درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت كمان بی تیر

وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد.

گفتند: شاید نیاید.

گفت: آن وقت جنگ نباشد.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت كفن پوسیده

شخصی در حالت نزع افتاد وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه و پوسیده طلبند و کفن او سازند.

گفتند: غرض از این چیست؟

گفت: تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه ام و زحمت من ندهند.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حكایت كشتیرانی مگس

مگسی بر پرِكاهی نشست كه آن پركاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی می راند و می گفت: من علم دریانوردی و كشتیرانی خوانده ام. در این كار بسیار تفكر كرده ام. ببینید این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می راند.  آن ادرار، دریای بی ساحل به نظرش می آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندك بود. جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و كج اندیش مانند این مگس است و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

مثنوی معنوی






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت كَر و عیادت مریض

مرد كری بود كه می خواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تكان می خورد. می فهمم كه مثل خود من احوالپرسی می كند. كر در ذهن خود، یك گفتگو آماده كرد. اینگونه: من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.

من می گویم: خدا را شكر چه خورده ای؟

او خواهد گفت(مثلاً): شوربا، یا سوپ یا دارو.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت کار بی زحمت

روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و داشت رد می شد که یک دفعه خرش رم کرد و او را به زمین زد. بچه های کوچه وقتی ملا را با این وضع دیدند حسابی او را دست انداختند.

ملانصرالدین به خنده های بچه ها اعتنایی نکرد. بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند و به طرف خانه ای رفت و در زد و گفت: چه خوب شد خرم مرا دم همان خانه ای که کار داشتم زمین زد و مرا از زحمت پیاده شدن خلاص کرد.






نوع مطلب : حكایت هایی از ملا نصیرالدین، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت کار با ارزش

یک شب ملا توی چاه نگاه می کرد که یکدفعه چشمش به عکس ماه افتاد.

با خودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم.

بلافاصله چنگکی در آب انداخت تا ماه را نجات بدهد اما چنگک زیر سنگ بزرگی در ته چاه گیر کرد.

ملا هر چه زور زد نتوانست آن را بالا بکشد. بالاخره طناب پاره شد و ملا از پشت روی زمین افتاد و لنگش به هوا رفت که یکدفعه ماه را در آسمان دید.

با خودش گفت: عیبی ندارد، درسته زمین خوردم اما عوضش توانستم ماه را نجات بدهم.

 






نوع مطلب : حكایت هایی از ملا نصیرالدین، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت كشاورز و ملا

در حکایات آمده که مردی زن زیبا رویی داشت، حسن و جمال این زن همگان را به تحسین وا می داشت، در این اثناء، ملای شهر هم یک دل نه صد دل عاشق این خوبرو شده بود، و مرتبا درصدد راهی برای دست یافتن به آن بانوی دلربا بود، تا این که روزی از روزها، شوهر زن را دید که در بیابان و هنگام کشاورزی، نیاز به قضای حاجت پیدا کرده بود. مرد کشاورز از روی بی اطلاعی، رو به قبله بود و داشت قضای حاجت بر آورده می کرد که ملا رسید و فریاد برآورد:

وا اسلاما ! که تو چه گناه عظیم مرتکب شدی که به روی قبله بول می کنی !

مرد دهقان متعجب ملا را می نگریست و از این خطای مرتکب شده، شرمسار بود ! بر آن شد تا عقوبت گناه بپذیرد، باشد که باری تعالی او را از زمره دوزخیان به جرگه بهشتیان در آورد.

راه حل را از ملا جویا شد.

ملا با رندی گفت: ای مرد چه نشسته ای که با این کاری که تو کردی، زنت بر تو حرام شد و دیگر نمی توانی با او مراودت داشته باشی.

مرد که از تدوام گناه قبلی به گناهی دیگر که همانا زنا بود، بر خود لرزید و سریعا زن خود را طلاق داد تا عاقبت به خیر شود.

ملا هم، کمال استفاده را برد و زن بینوا اما زیبا روی را به عقد نکاح خود در آورد و از او کام دل برگرفت !

بعد ها دهقان بیچاره شرح ماجرا را برای دوستان و نزدیکان بیان کرد و آنان این دهقان ساده لوح را بر کلاهی که بر سرش رفته بود، آگاه ساختند.

حال دیگر او همسر خود را از دست داده بود و برایش گران بود تا وی را با ملا همبستر ببیند.

تصمیم بر آن گرفت که در فرصتی مقتضی، کار ملا را یکسره کند و زن خویش باز ستاند. همواره بر آن امید که ملا را در حال انجام کار خلافی ببیند و او را به خاطر آن خلاف مواخذه کند و زن خویش دوباره به زوجیت در آورد، سایه به سایه ملا را تعقیب می کرد.

از قضا در یکی از روزها ملا در بیابان برای رفع حاجت رفت و مرد دهقان او را در حالی که رو به قبله داشت بول می کرد، یافت. از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجید که ملا همان خطای مرا مرتکب شده و زنش بر او حرام است (طبق فتوای ملا)

سریع به سوی ملا شتافت و بر او وارد شد و گفت آنچه باید می گفت.

ملا نگاهی عاقل اندر سفیه در او کرد و گفت:

پسر جان ! سرش دست خودم بود و از روی قبله گرداندم، برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کند.






نوع مطلب : حكایت هایی از ملا نصیرالدین، حكایات كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic