تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف الف

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان استجابت دعا

خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک می خواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشیش که از حرف های خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم. آنها خیلی خوب حرف می زنند و اغلب اوقات دعا می خوانند. به شما توصیه می کنم طوطی هایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند.

خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت.

یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟

طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

حکایت از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت انیشتین فراموشکار

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند.

مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید: حضرت استاد، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست.

اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است.

برمی گردد و می گوید: پروفسور اینشتین، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا باز هم نگرانید؟

اینشتین جواب می دهد: اینهایی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حکایت انیشتین فراموشکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت ایمنی از خلق

روزی امیر المؤمنین علی علیه السلام در حجره بودند و غلامی از آن او، بر در حجره نشسته بود. امیرالمؤمنین او را آواز داد، او می شنید و جواب نمی داد.

حضرت بیرون آمد و فرمود: ای غلام آواز من نمی شنیدی؟

گفت: بلی

فرمود: چرا جواب ندادی؟

گفت: برای آن که از تو ایمن بودم.

حضرت علی(ع) خدا را شکر گزارد، که مرا چنان کرد که بندگان او، از من ایمن اند. ای غلام! برو که ترا آزاد کردم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت ایمنی از خلق، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت این چرا نویسی؟

پدر ابوسعید ابوالخیر، از دوستداران سلطان محمود غزنوی خانهای ساخته و همهی دیوارهای آن را صورت سلطان محمود و لشگریان و فیلان او نگاشته بود.

شیخ طفل بود. گفت: پدر! از برای من خانهای بگیر. چون خانه آماده شد، ابوسعید همهی آن خانه را «الله» نوشت.

پدرش گفت: این چرا نویسی؟

گفت: تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش.

تذکرة الاولیاء، عطار

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت این چرا نویسی؟، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت اولین قتل تاریخ

خالد از امام صادف (ع) علت اولین قتل را پرسید و ایشان در جواب فرمودند: خداوند به حضرت آدم وحی فرستاد که هابیل را وصی خود قرار داده و اسم اعظم را به وی تسلیم کن و او را جانشین خویش نما.

قابیل پسر بزرگ آدم وقتی مطّلع شد که بناست برادر کوچک به جانشینی پدر منصوب شود به غضب آمد، حسّ ریاست خواهی او تحریک شد و گفت من به ریاست و جانشینی شایسته تر هستم و سرانجام برادر خود را کشت .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت اولین قتل تاریخ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت انفاق پیامبر اسلام

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.

من به پیامبر عرض کردم: یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.

رسول الله (ص) فرمودند: هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت انفاق پیامبر اسلام، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت انتقام سخت از بنی امیه

آسمان روستای «ماخان» شهر مرو، شهاب باران بود. مردم حیرت زده به آسمان می نگریستند. در سیاهی شب شعله های آتشین آسمان را پاره پاره می ساختند. ریش سفیدان در دفتر روزگار سپری شده خویش چنین حالتی را به یاد نداشتند به گیو پیر (خان و ریش سفید روستا) خبر دادند فرزندی بدنیا آمده بی مانند.

گیو به آن خانه در آمد و بازوی کودک را دید که سه نگار مادری داشت. یکی به شکل ستاره و دیگر دو هلال ماه.

رویش را به آسمان نموده و خداوند را سپاس گفت که چنین کودکی در آن شب زیبا در آن روستا پا به جهان نهاده است. گیو پیر با چشمان پر اشک به پدر کودک گفت: این شکوفه زیبا دستگاه جور تازیان را به دو نیم نموده و با لشکری سیاه همچون شب قیرگون امشب آسمان تیره ایران را همانند این شهاب سنگها روشن خواهد نمود.

نام آن کودک ابومسلم خراسانی بود.

ارد بزرگ متفکر برجسته کشورمان می گوید: در تاریکترین شب های ستم، روشنترین ستاره ها زاده می شوند.

ابومسلم خراسانی دودمان ستمگر بنی امیه را از اریکه قدرت به زیر کشید. عظمت کار ابومسلم خراسانی را وقتی بهتر خواهیم فهمید که بدانیم او دستور داد صد هزار تن و بقولی دیگر ششصد هزار تن از تازیان بنی امیه گردن زده شوند و بدینوسیله انتقام ملت ایران را از دستگاه ظلم آنان گرفت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت انتقام سخت از بنی امیه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت ان شاءالله

روزی جُحی (جوحا) برای خرید دراز گوشی به بازار مال فروشان می رفت.

مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟

گفت: به بازار می روم تا درازگوشی بخرم.

گفتش: بگو «ان شاءالله».

گفت: چه جای «ان شاءالله» باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است.

چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز می گشت همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا می آیی؟

گفت: ان شاءالله از بازار، ان شاءالله زرم را بدزدیدند، ان شاءالله خری نخریدم

زیان دیده و تهی دست به خانه باز می گردم ان شاءالله.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت ان شاءالله، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت امیر و قاری قرآن

روزی فردی داخل مجلس امیری گردید و در حضور امیر یك طبق شیرینی بود.

امیر به خدمتكارش گفت: یك عدد شیرینی به او بدهید.

آن فرد چون شیرینی را خورد و گفت: ای امیر، پروردگار متعال در سوره یس فرمود: «فارسلنا الیهم اثنین».






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت امیر و قاری قرآن، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت امیدهای آدمی

عبدالله گفت: پیامبر خدا(ص) روزی برای ما مربعی كشید و از وسطش خطی دیگر رسم كرد كه تا خارج آن می آمد. و در دو طرف خط وسط، خطوط كوچك دیگری كشید و گفت: آیا می دانید این چیست؟  گفتیم خدا و پیامبرش نیك تر آگاهند.

گفت: خط وسط آدمیزاده است و مربع، اجلی است كه بر وی محیط است.

و این خطوط كوچك دیگر عرضی كه در اطراف اوست، پیشامدهایی است كه وی را همی گزند و آزارند و اگر یكی موفق نشود، دیگری به آزارش می پردازد. اما آن خط كه بیرون مربع است، امیدهای آدمی است.

كشكول شیخ بهایی






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت امیدهای آدمی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت امید و توكل

بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد.

ناخدا گفت: دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد.

مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود.

گفتند: در این وقت چرا این گونه آرامی؟

او گفت: نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا می کنیم.

سرانجام همان گونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساحل رسید.

مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر؟

از کجا می دانستی که نجات پیدا می کنیم؟

بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمی دانستم. اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم. چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: حكایت امید و توكل، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت آموزنده(548)

حکایت های گلستان سعدی(149)

کتاب گینس(2)

داستان اثبات عشق(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

داستان های آموزنده شهید مطهری(42)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه(676)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

داستان آرزو(3)

داستان های کوتاه(1075)

داستان آب كوثر(2)

گلستان سعدی(149)

رابطه زن و مرد(2)

داستان(1074)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(129)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت کوتاه(675)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان کوتاه(1075)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان مرتضی مطهری(60)

حکایت(674)

سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستان آموزنده(1075)

داستانهای آموزنده(18)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(60)

استیو جابز(3)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(60)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان راستان(59)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(60)

حکایت های آموزنده(544)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان های آموزنده(1069)

داستانک(1036)

داستان آهنگر(3)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(60)