تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف ب

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت برادر حاتم

 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت برادر حاتم، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت باخت سنگین کاسپارف

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.







نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت باخت سنگین کاسپارف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بیوه زن سمج

عیسی برای شاگردان مثلی آورد تا نشان دهد که باید همیشه دعا کنند و هرگز دلسرد نشوند.

فرمود: در شهری قاضی ای بود که نه از خدا باکی داشت٬ نه به خلق خدا توجهی. در همان شهر بیوه زنی بود که پیوسته نزدش می آمد و از او می خواست دادش از دشمن بستاند. قاضی چندگاهی به او اعتنا نکرد. اما سرانجام با خود گفت: هر چند از خدا باکی ندارم و به خلق خدا نیز بی توجهم٬ اما چون این بیوه زن مدام زحمتم می دهد٬ دادش می ستانم٬ مبادا پیوسته بیاید و مرا به ستوه آورد!

آیا خدا به داد برگزیدگان خود که روز و شب به درگاه او فریاد بر می آورند٬ نخواهد رسید؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بیوه زن سمج، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بینای طمع کار

منصور دوانیقی مقداری زیادی پول به زیاد بن عبدالله داد تا وی این پول را بین افراد نابینا و یتیم تقسیم کند. فردی به نام ابو زیاد تمیمی که بسیار طمع کار و پول دوست بود به او گفت: نام مرا نیز در میان نابینایان بنویس.

زیاد گفت: حتماً می نویسم زیرا خداوند می فرماید:

فانّها لا تَعمَی الا ابصار ولکن تَعمی القلوب الّتی فی الصّدور

این کافران را گرچه چشمان سرشان کور نیست اما چشم دل آنها کور است .

سپس ابو زیاد درخواست کرد که نام فرزندش نیز در دفتر ایتام نوشته شود.

 زیاد گفت: اسم آن را نیز حتماً می نویسم. زیرا هر که پدری چون تو داشته باشد یتیم است .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بینای طمع کار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بیماری فرزند امام محمد باقر(ع)

گروهى به محضر امام باقر (ع) مشرف شدند، دیدند امام بچه اى دارد مریض است و حضرت در مرض او بسیار ناراحت و بى آرام است.

آنها پیش خود گفتند: خدا نكند كه این كودك بمیرد و گرنه به خود امام احتمال خطر مى رود.

در این میان شیون زنان بلند شد، معلوم شد كه كودك از دنیا رفت، بعد از اندكى امام (ع) به نزد آنها آمد ولى خوشحال و قیافه اش باز بود.

گفتند: خدا ما را فداى تو كند، شما در حالى بودید كه ما فكر مى كردیم اگر اتفاقى بیافتد شما به وضعى درآیید كه موجب غصه ما باشد. ولى مى بینیم كه قضیه بعكس شد؟

امام صلوات الله علیه فرمود: ما دوست مى داریم كه محبوب و عزیز ما در عافیت باشد، و چون قضاى خدا بیاید تسلم آن كار مى شویم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بیماری فرزند امام محمد باقر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بیماری ابن اثیر

ابن اثیر، مجدالدین ابوالسعادات، مؤلف جامع الاصول و النهایه در زمینه حدیث، از بزرگانی بود كه نزد پادشاهان منزلتی به جا داشت و منصب های مختلفی را به عهده گرفته بود. تا این كه بیماریی عارض وی شد كه دست و پایش از كار باز ماند.  به همین سبب نیز ترك مشاغل خویش گفت و از آمیزش مردم ببرید خانه نشین شد. اما رؤسا همچنان به خانه اش آمد و رفت می كردند. تا این كه طبیی به نزدش آمد و درمان وی را عهده دار شد. اما زمانی كه درمانش كرد و نزدیك شد سلامتیش را بازیابد، مقداری طلایش داد و گفت: براه خویش رو.

یاران، سرزنشش كردند و پرسیدند كه نمی گذاریش تا شفای كامل حاصل آید؟

گفت: زمانی كه عافیت یابم، به منصبم خوانند و ناگزیر بدان گردن نهم.

