تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ب

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان بیلاخوخان و بامشاد

 

دﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻟﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ  ﺑﯽﺭﺣﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ‏(بیلاﺧﻮﺧﺎﻥ) نام داشت!

ﻭی ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽﻧﻤﯽﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ می کرد.. 

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺩﻟﯿﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ  ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ سرﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ آریوبرزن ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺍﻻﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺷﺪ!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بازرگان و حکیم

روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به زور می كشید، تا به مرد حکیمی رسید. حکیم پرسید چه بر دوش خَر داری كه سنگین است و راه نمی رود؟

 پاسخ داد یك طرف گندم و طرف دیگر سنگ.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بازرگان و حکیم، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بانک و مدسه

در کشوری ماموریت داشتم برای انجام کار بانکی در قسمتی از شهر دنبال بانک می گشتم. دنبال ساختمان شیک با تابلوی زیبا بودم. اولین مکان که به چشمم خورد به سمتش حرکت کردم. نزدیکتر که شدم، متوجه شدم که یک مدرسه است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بانک و مدسه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بیكاری و اشتغال

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید: استخدام دارید؟

یارو گفت مدرک چی داری؟

گفت: دیپلم.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بیكاری و اشتغال، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بیا و مرا اهلی کن

روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت: خواهش می کنم  بیا و مرا اهلی کن!

شازده کوچولو گفت: دلم می خواهد، ولی خیلی وقت ندارم. باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان بیا و مرا اهلی کن،

داستان بی رحم

وقتی دوستش گنجشک های کوچک را با تیر و کمان نشانه گرفت، فکر کرد که او بی رحم ترین آدم دنیاست، اما وقتی اولین تکه گوشت پرنده کباب شده را در دهانش گذاشت، کمی فکر کرد و بعد گفت: می شود تیر و کمانت را چند روزی به من قرض بدهی؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بی چشم و رو

یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است.

دلیل آن این است در صورت نبودن غذا نوک خود را به گوشتش فرو میبرد و از آن جوجه های خود را تغدیه می نماید.

ما اغلب قادر به درک نعمتهایی که داریم نیستیم.

داستانی وجود دارد که در آن پلیکانی در یک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هایش را تغذیه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد یکی از جوجه هایش به دیگری گفت: بالاخره خلاص شدیم از غذای تکراری.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بی چشم و رو، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بهشت و جهنم

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بهشت و جهنم، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بهشت و تار عنكبوت

مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینكه تو روزی كاری نیك انجام داده ای فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

او فكر كرد و به یادش آمد كه روزی در راهی كه می رفت عنكبوتی را دید اما برای آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت دیگری عبور كرد.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بهشت و تار عنكبوت، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بهترین قلب دنیا

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بهترین قلب دنیا، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بهترین شمشیر زن

جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن كیست؟

استادش پاسخ داد: به دشت كنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین كن.

شاگرد گفت: اما چرا باید این كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمی دهد.

استاد گفت: خوب با شمشیرت به آن حمله كن.

شاگرد پاسخ داد: این كار را هم نمی كنم. شمشیرم می شكند و اگر با دست هایم به آن حمله كنم، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارد. من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن كیست؟

استاد پاسخ داد: بهترین شمشیرزن، به آن سنگ می ماند، بی آن كه شمشیرش را از غلاف بیرون بكشد، نشان می دهد كه هیچ كس نمی تواند بر او غلبه كند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان بهترین شمشیر زن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان به جای هم

به مامانم گفتم حاضرم به جاش برم سر کار، اگه حاضر بشه به جای من بره مدرسه. اونم فکر کرد که اگه یه بار این کار رو بکنیم می تونه خیلی با حال باشه.

وقتی موافقت کرد، ناهارشو براش پیچیدم و وادارش کردم دست و صورتش رو بشوره. مامان گفت من واقعاً تعجب میکنم که تو چرا می خوای جای من باشی. گفتم: دلم می خواد بدونم سر کار چکار می کنی. دلم می خواد رئیستو ببینم. حالا زود باش برو دندوناتو مسواک بزن و یادت نره که با نخ دندون بین دندوناتو تمیز کنی راستی مامان یه چیز دیگه هم هست که یادم رفت بگم. عصر دیرتر میام دنبالت چون به خاطر جریمه امروز باید تا ساعت چهار مدرسه بمونی.

نوشته: ماتیو فردریکس






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان به جای هم، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان آرزو(3)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان راستان(96)

سعدی(149)

حکایت(676)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های آموزنده(545)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانک(1058)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان(1096)

حکایت کوتاه(677)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

گلستان سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستان کوتاه(1099)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان مرتضی مطهری(97)

رابطه زن و مرد(2)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های آموزنده(1091)

کتاب گینس(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آهنگر(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه(678)

داستانهای کوتاه(38)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

داستان آموزنده(1099)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

حکایت آموزنده(549)