تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف چ

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان چوپان و امام زاده

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها:

داستان چهار برادر

چهار برادر، خانه ی خود را برای تحصیل علم ترک کردن و  مادر که تنها کسشان بود را تنها گذاشتند پس از چند سال آنها آدمهای موفقی شدند و به مقام های بلندی دست یافتند. روزی آنها تصمیم گرفتند هم دیگر را ملاقات نمایند و برای این منظور شامی را با هم صرف کنند. آنها در مورد هدایایی که به خاطر زحمات و رنج هایی که مادر پیرشان در این چند سال و دور از آنها متحمل شده بود و آنها به مادر خود پیشکش کرده بودند. صحبت می کردند.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چه تعداد از كارمندان خود را می شناسید؟

روزی مدیر یكی از شركتهای بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در كنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می كرد.

جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می كنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چنگیزخان و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چشمه

در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند.







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چشم عشق

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش و گفت :
بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چرخ دستی

با چرخ دستی اش در خیابان می چرخید و داد می زد: دمپایی کهنه...

وقتی از کنار عده ای جوان که کنار خیابان ایستاده بودند گذشت، عرق روی پیشانیش نشست.

قدمهایش را تند کرد و از نگاهشان گریخت.

با خودش فکر کرد که : تا چند سال دیگر وضعم همین است؟

به بانک رسید، در آنجا چند هزار تومان پس انداز داشت. نگاهی به اسامی برندگان انداخت، باورکردنی نبود. برنده یک ماشین مدل بالا شده بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چرچیل و راننده تاكسی

 چرچیل (نخست وزیر سابق  انگلیس) روزی سوار تاکسی شده  بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

 راننده گفت: نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از  رادیو  گوش دهم.

 چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

 راننده با دیدن اسکناس گفت: چرچیل! کیه ولش کن اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر  می‌مانم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان جواب فورد

از «فورد» میلیاردر معروف آمریكایی و صاحب یكی از بزرگترین كارخانه های سازنده انواع اتومبیل در آمریكا پرسیدند: «اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می كنید؟»

فورد پاسخ داد: «دوباره یكی از نیازهای اصلی مردم را شناسایی می كنم و با كار و كوشش، آن خدمت را با كیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود».






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان جنگ

در دوران دومین جنگ چچن، ارتش روسیه گرزونی مرکز چچن را به تصرف در آورد. افراد مسلح ضد دولتی چچن در هر گوشه و کنار به سربازان روسیه حمله می کردند، نبرد بسیار شدید بود تا اینکه تمامی ساختمان ها منهدم گردید.

یک ستوان دوم روس در یک تماس تلفنی با همسرش مطلع شد که به تازگی پدر شده است. هنگامی که از کنار یک ساختمان عبور می کرد، صدای گریه دخترکی را شنید و در اندیشه دختر خود بود که هنوز موفق به دیدارش نشده بود. گرچه وی می دانست در مقابل هر ساختمان و هر شهروند چچنی خطرهایی وجود دارد، اما باز هم به سربازان زیر دست خود فرمان داد که جلوتر نروند و دخترک را نترسانند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان مسئولیت پذیری،

داستان چراغ

دوباره شب شده بود و چشمان کم سویش به درد آمده بود. شبها از بس پلک می زد نمی گذاشت آرامش داشته باشیم. کاملاً پیدا بود که روزهای آخرش فرا رسیده و به همین خاطر ما با نا امیدی و نگرانی چشم در چشمانش می دوختیم و دلواپسش بودیم و از خود می پرسیدیم:

- یعنی تا کی دوام خواهد آورد؟

- تا آنکه سرانجام یک شب آنچه نباید اتفاق می افتاد، افتاد و او برای همیشه چشمانش را بست و خاموش شد. خانه تاریک و بی نور شد و دل همه گرفت. پدر که فهمید همه ما ناراحت هستیم، از خانه بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک چراغ مهتابی نو به خانه برگشت و آن را با چراغ مهتابی سوخته عوض کرد و دوباره همه ما خوشحال شدیم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف چ، 
برچسب ها: داستان چراغ، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

کتاب گینس(2)

داستانهای کوتاه(38)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1099)

داستان آهنگر(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان های آموزنده(1091)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان راستان(97)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های کوتاه(679)

داستان(1096)

سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان آرزو(3)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانک(1058)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت(677)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان آموزنده(1099)

حکایت آموزنده(550)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستان کوتاه(1099)

حکایت های آموزنده(546)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

گلستان سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانهای آموزنده(18)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت کوتاه(678)