ما تا زمانی كه بیمارم، به كار مناصب حكومتی نمی آیم و از این رو اوقاتم را صرف تكمیل خویش و خواندن كتب علمی می كنم و با ایشان در كاری كه خشنودشان می سازد، اما خدا را ناخشنود می كند، یار نمی گردم. وی ناتوانی جسمش را برگزید تا بدان از برگماشتگی در مناصب مانع شود و در آن مدت كتاب جامع الاصول و نهایه و جز آنها را برشته تحریر در آورد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بیماری ابن اثیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بهلول و مدعی

روزی شخصی در حضور بهلول مدعی شد که امام جعفر صادق سه مطلب فرموده اند که مورد تصدیق من نمی باشد. آن سه مطلب بدین نحو است:

اول: شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد، حال آنکه شیطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید.

دوم آنکه: خدا را نتوان دید حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود پس خدا را با چشم می توان دید.

سوم: مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد. حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است یعنی عملی که از بنده سر می زند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.

چون مدعی این مطلب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف آن مرد پرتاب نمود از قضا آن کلوخ به پیشانی او خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد.

شاگردان آن شخص عقب او دویده او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.

بهلول جواب داد:

مدعی را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم. چون مدعی حاضر شد بهلول به او گفت:

از من چه ستمی به تو رسیده؟

او گفت کلوخی به پیشانی من زده ای و پیشانی و سر من درد گرفت.

بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟

مدعی گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟

بهلول جواب داد تو خود می گفتی موجود را که وجود دارد باید دید و بر اما جعفر صادق اعتراض می کردی و می گفتی چه معنی دارد که خدای تعالی موجود باشد و او را نتوان دید و دیگر تو در دعوی خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را بدرد آورد زیرا کلوخ از جنس خاک است و تو هم از خاک آفریده شده ای پس چگونه از جنس خود متاذی می شوی و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداوند است پس چگونه می توانی مرا مقصر بدانی و مرا پیش خلیفه آوردی و از من شکایت داری و ادعای قصاص می نمایی؟

آن شخص چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده و خجل شده از مجلس خلیفه بیرون آمد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بهلول و مدعی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بهلول و قاری

بُهلول قاری ای را سنگ زد. گفتند: چرا می زنی؟

گفت: زیرا قاری دروغ می گوید.

فتنه‌ای در شهر افتاد. خلیفه بُهلول را حاضر کرد.

گفت: من صوتِ او را می‌گویم. قولِ او را نمی گویم.

خلیفه گفت:این چه گونه سخن باشد؟ قولِ او از صوتِ او چون جدا باشد؟

بهلول گفت: اگر تو که خلیفه ای فرمانی بنویسی که عاملانِ فلان بُقعه چون این فرمان بشنوند باید که حاضر آیند هر چه زودتر، بی هیچ توقّف.

قاصد این فرمان را آنجا بُرد، خواندند و هر روز می‌خوانند و الّبته نمی‌آیند، در آن خواندن صادق هستند و در آن گفتن که سمعاً و طاعتاً؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بهلول و قاری، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او، شیخ احوال بهلول را پرسید.

گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی هستی؟

عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری..

بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟

عرض كرد اول بسم‌الله می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم بسم‌الله می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم...

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روانه شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه كسی؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری.

بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.

مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری.

بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد.

بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود.

جنید گفت جزاك الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است. اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بهلول و بهشت

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟

بهلول گفت: می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت: من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: به تو نمی فروشم.

هارون گفت: اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت: اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید: چرا؟

بهلول گفت: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بهلول و بهشت، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بهلول و استاد نادان

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید: من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید: خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

سوم هم می گوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت: ماجرا چیست؟

استاد گفت: داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.

بهلول پرسید: آیا تو درد را می بینی؟

گفت: نه

بهلول گفت: پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

ثالثا: مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بهلول و استاد نادان، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بهشت و حوری

«به هر مرد مسلمانی که به بهشت می رود دقیقا چهارصد حوری باکره، پانصد حوری دست دوم و هشت هزار بیوه برای همسری تعلق می گیرد».

امام محمد غزالی، کتاب احیاى علوم الدین، جلد چهارم، چاپ قاهره،  1348 هجرى






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حكایت بهشت و حوری، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

گلستان سعدی(149)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان مرتضی مطهری(98)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

سخنرانی براد پیت(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت آموزنده(550)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت(677)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

کتاب گینس(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های آموزنده(546)

رابطه زن و مرد(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانک(1058)

داستان کوتاه(1099)

داستانهای کوتاه(38)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان های آموزنده(1091)

داستان راستان(97)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان آرزو(3)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آموزنده(1099)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

داستان(1096)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)