تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ح

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان حواس پرت

پیرمرد هر روز سر چهار راه می ایستاد و داد می زد: سه بسته كبریت هزار تومن. بدو كه داره تموم می شه.

قیمت مناسبی می فروخت و همیشه هم مشتری داشت. اما روزی هر چه داد زد كسی مشتری كبریت هایش نشد. آن روز پیرمرد حواسش نبود كه داد می زند: یك بسته كبریت هزار تومن.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حلقه نامزدی

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیش خوان گذاشت، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت، شاید فقط آن دختر می فهمید معنی این اشاره چیست، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت، پیرمرد این بار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود، از بالای عینگ بزرگش آن دو را ور انداز می کرد، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود، هیچکدام چیزی نمی گفتند. انگار هر دو در دنیای دیگری سیر می کردند، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید، دسته اسکناسی را از زیر پیش خوان در آورد و مشغول شمارش شد، همین طور که داشت اسکناس ها را می شمرد از شیشه جلوی پیش خوان چشمش به دستان آن دو افتاد، آنچنان دستان یکدیگر را می فشردند که انگار می ترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیش خوان گذاشت و گفت: آقا راضی باشین.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حكیم و نوروز

به حکیمی گفتند: نوروز روزی است همانند روزهای دیگر.

حکیم فرمود: توان بزم نوروز، فراتر از نگاه آدمیان است.

باز گفتند: حکیم شما در نوروز چه چیزی می بینید؟

حکیم باز فرمود: هدیه شادی به یکدیگر، شیره نوروز باستانی است.


 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حكیم و زن

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حكیم و پسر تنبل

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بر دارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حكمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

«خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند: «خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم».






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حق تقدم

کشتی درحال غرق شدن بود. ناخدا فرمان خروج از کشتی را صادر کرد. مردها برای خروج هجوم آورده بودند. ناخدا مانع خروج مردها شد و گفت: خجالت بکشید حق تقدم با زنان است. زنان بسیار خوشحال شدند و ضمن تشکر از ناخدا به خاطر رعایت حق خانم ها یکی یکی از کشتی خارج شدند ... پنج دقیقه بعد ناخدا گفت: آقایان بفرمائید پیاده شوید کوسه ها به اندازه کافی سیر شدند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حضور همیشگی خدا

تصوری داشتم که در کنار ساحل با خدا قدم می زدم.

خیال کردم در آسمان تصویری از زندگی خودم را دیدم.

در هر قسمت دو جای پا دیدم یکی متعلق به من و یکی متعلق به خدا.

وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم، به جای پای روی شن ها نگاه کردم.

دیدم که چندین زمان در زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست.

دریافتم که این، درسخت ترین لحظات زندگیم اتفاق افتاده.

برای رفع ابهامم از خدا سوال کردم:

خدایا تو خود گفتی، که اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت.

دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست چرا در زمانی که بیشترین نیاز به تو داشتم تنهایم گذاشتی خدا فرمود: بنده ی عزیزم تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی در آن لحظات تو را بدوش کشیدم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حسنك

گاو ما ما می كرد

گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی







نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حسرت

سارا با قیافه ای در هم کنار مادرش روی نیمکت پارک نشسته بود و با حسرت به دختری که روی نیمکت رو به رو نشسته بود نگاه می کرد. صورت بزک کرده دختر به نظرش خیلی زیبا آمد. با خود گفت: چی می شد که من جای این دختر بودم یا حداقل ذره ای از زیبایی و قیافه او را داشتم.

دختر زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت. او حاضر بود تمام زندگیش را بدهد تا بتواند دوباره یک لحظه مثل سارا در کنار مادرش بنشیند و مثل حالا از فرار پشیمان نباشد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حسرت

این بار نگاهش را به پنجره دوخت تا برای یک بار هم که شده آن چشمان نافذ، که برق آن همیشه از قاب پنجره به اتاقش می تابد و اتاقش را نورانی می کند، ببیند اما هر چه منتظر ماند چیزی ندید‌، نگاهی ندید.

تعجب کرده بود! چه طور ممکن است؟! او همیشه پشت پنجره منتظربود!

باران به شدت می بارید و او امیدوار بود تا در این روز قشنگ  و بارانی برق چشمان او وجودش را نورانی کند. اما ناگاه دید، دستانی قاب عکسش را بر روی دیوار دقیقا روبروی پنجره ای که پاتوق نگاهش بود کوبید و حسرت یک بار دیدن او به دلش ماند!

اما نه، آن چشمها حتی از چارچوب قاب هم همچنان نافذ و گیرا بودند. همچنان می درخشیدند.

همچنان در انتظار نگاهی مهربان! اما دیگر دیر بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان حرف مفت

وقتی ناصر الدین شاه دستگاه تلگراف را به ایران آورد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد مردم به این دستگاه تازه بی‌اعتماد بودند، برای همین، سلطان صاحبقران اجازه داد که مردم چند روزی پیام‌های خود را رایگان به شهر‌های دیگر بفرستند.

وزیر تلگراف استدلال کرده بود که ایرانی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: «مفت باشد، کوفت باشد.»

یعنی هر چه که مفت باشد مردم از آن استقبال می‌کنند.

همین‌طور هم شد. مردم کم کم و با ترس برای فرستادن پیام‌هایشان راهی تلگرافخانه شدند.

دولت وقت، چند روزی را به این منوال گذراند و وقتی که تلگرافخانه جا افتاد و دیگر کسی تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نکرد مخبر‌الدوله دستور داد بر سر در تلگرافخانه نوشتند:

«از امروز حرف مفت قبول نمی شود».

حرف مفت از آن زمان به زبان فارسی راه پیدا کرد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان راستان(97)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت(677)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان کوتاه(1099)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آرزو(3)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت آموزنده(550)

داستان(1096)

داستانهای آموزنده(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های آموزنده(546)

کتاب گینس(2)

استیو جابز(3)

داستان آموزنده(1099)

سعدی(149)

داستان های آموزنده(1091)

داستانک(1058)

حکایت کوتاه(678)

متن عاشقانه(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1099)

رابطه زن و مرد(2)