درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت شکار ناصرالدین شاه

 

از زبان ناصرالدین شاه نقل است:

ما را به قصد شکار آهو به دشت قزوین بردند و من در شش زرعی به شکار شلیک کردم. من به چشم خود دیدم که تیرم به خطا رفت!

ولی اطرافیان به شدت هر چه تمام تر، هورا و هیاهو و سر و صدا راه انداختند!

دست خوش اعلیحضرتا، تیرت به هدف خورد!

و من در حالی که به فکر فرو رفته بودم، به همراهانم گفتم: آینده این ملک و مملکت تنگ و تاریک است! زیرا که پاچه خواری ریشه این سرزمین را خواهد سوزاند!

جالب اینکه اینان پی به مقصودم نبردند و  چند باره شروع به تشویق و هورا کشیدن کردند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت شکار ناصرالدین شاه، ناصرالدین شاه و شکار، ناصرالدین شاه، شکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده،

حكایت شیخ مهدى كروبى

آن شیفته صفات الهى، آن واله مقام لایتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شیخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، این كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصیت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چیزى است غم كه خواص بسیار دارد!» و آن روز كه هیچ غم نداشتى، از دیگران قرض كردى و خوردى و هم از این جهت، او را «مولانا شیخ الرئیس غمخوار» گفتندى!






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شیخ مهدى كروبى، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شوق به آب

بعضی از راویان احادیث، از ائمه سوال کردند: ما دوست داریم که شما را به خواب ببینیم.

امام علیه السلام فرمودند: آب نیاشام!

آن شخص آب نمی خورد و در خواب، خواب آب می دید. خدمت امام این قضیه را نقل کرد که هر وقت می خوابم، خواب آب می بینم.

امام فرمودند: اگر می خواهی ما را در خواب ببینی، باید شایق ما باشی، مثل شوقت به سوی آب در وقت عطش.

خزینة الجواهر، ص 342

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شوق به آب، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شمس و مولانا

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟

مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.

شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟

همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.

منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شمارش مردگان عالم

پیر زنی بر در گورستانی نشسته و خرقه ای در پیش نهاده  بود که هزاران بخیه بر آن بود. هر بار که مرده ای را به گورستان می آوردند او یک بخیه بر آن خرقه می زد تا آنکه خرقه در زیر بخیه ها ی بی شمار پیر زن مستور ماند. روزی در اثر بیماری فراگیر مرده های بی شماری را به گورستان آوردند، تا آنجا که بخیه زدن بر خرقه ناممکن شد.

پس پیر زن گفت:

گفت نیست این کار کار چون منی

تا کی ام از رشته ای و سوزنی

این چنین کاری که هر ساعت مراست

کی شود از سوزن و از رشته راست

گشت عاجز ؛ برد در فریاد دست

رشته را بگسست و سوزن را شکست

 مصیبت نامه عطار نیشابوری

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شمارش مردگان عالم، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شکر مصیبت

سعدی می گوید: پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجلّ، علی الدّوام گفتی.

پرسیدندش که شکر چه می گویی؟

گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

 

گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شکر مصیبت، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شكست سلطان سنجر

چون سلطان سنجر به عزم تسخیر ممالک ماوراء النّهر برفت و با گورخان ختایی مصاف داد. همه خوانین ماوراء النّهر با یکدیگر اتّفاق نموده بر لشکریان سنجر هجوم آوردند و در آن جنگ بر سلطان سنجر شکست افتاد. سنجر عقب نشینی کرد و چون بر لب جیحون فرود آمد به غایت ملول و ناراحت و محزون بود. فرید الدّین کاتب در آن لشکر کشی همراه بود. سلطان گفت: ای فرید دیدی که ما را چگونه چشم زخمی رسید؟ در این حال چیزی بگوی که بار غم از دلم بردارد وی فوراً این رباعی را بگفت:

شاها زسـنان تو جهانی شده راست

تیــغ تـو  چهـل سـال ز اعــدا کیـن خـواست

گر چشم بدی رسید آن هم ز قضاست

کان کس که به یک حال بمانده است خداست






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شكست سلطان سنجر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شباهت یحیی و عیسی

اول: فارابی در كتاب "الملّة" از د‌یگران نقل می‌كند: سبب نامگذاری ‌یحیی به ا‌ین نام، كه نشانه حیاتبخشی است، آن است كه ما‌یه‌ی‌ حیات و زندگیِ زهدان مادرِ نازا و عقیم شد. راو‌یان خبر چنین آورده‌اند: مر‌یم(علیهاالسلام) دختر خاله‌ی‌ ‌یحیی‌(علیهالسلام) بود، حضرت ‌یحیی شش ماه از حضرت عیسی(علیهالسلام) بزرگتر بود و سبب قتل و شهادت ‌یحیی(علیهالسلام) ا‌ین شد كه به خواسته پادشاه عصر خود فتوا نداد. وی قبل از رفع حضرت عیسی(علیهالسلام) به ‌آسمان شهید شد.

 




نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حكایت شباهت یحیی و عیسی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic