تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف م

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت مرگ و زندگی


گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسی برنخاست.

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز کسی برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!


حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

http://uupload.ir/files/dw4i_mor.jpg


حکایت مور و حضرت سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت موعظه ابلیس

می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود، در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که بتواند این خوشه ی انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.

ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه ی انگور را به به خوشه ی مروارید تبدیل کرد.

فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!

ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت: مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!

جوامع الحکایات عوفی






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حكایت موعظه ابلیس، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت موسی و مرد گناهكار

روزی مردی نزد موسی (ص) آمد و گفت: یا موسی گناهی کردم بسیار بزرگ که فکر نکنم خداوند هیچگاه مرا ببخشد و حتما مرا عذاب خواهد داد.

موسی (ص) فرمود: خداوند بخشنده و کریم است و تمام گناهان را می بخشد.

مرد گفت: یا موسی فکر نمی کنم من را ببخشاید و موسی باز همان که گفته بود را تکرار کرد.

موسی در اثر اصرار مرد گناه وی را جویا شد و مرد گفت: زنا کرده ام.

موسی (ص) فرمود: فکر کردم غیبت کرده ای که چنین از عذاب خداوند ترسانی. برو و توبه کن که خداوند گناهان را می بخشاید به شرط آن که تکرار نکنی.

رسول اكرم (ص) می فرمایند: گناه  یک غیبت برابری دارد با هفتاد بار زنا با زن شوهر دار.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حكایت موسی و مرد گناهكار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مور با همّت

موری را دیدند به زورمندی كمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته. به تعجب گفتند:این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری به این گرانی چون مى كشد؟

مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت: مردان بار را با نیروی همّت و بازوی حمیت كشند نه به قوّت تن و ضخامت بدن.

بهارستان جامی






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حكایت مور با همّت، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاه(668)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان مرد و زن(2)

کتاب گینس(2)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

استیو جابز(3)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آموزنده(1054)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت آموزنده(544)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آخرین آغوش(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستانهای آموزنده(18)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های کوتاه(1054)

رابطه زن و مرد(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان اثبات عشق(2)

حکایت کوتاه(667)

داستان مترسك(2)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان های آموزنده(1050)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آب كوثر(2)

داستان(1053)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1054)

داستان امید(2)

داستان آرزو(3)

داستانک(1015)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت(666)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آهنگر(3)

حکایت های آموزنده(541)