درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان افتادن در چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد.

یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده‌ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند.

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند.

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشکنه.

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان افتادن در چاه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعدام دندانپزشک

ماجرا از 18 فروردین سال 83 به دنبال مراجعه دندانپزشک جوانی به کلانتری ولنجک کلید خورد. او ضمن تسلیم شکایتی به مأموران گفت: از خانه‌اش مقداری طلا، پول و اسناد و مدارک مهم سرقت شده است.

مأموران با ردیابی اموال مسروقه، سرانجام پس از مدتی سارق خانه دکتر را هنگام فروش طلاها شناسایی و دستگیر کردند. سارق نیز در بازجویی‌ها گفت: کلید خانه شاکی را از زن جوانی گرفته است و آن زن به من مأموریت داد چند حلقه فیلم و سی‌دی را از داخل کمد خانه بردارم و من هم برای این که مشخص نشود سرقت کار چه کسی است اموال دیگری نیز برداشتم. وقتی سی‌دی‌ها و فیلم‌ها را به زن جوان تحویل دادم او نیز مبلغی به عنوان دستمزد پرداخت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعدام دندانپزشک، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعدام بابک خرمدین

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.

بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.

پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.

پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.

برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعدام بابک خرمدین، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعتیاد ناخواسته

چندی پیش دختر جوانی با مراجعه به کلانتری 148 انقلاب تهران ماجرای عجیبی را پیش روی پلیس قرار داد که تازگی داشت. دختر 21 ساله در تحقیقات گفت: می خواستم به دانشگاه بروم که سوار اتوبوس شدم. زن جوانی که در صندلی کناری ام نشسته بود خیلی باکلاس و شیک به نظر می رسید، دیدم که به صورتم خیره شده است تا اینکه لبخندی زد و سرصحبت را باز کرد. وقتی شنیدم که با یک پزشک پوست آشناست و دستمال مرطوبی سراغ دارد که باعث از بین رفتن لک و جوش صورتم می شود خوشحال شدم. می گفت دستمال ها بی خطر هستند و هر شب باید آن را روی صورتم بگذارم تا پوستم ترمیم شود. «فریماه» همان لحظه یک سری دستمال مرطوب به من داد و خواست شماره موبایلش را داشته باشم و اگر دستمال ها تاثیر خوبی روی صورتم گذاشتند با وی تماس بگیرم تا سفارش بدهد از اروپا برایم بیاورند. همان شب دستمال مرطوب را روی صورتم گذاشتم. حس خوبی به من دست داد. از آن به بعد هر شب این کار را می کردم. یک هفته نشده بود که با فریماه تماس گرفتم و بسته جدیدی از دستمال ها را سفارش دادم. همدیگر را دیدیم و او با گرفتن 20 هزار تومان دستمال ها را به من فروخت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعتیاد ناخواسته، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعتراف

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
- پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم.

- مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم.

- اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من ، هفته ای بیست شیلینگ بپردازد.

- خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی.

- اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟

- چی می خوای بپرسی پسرم؟

- به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعتراف، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعتراض شیطان

روزى پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شیطان را دید كه خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟

گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم.

 پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند؟

گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم.

اول این كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند.

دوم این كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند.

سوم آن كه، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند.

چهارم این است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند.

پنجم این كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند.

ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعتراض شیطان، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اصالت خانواده

هنگامی که زنش در اولین زایمان دختر به دنیا آورد، طوری شاکی بود که تا سه ماهگی دخترش را ندید، اما وقتی در زایمان دوم صاحب یک پسر شد، آنقدر خوشحال شد که پس از مشورت با افراد متعدد و مطالعه کتابهای فراوان برای او اسم انتخاب کرد، زیرا معتقد بود، این پسر است که نام پدر را زنده نگه می دارد، پس برای حفظ اصالت خانواده، باید نامی برای پسرش انتخاب کرد که با اسم فامیلش مطابقت داشته باشد و ... سالها بعد وقتی پدر مرد، پسرش نام خانوادگیش را به جرم قدیمی بودن عوض کرد!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اصالت خانواده، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اشك ها و خنده ها

شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلام کردند.

کفتار گفت:حال و روزت چه طور هست آقا؟

تمساح گفت: وضعم خراب است. گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند: این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیزی ناراحتم می کند.

کفتار گفت: از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه هم به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم. و بعد همه ای اهل جنگل می گویند: این خنده ی کفتار است.

جبران خلیل جبران






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اشك ها و خنده ها، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic