تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ت

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان تاثیر ظاهر زندگی بر اتفاقات آینده

متن سخنرانی استیو جابز مدیر عامل و موسس اپل، پیکسار و ...  سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

 

اولین داستان استیو جابز

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند، نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم، ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترك تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم.

بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی، ترك تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان تاثیر ظاهر زندگی بر اتفاقات آینده، استیو جابز، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان تیرانداز پیر

كمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی كوچكی كه از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از تركش بیرون می كشد. آن را در كمانش می گذارد و نشانه می رود. كماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان تولد یک پروانه

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توکای پیر

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد.

پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.

وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند، غذایم را از دست دادم. اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم.

اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم. پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توقع زیاد

در زمان های قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره هاشد.

به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن برای فروش گذارده  و از صفات نیك و توانایی های او هم نوشته بود ند و در آخر هم نوشته بودند، اگر بهتر از این را هم بخواهید به حجره بعدی مرا جعه فرمایید.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توزیع امید

زمستان سختی بود و دهكده با كمبود مواد غذایی رو به‌رو شده بود. به خاطر سیل و خرابی جاده‌ها امكان كمك رسانی از دهكده ‌های دیگر فراهم نبود و به ناچار اهالی دهكده باید در مصرف نان و گندم صرفه جویی می‌كردند. به همین خاطر انباری بزرگ فراهم شد و تمام گندم‌‌ها در آن جای گرفت و قرار شد یك شخص مناسب به عنوان نگهبان و مسوول توزیع گندم‌ها انتخاب شود. به معلم دهكده خبر دادند كه شخصی ناتوان، افسرده و غمگین را برای این كار انتخاب كرده‌‌اند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان تور تفریحی پیر زن ها

تعدادى پیر زن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیر زنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.

راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیر زن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیر زن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید: چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟

پیر زن گفت چون ما دندان نداریم.

راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟

پیر زن گفت: ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توجه به خواسته های دیگران

 روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولی بره وارد خانه نمی شد و پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.

خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت . بره شروع به مکیدن انگشت خدمتكار کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد. مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت.

فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توجه به حرف دیگران

پیرمردی که به اتفاق نوه خود برای فروختن الاغش راهی شهر می شود. پیرمرد افسار الاغ را بدست می گیرد و در حالی که قدم زنان با نوه اش گرم صحبت است به طرف شهر به راه می افتد. رهگذران با دیدن آنها می گویند: عجب! چرا سوار الاغ نمی شوند؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توبه و بخشش خدا

مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد.

دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت.

مدت ها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان توبه

شب بود.

دزدی داخل اتاق شد و بی سر و صدا در گاو صندوق را باز کرد.

داخل گاو صندوق پر از پول و طلا بود.

یکی از طلاها برق عجیبی داشت.

با ولع آن را برداشت.

دستش لرزید و طلا از دستش روی زمین افتاد.

از آن به بعد هرگز دزدی نکرد.

روی آن نوشته بود «الله»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان تو آدم نمیشی

روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر من زمانی که جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت "تو آدم نمیشی". خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.

وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. به نظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند، آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ت، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

داستان آرزو(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان آهنگر(3)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1099)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های آموزنده(546)

داستان های کوتاه(1099)

داستانهای آموزنده(18)

داستانک(1058)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت(677)

کتاب گینس(2)

حکایت آموزنده(550)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستانهای کوتاه(38)

داستان راستان(97)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان(1096)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های کوتاه(679)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان کوتاه(1099)

استیو جابز(3)

سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)