میوه و سبزی بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود:

هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سنگ سر راه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلیمان و مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آبدریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم.

سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟

مورچه گفت آری او می گوید:

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلیمان و مورچه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلیمان نبی و دزد مرغابی

مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست.

حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.

مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.

هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلیمان نبی و دزد مرغابی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلطان و وزیر

شش آیه در قرآن كریم است كه هریك دارای 10 قاف است و جهت دژ محكم رسیدن به مطالب بهترین وسیله است.

نوشته اند سلطانی وزیرش را بسیار دشمن می داشت و قصد كشتن او را كرده و به مآمورین امر كرده بود، هر گاه من اشاره كردم او را بكشید ولی هر وقت وزیر را می دید، خداوند بغض را به محبت بدل می كرد. بر این حال بودند تا روزی در جایی خلوت دو به دو قرار گرفتند.  سلطان گفت: واقعیت این است كه من تو را دشمن خود می دانم و روزی نیست كه قصد كشتن تو را نداشته باشم ولی وقتی تو را می بینم، دوستت می دارم. چه علت دارد؟

گفت: ای سلطان بدان من رفیقی داشتم دانا كه قرآن را به من یاد داد. روزی به من گفت: تحفه ای به تو می دهم بر آن مداومت كن و آن را نگهدار و شب و روز بخوان تا در امان باشی و از دشمن حفظ شوی و آن شش آیه از قرآن است كه در هر یك ده قاف می باشد و هر كس بر آنها قبل از آفتاب و قبل از غروب مواظبت كند، مورد لطف الهی گردد و هر سلطان یا حاكمی بخواند، سلطنت او محكم شود و خدا او را بر مردم محبوب كند و هر كس حاجت داشته باشد، برآورده شود و محبوب خلایق گردد و با هیبت شود.

 آن آیات اینها هستند:


آیه اول : سوره بقره آیه 246

آیه دوم: سوره آل عمران آیه 181

آیه سوم: شوره نسآء آیه 77

آیه چهارم: سوره ماعده آیه 27

آیه پنجم: سوره رعد آیه 16

آیه ششم: سوره مزمل آیه 20

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلطان و وزیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلطان سنجر

گویند روزی رشیدالدّین وطواط به دربار سلطان سنجر حضور یافت سلطان بدون توجّه او را زیردست بعضی از اشخاص دیگری جای داد. شاعر ناراحت گردید و این قطعه لطیف را بگفت:

دانی شاها  که  دور  فلک در هزار ســال          چـون  من  یگانه ای ننماید به صد هنر

گر زیردست  هر کس و  ناکس نشــانیم            آنجا لطیفه ای است بدانم من آن قدر

بحر است  مجلس تو و در بحر بی خلاف            لؤلؤ  به  زیــر  باشد و خـاشاک بر زبر






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلطان سنجر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلطان سنجر و واگذاری پست

از سلطان سنجر سلجوقی، هنگامی که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: علت چه بود که عرصه بر تو تنگ شد و مملکتی به آن وسعت و آراستگی را از دست دادی؟

سلطان گفت: علتش ندانم کار خودم بود زیرا که کارهای بزرگ را به مردم کوچک واگذار کردم و انجام کارهای کوچک را به عهده مردان بزرگ گذاشتم!

در نتیجه، آدم های کوچک از انجام کارهای بزرگ عاجز ماندند و افراد بزرگ از انجام کارهای کوچک عار داشتند و دنبال انجام آن ها نرفتند و از این رو هر دو کار تباه شد، نقصان به ملک رسید و کار لشکر و کشور، رو به فساد گذاشت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلطان سنجر و واگذاری پست، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلطان سنجر و مهستی

شبی در مرو برف زیادی بارید و سلطان سنجر در آن وقت در مرو بود. مهستی شاعر معروف و خوش قریحه نیز در خدمت سلطان سنجر بود. سلطان که عزم شکار داشت از مهستی پرسید: هوا چگونه است؟

مهستی نگاهی به بیرون انداخت و این رباعی را بالبدیهه بگفت:

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد

وز جمله خسـروان ترا تحسـین کرد

تا در حـرکت سمـند زرّیـن نعـلت

بر گل ننهـد پـای، زمین سیمـین کرد






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلطان سنجر و مهستی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سلطان سنجر و چوگان

سلطان سنجر در میدان به بازی چوگان مشغول بود از اسب به زمین خورد و به سختی مجروح شد. معزّی كه همراه سلطان بود گفت:

شاها  ادبی كـــن فلك بد خـــو را

كو  زخـــم  رســـانید  رخ نیكــــو را

گر گوی خطا كــــرد به چوگانش زن

ور اسب خطا كرد به من بخش او را

شاه متبسّم شد و اسب خود را به او بخشید.

تا توانی رفع غم از چهره‌ی غمناك كن

در این دنیا گریاندن آسان است، اشكی پاك كن

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سلطان سنجر و چوگان، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سگان بلخ

چون شقیق بلخی به مکه رفت و ابراهیم ادهم او را دید، شقیق گفت: ای ابراهیم، چه میکنی در کار معاش؟

گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم.

شقیق فرمود: سگان بلخ هم این کنند که چون یابند مراعات کنند و دم بجنبانند و اگر نیابند صبر کنند!

ابراهیم گفت: پس شما چگونه کنی؟

فرمود: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم.

ابراهیم برخاست و سر شقیق را بوسید و گفت: و الله تو استادی.

(تذکرة الاولیاء، عطار)






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سگان بلخ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت سگ اصحاب كهف

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.

می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود.

اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حكایت سگ اصحاب كهف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(28)

داستان(1065)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت آموزنده(546)

سعدی(149)

داستان آرزو(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(544)

داستان آب كوثر(2)

داستان آهنگر(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت(670)

حکایت های کوتاه(672)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان راستان(27)

متن عاشقانه(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(28)

داستانهای کوتاه(38)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(126)

داستان کوتاه(1066)

استیو جابز(3)

داستان های کوتاه(1066)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(23)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(28)

داستان اثبات عشق(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(28)

لطیفه های کوتاه(126)

داستان مرتضی مطهری(28)

داستان آموزنده(1066)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده(542)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستانهای آموزنده(18)

داستان های آموزنده(1062)

لطیفه های عبید زاکانی(126)

داستانک(1027)

حکایت کوتاه(671)

گلستان سعدی(149)