درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان الهه ی عشق و باروری

درویشان مولویّه معتقدند که پیامبر اکرم(ص) اسراری را به علی(ع) در خلوت بیان فرمود و تأکید کرد که علی(ع) این اسرار را فاش نکند. روزی که علی(ع) از تحمل آن اسرار بس بی تاب گشته بود، به صحرا رفت و سر خود را در چاهی فرو برد و آن رازها را یکایک باز گفت. در این حال، کف ها از دهان آن حضرت بر آب چاه فرو ریخت. پس از چند روز نی ای از آن چاه رویید و روز به روز بزرگ تر شد. چوپانی که از آن جا می گذشت، آن نی را سر بُرید و چند سوراخ کرد و نی را بر لب نهاد و بنواخت، چنان که هرکس آواز نی او را می شنید، می گریست و از خود بی خود می شد.

در افسانه های درویشان و تعزیه خوان ها آمده است که در روز واقعه ی کربلا درویشی کشکول خود را از آب پُر کرد و به یاری حضرت امام حسین(ع) رفت. امام حسین(ع) آب را از درویش نپذیرفت و گفت که تشنگی را خود پذیرفته است؛ و به درویش فرمود که آب کشکول را بر زمین بریزد. درویش آب ها را بر زمین ریخت و آنگاه زمین را پر از زر و جواهر دید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان الهه ی عشق و باروری، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان الماس وجود

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.

او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان الماس وجود، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان الماس كجاست؟

کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.

یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.

او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.

بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.

او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...

اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت.

او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.

مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگ های الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند...

مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان الماس كجاست؟، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان الاغ مرده

جوانی از یک مزرعه ‌دار در تکزاس یک الاغ به قیمت ۱۰۰ دلار خرید. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جوان آمد و گفت: متأسفم جوان. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.

جوان جواب داد: ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.

مزرعه‌دار گفت: نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم.

جوان گفت: باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.

مزرعه‌دار گفت: می‌خوای باهاش چی کار کنی؟

جوان گفت: می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.

مزرعه‌دار گفت: نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!

جوان گفت: معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.

یک ماه بعد مزرعه‌دار جوان رو دید و پرسید: از اون الاغ مرده چه خبر؟

جوان گفت: به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.

مزرعه‌دار پرسید: هیچ کس هم شکایتی نکرد؟

جوان گفت: فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان الاغ مرده، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان الاغ پیر فرصت طلب

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی توی یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نكشد.

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو  می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد سعی می كرد روی خاكها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان الاغ پیر فرصت طلب، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اکسیژن

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند و پنجره هی اتاق باز نمی شد. احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.

نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کتابخانه ای را شکسته و همه شب پنجره بسته بوده است. او فقط با فکر (اکسیژن) اکسیژن لازم را به خود رسانده است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اکسیژن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان افکار دیگران

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان افکار دیگران، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان افتخار پدر بزرگ

پدر بزرگ همیشه به دندانش افتخار می کرد. آن دندان را اولین سالگرد ازدواجشان گذاشته بود. وقتی می خندید صورتش خیلی جذاب می شد. این را همیشه مادربزرگ می گفت. اما امروز دیگر در دهانش نبود. پدربزرگ دندان طلایش را برای خرج دفن مادربزرگ فروخت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان افتخار پدر بزرگ، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات